علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

من میگم

من میگم"تُ تُ" منظورم "ماشین سنگینه مثل کامیون و اتوبوس"(البته اگه یه جایی باشیم که قحطی کامیون و اتوبوس بیاد به پیکان وانت و نیسان هم میگم تُ تُ) میتونم بگم "بَ بَ" و یا به عبارتی "به به" ولی وقتی مامانم میگه بگو بابا اگه بابام اونجا باشه بهش اشاره میکنم و میگم"اُاااا" و اگه نباشه میگم"هُووووووو". میتونم بگم مَ مَ  ولی وقتی مامانم میگه بگو مامان لبخند ملیح می زنم!   من هر چی رو دوست داشته باشم میگم"بیا..بیا...بیا..."و با دستم هم اونقدر اشاره میکنم تا آخرش میاد پیشم یعنی اون که نه، ولی مامان و بابام کلافه میشن و میارن پیشم... وقتی از یه چیزی خوشم نیاد پشت سر هم میگم"اَت تَ اَت تَ اَت تَ..."حتی وقتی د...
29 فروردين 1392

امپراطور میز...

قبلا که من تازه راه افتاده بودم مامانم هر وقت میخواست یه چیزی رو یه جای امن بذاره که از دست من در امان باشه میذاشت روی میز نهارخوری.... بعد از مدتی که من قد کشیدم دیگه لبه های میز تبدیل شد به مکانهای ناامن... و الان به لطف قد کشیدنم همه جای خونه در اختیار منه و اینک این منم علیرضا، امپراطور میز... و دیگه همه جا در اختیار منه...زیر میز، بالای میز، این یکی میز، اون یکی میز... و روی اُپن که میتونم به راحتی بهش دسترسی داشته باشم... حالا تا حوصلم سر می ره دیگه لازم نیست منت کسی رو بکشم که منو یه لحظه بذاره رو میز و سریع بیاره پایین، حالا دیگه خودم به طور خودمختار میرم رو میز اونم با کلی بند و بساط... اومدم روی میز و دار...
27 فروردين 1392

سنجش قدرت دندونها

جالبه بدونید که من تو دندون در آوردن به شدت دوره ای عمل می کنم... اول دو تا دندون از هر کدوم از فک بالا و پایینم جوونه زد بعد تا مدت ها از دندون خبری نبود تا اینکه دوباره چهارتا دندون کنار دندون های قبلیم به بالا و پایین اضافه شد و باز هم رفتم مرخصی تا اواسط اسفند. از اسفند دوباره پروژۀ دندون درآوردن من شروع شد و تا الان همه درگیر دندون های من بودند و با بی اعصابیام کنار می اومدند آخه میدونی دست خودم نیست این دندون های کناری واقعا سخت جوونه می زنند و آدم و عصبی می کنند... یه نکته دیگه اینکه چون برای دندون های قبلیم مامانم و خیلی اذیت نکردم فکر میکنه در اومدن دندون های کرسی هم مثل دندون های قبلیم الکی و راحته!!!به عبارتی میشه گفت توق...
26 فروردين 1392

تجربۀ شرایط سخت...

سلام ....سلام... مامانم همیشه میگه آدم باید بتونه خودش رو با شرایط سخت وفق بده و بچه سوسول نباشه... از اونجا که من خییییییییییییییییییییییلی حرف گوش کن هستم و تمام توجهم به حرف های مامانمه!!!!! دارم بازی در شرایط سخت رو تجربه می کنم... اصلا فکر نکنید من از شدت شیطنت رفتم زیر میز نهارخوری و دارم با ماشینم ویراژ میدم... من فقط دارم شرایط سخت رو تجربه می کنم... و حالا هم که دارم به مامانی لبخند می زنم تا کاری به کارم نداشته باشه... ...
25 فروردين 1392

ماجرای آشپزی مامانم

دیروز جمعه بود و مامانم از صبح به فکر آش پختن بود تا بعدازظهر با خاله جونم مامان آوینا و باباش بریم بیرون و دور هم باشیم... حدود ساعت 6 بود که من و مامان و بابام به همراه آش از خونه رفتیم بیرون. در واقع چون آش تو خونه دلش گرفته بود من بردمش دَ دَ ررررر.... اینم قابلمه آش که لباس خوشگل هاشو پوشیده و آماده رفتنه!!! منم که همش دور و برش رژه می رم تا مگه مامانم ازش غافل بشه و در یک فرصت استثنایی یه ناخنک جانانه بهش بزنم...آخه می دونی من عشق آشم...ولی افسوس که مامانم خیلی مواظبه....(البته اینم بگم که اگه بدونید آخر سر چه بلایی سر این آش بیچاره اومد دلتون برای این همه تزئینات مامانم کباب میشه) بعد از پروسه ناک...
24 فروردين 1392

عدسی خیلی خوشمزه ست...

من تازه از حموم اومدم و مامانی لباسامو پوشیده و یه ظرف از عدسی که پخته برام آورده تا بخورم و خودش رفته تو آشپزخونه.... این کارشو خیلی دوست دارم میخواد منو مستقل بار بیاره.... من فکر می کنم مامانی زحمت کشیده برام عدسی پخته و باید همشو بخورم...اصلا فکر نکنید من خیلی گرسنمه و یا از قحطی در اومدم...نه من فقط به خاطر این که دل مامانم نشکنه دارم می خورم...اصلا خودت ببین و قضاوت کن... خسته نباشی مامانی حالا باید دوباره منو ببری حمومیییییییییییییییییییی!!! احساس می کنم مامانم یه خورده شوکه شده و میخوام روحیه شو عوض کنم پس هوس می کنم شادی کنم و شروع می کنم به دسسسسسسسسسسسسست دسسسسسسسسسست... و حالا با دو قاشق اقدام به خوردن م...
23 فروردين 1392

ورزش ورزش سلامتی...

من دارم با کامیونم بازی می کنم که مامانم میزنه شبکه ورزش... وای این عموها چقدر باحال یک دو سه می کنند...درست مثل وقتی من میرم خونه خاله و با فاطمه یک دو سه می کنم...فکر کنم اینا از من و فاطمه یاد گرفتند...منم کم نمیارم و به سرعت از جا می پرم و میرم جلو تلویزیون... از اون جا که منم چند روزه که خوب غذامو خوردم بازوهام خیلی قوی شده و زور داره از تو بازوهام میزنه بیرون... پس مجبببببببورم خودم و تخلیه کنم و باهاشون ورزش کنم....و از همه مهم تر کم نیارم.. حالا روی پنچه می دوم و اولین حرکت و خیلی آکروباتیک انجام می دم... ای بابا من که خودم یه ورزشکار حرفه ای هستم...من و با این عموها چه کار... اصلا ببینم اینا بلدند مثل من و...
23 فروردين 1392

آموزش سرسره بازی در منزل...

نی نی های عزیز امروز با آموزش سرسره بازی در خونه های کوچیک مثل خونه خودمون در خدمت شما هستیم.... نی نی های مهربون چون مامان های ما همیشه سرشون شلوغه انتظار نداشته باشید تو خونه همش با شما بازی کنند البته حق دارید اگه انتظار داشته باشید که در طول روز دو یا سه ساعت با شما بازی کنند.... حتما می پرسید پس بقیه ساعات روز رو چیکار کنید؟؟؟ بهتون میگم.... باید از وسایل خونه کمک بگیرید و با اونا برای خودتون پارک درست کنید... مثلا این صندلی می تونه سرسره خوبی باشه...ولی باید از راهش وارد بشید...این طوری.. بچه ها هرگز در منزل سریع سراغ چیزی نرید و اونو برداریدچون مطمئنا ازتون می گیرند...به این شیوه رفتار کنید.. اول از همه کمی دور و ...
22 فروردين 1392