علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 21 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

مراسم یادبود

دوستان عزیز تهرانی مراسم یادبود دوست عزیزم و خانواده شون که در سانحۀ سقوط هواپیما از بین مون رفتند امروز 20 مرداد از ساعت 14:30 تا 15:30 در مسجد النبی واقع در  خیابان ستارخان، خیابان دریان نو، جنب پاساژ مفید برگزار خواهد شد. این مراسم از طرف ستاد توسعۀ فناوری نانو و با حضور خانواده های این دوستان برگزار میشه حضور شما دوستان عزیز باعث تسلی خاطر خانواده هاشون خواهد بود ×××××××××××××× از همۀ شما دوستان عزیزم که لطف داشتید و با کامنتهای پرمهرتون همدردی کردید ممنونم متاسفم که در شرایطی نیستم که جوابگوی محبتتون باشم فردا جوا...
20 مرداد 1393
1253 11 37 ادامه مطلب

عنوان ندارد

متاسفانه در سانحۀ سقوط هواپیمای طبس من نزدیک ترین دوستم رو از دست دادم. مهدیه جون مامان آوینا رو همۀ شما می شناسید. دوستی که سیزده ساله باهاش ارتباط دارم و خیلی بیش تر از خواهرم که از من دوره با ایشون ارتباط داشتم. و پسرم نزدیک ترین و صمیمی ترین دوستش آوینا جون و از دست داد. همون که ممکن نبود تو هر پست وب علیرضا اسمی ازش نباشه و همسر و برادرم صمیمی ترین دوست و برادرشون مجید آقا رو از دست دادند. عزادار شدیم، به همین سادگی! لطفا همین حالا برای شادی روحشون حمد بخونید در چند روز آینده برای شرکت در مراسم خاکسپاری عازم شهرستان هستیم نگران مان نباش حال همۀ ما خوب است اما تو باور مکن مهدیه جون و همسرشون از کارکنان...
19 مرداد 1393
5576 11 51 ادامه مطلب

پارک جمشیدیه

همه خواب بودیم ناگهان صدای مهیبی برخاست! و گرد و خاک و دود بود که تمام فضا را در بر گرفت به سختی می شد محیطِ اطراف را دید حتی اعضای خانواده را... صدای گریه مان در خانه طنین انداز شده بود و به راحتی در صدای جیغ و فریاد همسایگان و دزدگیر ماشین ها گُم می شد... آب از چشمانِ حساس مادرمان به وفور می آمد بابایمان از خانه بیرون رفت تا ببیند چه اتفاقی افتاده است و ما و مادرمان نگران از این که چه اتفاقی افتاده است چشم به در دوخته بودیم و آن چه می دیدیم فقط گرد و غبار بود! ساعت ها گذشت و بابایمان نیامد و این ما بودیم که در گوشه ای در آغوش مادرمان کِز کرده بودیم! تصمیم گرفتیم به منزل مادرجانمان برویم ولی مگر می شد در آن میدانِ جنگ از خانه بیرون ر...
18 مرداد 1393

پارک نیاوران

تعطیلات عید فطر جز معدود تعطیلاتی ست که بابای ما به معنای واقعی تعطیل هستند! و نه تنها به پروژه ها سر نمی زنند بلکه تلفن شان نیز وقت و بی وقت به صدا در نمی آید و این مهم از آن جهت میسر می شود که برای کارگران افغانی که خیل عظیمی از تیم های اجرایی پروژه های بابایمان را تشکیل می دهند عید فطر بسیار مهم محسوب می شود و این تیم ها حتی اگر به صورتِ کاملاً بیکار در اتاقِ کارگری خود در محل پروژه بنشینند، به احترام این عید بزرگ کاری انجام نمی دهند و ما همچنان اندر کفِ این حرکتشان مانده ایم و اندر کفِ این همه اهیمت دادن شان به عید فطر سومین روز از تعطیلات عید فطر را در منزل گذراندیم و شب هنگام برای صرف شام و ورزش کردن و تاب و سرسره بازی عا...
13 مرداد 1393

تعطیلات عید فطر

و عاقبت یک ماه روزه گرفتنِ خانواده و البته مشارکتِ عظیمِ این جانب در امرِ روزه گیری ایشان( )، به پایان رسید و به مناسبت موفقیت عظیمی که در این زمینه بر اهالی منزل مان نصیب گشت ( ) تصمیم بر این شد که همگان روزهای تعطیل پایان رمضان را به شدت خوش بگذرانند تا دلشان حسابی از عزای آن یک ماهی که در منزل مانده بودند و ایشان را یارای رفتن به دامان طبیعت نبود در آید! و همانا از آخرین ساعاتِ روزِ آخر ماه رمضان بابا و مادر و دایی محسن مان مرتب در پی برنامه ریزی بودند که روزِ عید فطر، صبح علی الطلوع از منزل خارج شده و در دامان طبیعت سکنی گزینند ولی چشمت روز بد نبیند چون روز موعود فرا رسید همگی غافل از نماز عید فطر و البته طبیعت گردی تا حدود ...
12 مرداد 1393

علیرضا خان و پایان ماه روزه

از آن جا که مادرمان در روزهای ماه مبارک رمضان، اغلب برای جلوگیری از گیجی ویجی رفتن به وقتِ سحری خوردن و نیز بدخوابی بعد از سحری خوردن، اکثراً تا سحر بیدار می ماندند ما نیز تا جایی که پلک مان اجازه می داد پا به پای مادرمان بیدار می ماندیم ولی هنوز به آن مرحله نرسیده بودیم که بر پلک های خود غلبه نموده و تا خودِ سحر بیداری اختیار کنیم... شما عقربۀ ساعت را بر روی عدد دو فرض کن و ما را نیز در آستانۀ خواب زدگی تصور کن و بابایمان را خوابِ خوابِ خواب مادرمان را نیز در آشپزخانه و در حال آشپزی و سحری پختن... ما در همان عالم خواب آلودگی شیشه شیرمان را تحویل گرفته بر روی مبل پخش می شویم و شیرمان را می خوریم سپس امورات مهم خود مانند دستشویی رفتن ...
6 مرداد 1393

عشق!

مادرمان از آن دسته از آدم هاست که به شدت بر این باور است که عشق زندگی را زیباتر می کند... می دانیم هم اکنون زیر لب به مادرمان نیشخندی زدی و با خود گفتی:" غیب می گوید! پُر واضح است که عشق زندگی را زیباتر می کند " عشق از دیدگاه مادرمان فقط تپیدنِ دل برای معشوق نیست بلکه مادرمان معتقد است که عشق باید در لحظه لحظۀ زندگی جاری باشد و گویا... وقتی از کودک مان مراقبت می کنیم عشق به شدت لازم می شود! وقتی در منزل غذا می پزیم عشق به شدت لازم می شود! وقتی منزل را نظافت می کنیم عشق به شدت لازم می شود! وقتی با کودک مان بازی می کنیم عشق به شدت لازم می شود! وقتی در پارک ورزش می کنیم عشق به شدت لازم می شود! وقتی ...
3 مرداد 1393

ماشین! ماشین!

هنوز هم گاهی آقای فوتبالی (فوتبالیست) می شویم و گاهی آقای والیبالی، و با توپی معروف به "توپ عمو اجید" (توپی که عمو مجید برایمان خریده است) بازی می کنیم و البته کامیون کوچکی نیز داریم که عمو مجید برایمان هدیه خریده اند و نام "تاوی یون عمو اَجید" را بر آن نهاده ایم... و از آن جا که ما نقش های مختلفی چون آقای رانندۀ کامیون، آقای پلیس، آقای نجار، آقای تعمیرکار را بر عهده می گیریم، خوب غذا می خوریم تا قوی (عوی) شویم... از روزی که بابا و دایی محسن مان را در پوزیشن آقایان آرایشگر یافته ایم تا موهای کسی را در ارتفاعی دست یافتنی می یابیم سریعاً شانه به دست شده و بر موهایش شانه می کشیم و در واقع ما نقش آقای آرایشگر را می پذی...
1 مرداد 1393

ماه سی و پنجم: پَــــــــــــــــــــر...

یادت هست از آن عادت همیشگی بابا و مادرمان که مدتی ست همواره درست سرِ هر سه ماه به جانِ موهایمان می افتادند؟! درست در بیست و هفت ماهگی، سی ماهگی ، و آخرین بار در سی و سه ماهگی ... البته خواندنِ ماجرای کوتاهی موهایمان در پانزده ماهگی نیز خالی از لطف نیست و می توانی آن را اینجا ببینی و همۀ این اسناد و مدارک حاکی از آن است که چه آن زمان که ما برای کوتاهی مو به آرایشگاه رفته ایم و چه آن زمان که در منزل مورد اصلاح واقع شده ایم، در هر دو مورد بدجور در برابر کوتاهیِ موهایمان مقاومت به خرج داده ایم ولی چشمت روزِ بد نبیند که این بار به فاصلۀ دو ماه، افکارِ شیطانی کوتاهی زلف این جانب از مخیّلۀ بابا و مادرمان گذشت و ما را کچل نمود! آاااااااا...
29 تير 1393