علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

بازی با اعمال شاقه ...

من دارم با کامیون هام بازی می کنم.... اصلا فکر نکنید این میز تلویزیونه اصلا این طور نیست این یه پارکینگ طبقاتیه مخصوص کامیون ها که از ترس نی نی های کنجکاو ( نه فضول) دکوری هاشو برداشتند و من دارم کامیون هامو اینجا پارک می کنم... حالا این کامیون میخواد بره بیرون از پارکینگ و من دارم بهش کمک می کنم... ...
17 فروردين 1392

سیزده بدر ....

ما قرار بود ششم فروردین برگردیم تهران ولی بابام این قدر کاراشو طول داد که تا سیزده بدر موندیم و چه خوب شد که موندیم.... سال قبل با فامیل بابایی رفتیم سیزده بدر و امسال با فامیل مامانم رفتیم سیزده بدر....رفتیم کوه و کلی خوش گذشت و بازی کردم...ببین... ادامۀ عکس ها در ادامۀ مطلب دارم با خودم فکر می کنم که چطور حواس مامانم و پرت کنم و یهو برم سمت آب ... باور کن کار خاصی نمیکنم فقط می خوام صورتم و بشورم... بای بای ما که رفتیم آب بازی به شما هم خوش بگذره.... نه مثل این که دست بردار نیستند و به من آزادی عمل نمیدن برم تو آب حموم کنم.... حالا مجبورم بازی تکراری سنگ انداختن توی آب و موج درست کردن و انجام ب...
16 فروردين 1392

لحظه تحویل سال

لحظه تحویل سال ما خونه آقاجونم بودیم.از اونجا که مامان من متولد بهمنه و ذاتا بسیار علاقه مند به برقراری عدالت چون سال قبل موقع تحویل سال پیش مادرجونم بودیم امسال رفتیم پیش خانواده پدری و تحویل سال با عمه جونم اونجا بودیم.... مامانم به کمک دختر عمه ام مهتاب یه هفت سین کوچیک درست کردند که عکسش رو گذاشتیم پایین... عزیزم دنبال مار و چیزای عجیب و غریب توش نگرد این یه هفت سین کاملا معمولیه...آخه ما امکانات نداشتیم اونجا... اگه خونه خودمون بودیم مامانم حسابی گل میکاشت ... از همون دسته گل هایی که خودم همیشه می کارم و به آب میدم آااااا .... اینم از هفت سین ما.... البته سفره هفت سین خیلی باحال بود و  منم خیلی باهاش حال کردم چ...
16 فروردين 1392

سفر به شیروان...

میدونی شیروان کجاست ؟؟؟؟ منم تا همین دو هفته قبل نمیدونستم تا این که مامانم تصمیم گرفت برای دیدن یه دوست قدیمی که از هم کلاسی ها و هم اتاقی های دوران تحصیلش بود و اهل شیروان بود بره خونشون. شیروان یه شهر کوچیکه تو خراسان شمالی که جمعیتش ترکیبی از  کرد و فارس و ترک هستند. مامان و بابام هم برای اولین بار بود که اونجا رو می دیدند.... از سال 86 که مامانم و دوستش از پایان نامه فوق لیسانس دفاع کردند همدیگر رو ندیدند و فقط تلفنی با هم در تماس بودند. اون زمان مامان من مجرد بود و دوست مامانم یا به عبارتی خاله ام یه دختر 5 ساله داشت به نام فاطمه. چقدر همه چی عوض شده بود الان خاله ام سه تا دختر داشت یعنی کوثر و کیانا و فاطمه و ماما...
16 فروردين 1392

چهارشنبه سوري

مامانم ميگه  تا به حال چهارشنبه سوري به اين باحالي نديده بود ميدوني چرااااااااا؟؟؟؟؟؟؟  سال هاي گذشته چهارشنبه سوري رو تو شهر بودند و حتي از يه هفته و يا يه ماه قبل از چهارشنبه سوري از نگراني ترقه و وسايل خطرناكي كه يه سري آدم هاي بي احتياط استفاده مي كردند بايد زودتر از هميشه به خونه برميگشتند و كجا آتيش مي ديدند تا بتونند از روش بپرند.... امسال مامانم از چند روز قبل از چهارشنبه سوري به فكر جمع كردن فاميل و دوستان بود و همه رو دعوت كرد به روستايي كه زادگاه خودش بود تا به دور از هر گونه خطر و نگراني يه خاطره زيبا براي همه خلق كنه و به حساب خودش خيليييييييي كار خارق العاده اي كرد....  ...
4 فروردين 1392

من و امام هشتم....

این روزا خیلی خستم. از روزی که از خونه راه افتادیم همش با بچه ها بازی می کنم و خسته میشم و فرصت خواب هم کمه برای همین از هر فرصتی برای خواب استفاده می کنم مخصوصا تو ماشین. دیروز هم از صبح خونه خاله جونم بودم و خودم و خفه کردم بس که با امیرعلی و مصطفی بازی کردم به عبارتی سه نفری ترکوندیم. از خونه خاله جون که راه افتادیم خوابم برد. در عالم خواب یهو صدایی توجه منو به خودش جلب کرد: السلام علیک یا غریب الغربا....        السلام علیک یا معین الضعفا.... السلام علیک یا شمس الضحی....   السلام علیک یا بدر الدجی..... السلام علیک یا سلطان یا اباالحسن یا علی بن موسی الرضا و رحمت الله و برکاته....
27 اسفند 1391

یک روز به یاد ماندنی .....

اینم از تعطیلات ما در دیار مامانی.... ادامۀ عکس ها در ادامۀ مطلب   من به شدت علاقه دارم به صورت مستقل عمل کنم و خودم مثل دایی علی  و دایی محسن و مامانم و بابا از کوه برم بالا... اینجا یه سد بزرگه. اول که رفتیم کنارش میخواستم برم تو آب خیلی هم عجله داشتم برای این که منو منصرف کنند بهم یاد دادند که سنگ بندازم تو آب و بازی کنم منم دیگه ول کن نیستم... اینجا دارم سنگ از رو زمین برمیدارم و میدم به بابایی که بندازه تو آب... بابایی هم سنگ های منو می گیره و چون کوچیکند یواشکی میذاره کنار و خودش یه سنگ برمیداره که بزرگ باشه و وقتی به آب میخوره دایره های زیبا ایجاد بشه و به خیال خودش فکر میکنه من نمی فهمم داره ب...
27 اسفند 1391

با آرزوی بهترین ها

دوستان خوبم سلام.... بالاخره مامانم امروز تعطیل شد و ما به امید خدا فردا عازم مشهد هستیم....پیش خانواده مامان و بابا و یا به عبارتی خانواده خودم.... آره خودم میدونم و مطمئن باشید به یاد همتون هستم و اگه خدا قبول کنه نایب الزیاره هستم.... آخه نیست که دل ما بچه ها خیلی پاکه دعامون زود زود مستجاب میشه... یه مدت ما نیستیم البته با شناختی که من از مامانم دارم ول کن نیست اونجا هم یه جایی پیدا میکنه برای ثبت دست گل های به آب داده شده توسط من بی گناه مظلوم..... در هر صورت میخوام بهترین ها رو براتون آرزو کنم و پیشاپیش سال نو رو به همگی تبریک بگم....همتون و دوست دارم... بعد از تعطیلات بازم میام با کلی ماجرای تازه... دلم ...
22 اسفند 1391

منحنی های رشد من

دیروز که رفتیم مرکز بهداشت یک نقطه به هر کدوم از منحنی های رشد من اضافه شد و از اونجا که مامانم به خودش اعتماد نداره که بتونه این منحنی رشد ها رو تا وقتی بزرگ تر شدم برام نگه داره ازش عکس گرفته و میذاره اینجا که جاش امن امن باشه. خدا به خیر کنه آخه میدونی این روزهای آخر سال مامان داره کامپیوتر رو هم خونه تکونی می کنه و هر چی عکس از قبل مونده که وقت نداشته بذاره رو میذاره تا پروسۀ دست گلهایی رو که من به آب دادم کامل کنه.  بابام میگه مردم عکس های قشنگ بچه هاشون و انتخاب می کنند و میذارند تو وب اونوقت مامان تو هر وقت یه دسته گلی به آب میدی سریع همون و میذاره با کلی پیاز داغ.... خلاصه اینکه بابام فکر میکنه با ای...
21 اسفند 1391

عیدی خاطره جون

امروز طبق معمول دوشنبه ها ساعت یک مامانم منو گذاشت مهد و رفت سر کار. و قرار بود بابام ساعت 6 بیاد دنبالم. وقتی اومد خاطره جون مهربون مربی مهدم یه کارت تبریک سال نو و یه سبزه داد به بابام برای من. میدونم خیلی دلت میخواد کارت منو ببینی.... این کارت و خودش برای همه بچه ها درست کرده بود و کلی زحمت کشیده بود واقعا ممنونم خاطره جون...داخل کارت رو هم ببین... و توش این متن قشنگ رو نوشته بود: بابام سبزه رو تو ماشین جا گذاشته در اولین فرصت عکس سبزه رو هم مامان میذاره تا من همیشه یادم بمونه که خاطره جون چه هدیه قشنگی بهم داده... و اینم سبزه... منم قراره فردا به خاطره جون عیدی بدم البته به شیوه ...
21 اسفند 1391