علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

من فقط میخوام قوانین خونه رو به این دوستم بفهمونم....

از اون جا که من کوچکترین عضو خانواده ام و از همه دیرتر رسیدم همش مامان بابا قوانین خونه رو به من توضیح میدن و یادآوری می کنند که باید تابع مقررات باشم... البته من یه نفر کوچیکتر از خودم تو خونه پیدا کردم و دارم به شیوه خودم قوانین رو بهش آموزش میدم...ببین...   ...
18 بهمن 1391

کفش ورزشی!

این دیگه آخرشه..... در حالت عادی نمیتونم درست راه برم کفش بزرگترا رو که پوشیدم تا به تا هم که پوشیدم تازه با این وضعیت میخوام فوتبال هم بازی کنم ... ...
16 بهمن 1391

من و موتورم....

خیلی وقته دلم میخواد مثل دایی علی منم یه موتور داشتم تا اینکه بابام به من توجه ویژه کرد و برام موتور خرید دوست دارم باهاش حرکات آکروباتیک کنم ببین.. حالا تک چرخ و داشته باش... ...
16 بهمن 1391

پس این تساوی حقوق کجا رفته؟

 همش خودتون ظرف های بزرگ و قاشق های بزرگ و برمیدارید و به من یه ظرف کوچیک و یه قاشق کوچیک می دید.منم دیگه بزرگ شدم میتونم با قاشق به این بزرگی و از یه ظرف به این بزرگی غذا بخورم.    خیلی حال میده مامانت حواسش نباشه بری یواشکی غذا بخوری اونم به این سبک.... ولی خدا یه حواس جمع به مامان بده که یه وقت ظرف داغ و نذاره زمین وگرنه ...
14 بهمن 1391

دست ... دست...

تا به حال امتحان کردی ببینی چقدر باحاله وقتی دستات و میزنی تو ماست و عسل بعدش دست دست میکنی؟ خوب امتحان کن ببین دیگه!!!!!!!!!! خوب همیشه میشه هر کار پیش پا افتاده ای (مثل خوردن ماست و عسل) رو با لذت بیشتری انجام داد و از زندگی لذت برد......مگه نه... ...
14 بهمن 1391

دارم کمک میکنم به مادر جونم...

اینقدر آدم حال میکنه یه مادرجون مهربون داشته باشه که کلی با حوصله باشه و همش به آدم آزادی عمل بده.....مثلا وقتی داره سیب زمینی نرم میکنه اگه بهش بگی بده منم این کار و بکنم نه نمیگه!!!   چیز خاصی نیست فقط میخواستم بگم عاشقتم مادر جونی!!!!! دلم برات تنگ شده کاش زود مامانم تعطیل شه بیایم دوباره خونتون و بازم بازی و آزادی مطلق.... ...
12 بهمن 1391

حرکات آکروباتیک جدید من

همش دلم میخواد بدوم... خدا نکنه فاطمه بیاد در خونه ما کاری داشته باشه اونوقته که منم سریع از فرصت سو استفاده می کنم میرم بغلش و چنان بهش میچسبم که هیچ کس نمیتونه منو از رفتن به خونه خاله و بازی با فاطمه منصرف کنه.....وقتی میرم خونه فاطمه خیلی با هم بازی می کنیم و همش میدویم و یک دو سه ورزش می کنیم منم مرتب میگم ئه ئو ئه(یک دو سه) چند روز که از فاطمه خبری نباشه با مامانم یک دو سه میکنم میدونی چطور؟ موقع عوض کردن پوشک فرار می کنم تا دنبالم کنه و بلند بلند می خندم و جیغ می زنم این کار برام خیلی لذت بخشه.... یه روز که از شلوار پوشیدن در می رفتم و داشتم حرکات آکروباتیک انجام میدادم و ببین...   خدا نکنه کسی بخ...
11 بهمن 1391

منم مثل امیرعلی عاشق جگرم..

این سیخ جگر سهم دایی علی بود که نخورد منم ترسیدم اسراف بشه مجبور شدم بخورمش دیگه..... ژست و حال می کنی ....پاها رو هم.... موها تاب داده... و بزن تو رگ جگر و .... جای شما خالی... البته از شدت ژست گیری بجای جگر یه کم سیخ هم خوردم... ...
11 بهمن 1391