علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

خانه تکانی

بهتر است قبل از مطالعۀ این پست، مروری داشته باشی بر خانه تکانی سال 91 در خانۀ ما امسال ما به جای یک عدد خانه تکانی ضربتی از فرآیند خانه تکانی تدریجی بهره بردیم بدین صورت که مادرمان در زمینۀ خانه تکانی هیچ چیز به زبان نیاوردند تا مبادا خدای نکرده موجبات ترسِ بابایمان از خانه تکانی پدیدار شود و جبهه گیری مفرط از سوی ایشان صورت پذیرد و باز هم مادرمان شنوندۀ همان حرف های همیشگی که کارگر بگیر و وقت نداریم و..... باشند. آخر می دانی مادرِ ما اصلاً از کارگر گرفتن خاطرۀ خوشی ندارد و به هنگام حضور کارگر نمی داند ما را از وسط معرکه جمع کند و یا به کارگر بفهماند که چگونه باید عملیات تمیزکاری را انجام دهد و این گونه می شود که بعد از خروج ک...
18 اسفند 1392

پارک چیتگر

پنج شنبه و جمعه را در معیت آوینا جانمان اوقات گذراندیم صبح پنج شنبه بودکه آوینا جان به دلیل انجام عملیات نصب کاغذ دیواری در منزلشان بسیار مهربانانه و با یک عدد نایلون پر از خوراکی که از سوپری سرِ کوچه تهیه کرده بودند و از هر قلم خوراکی دو عدد در آن بود به منزل ما وارد شد و ما بسیار خوشحال بودیم... می دانی ما آوینا جانمان را بسیار دوست می داریم ولی هر چقدر فکر می کردیم دیدیم اسباب بازی هایمان را بسی بیشتر از آوینا جانمان دوست می داریم به همین دلیل اوقات به این صورت گذشت که در 36 ساعتی که در معیت آوینا جانمان بودیم نیم ساعت بازی می کردیم و بیست دقیقه را در دعوا و کشمکش بر سرِ اسباب بازی هایمان به سر می بردیم... البته آوینا ...
18 اسفند 1392

در فراق نِت...

چندیست که ترافیک ماهیانۀ وایمکس مان به پایان رسیده است و مادرمان برای اثباتِ این که بدون اینترنت هم زنده می ماند هیچگونه اقدامی در ارتباط با شارژ مجدد پیاده ننموده اند آخر می دانی در منزلِ ما مادرمان یک عدد معتادِ به نِت به حساب می آید و در این چند روز مشخص شد که این بابا و دایی محسن مان هستند که معتاد به نت هستند و همه اش به مادرمان گوشزد می کردند که شارژ مجدد را انجام دهد و مادرمان تا این که دیشب بالاخره دایی محسن مان نتوانست طاقت بیاورد و به بهانۀ سرکشی به پروفایل کلاسی خود اقدام به شارژ مجدد اینترنت نمودند... و اما در این مدت که به نت دسترسی نداشتیم اوقات بسیار خوشی را در کنارِ هم گذراندیم و تازه فهمیدیم بی اینترنتی هم...
14 اسفند 1392

هستی

مادرمان در همین حوالی یک عدد پسر دایی دارند که گهگاه به ما سر می زنند و ما نیز دیشب بدجوری دلمان هوای دختر پنج سالۀ ایشان ،هستی جان، را کرده بود آخر می دانی هستی جان در اتاقشان تعداد زیادی اسباب بازی دارند که البته بسیاری از آن ها هم از نوع پسرانه است و فوق العاده برای ما جذابیت دارند ساعت هفت بود که مادرمان طی تماس با مادرِ هستی جان اطلاع رسانی کردند که در صورت مساعد بودنِ شرایط برای شب نشینی به منزلشان برویم... و از آن جا که میهمان نوازی مادر هستی جان زبانزد خاص و عام است اصرار فراوانی نمودند که برای شام برویم و انکارهای مداوم مادرمان و این که مخصوصاً دیر تماس گرفته اند که برای شام مزاحم نشویم بی فایده بود... ما هم که در نهایتِ...
6 اسفند 1392

ده گانۀ اسفندی!

این عکس صرفاً جهت یادآوری تریپ موی پشت بلندِ چند هفته قبلِ اینجانب آپلود شده است اگر وسیله نقلیه داری سریعا بر آن سوار شو و با ما به ادامۀ مطلب بیا... در غیر این صورت ما خود با دوچرخۀ دختر دایی مان فرنیا خانم شما را به ادامۀ مطلب می بریم در ادامۀ مطلب به شدت منتظر شما هستیم... مادرمان همیشه می گویند خوب است انسان در هر موقعیت و مکانی که هست بتواند نهایت تلاش خود را برای مفید بودن به کار گیرد... ما هم که آخرِ حرف گوش کنی هستیم و علاقۀ فراوانی به مفید واقع شدن داریم... مدت هاست که مادرمان به وقتِ چیدنِ سفره روی ما حسابِ عجیبی گشوده است و ما از این بابت بسی خشنودیم به طوری که اگر درست وسطِ وسطِ دیدنِ برنامۀ مورد علاق...
4 اسفند 1392

ورزش خانوادگی!

از آن جا که مدتی ست دایی محسن مان به دلیلِ فرارسیدنِ فصلِ امتحانات شان فرصتِ رفتن به باشگاه را ندارند تصمیمِ دایی محسن (تصمیم کبری ) گرفته بودند که از این پس به جای رفتن به باشگاه، باشگاه را به خانه بیاورند و در این میان هیچ کس مخالف نبود الّا مادرمان که معتقد بودند در یک عدد خانۀ هفتاد متری ما خودمان هم به سختی فضای کافی برای اشغال کردن می یابیم و وسایل و اسباب بازی های اینجانب هم اضافی است و حالا وسایل بدنسازی را کجای دلمان بگذاریم لا شک برای این ابزار هیچ مکانی مناسب تر از روی سرِ مادرمان یافت نمی شد! تا این که دایی محسن مان روی پایین آوردنِ حجم دستگاه بدنسازی بسی اندیشه کردند و با جستجو در اینترنت یک عدد دستگاه بدنسازی n کاره پیدا...
3 اسفند 1392

رنگِ انگشتی

در پیِ تعویضِ مهدمان، بر خلافِ مهد سابق که برای کودکانِ زیرِ سه سال آموزشی نداشت و در این گروه سنی فقط نی نی ها با شعر و ترانه سرگرم می شدند مهد جدید از روزِ اول یک عدد فهرست طولانی جهتِ تهیه کردن لوازم التحریر به مادرمان دادند... عاقا مادرِ ما نیز که تا به حال غیر از مدادِ رنگی برایمان هیچ لوازم التحریری تهیه نکرده بودند وقتی وارد لوازم التحریر فروشی شدند به شدت جوگیر شده و به جز مواردی که مهد کودک به ایشان اعلام نموده بود اقلام دیگری را نیز خریداری نمودند از جمله ماژیک و رنگ انگشتی... ما که تصورمان این است مادرمان این موارد را بیشتر برای سرگرم نمودنِ خود تهیه نمودند آخر می دانی زمانِ کودکیِ مادرمان رنگ انگشتی در دسترسِ ایشان نبود و ...
2 اسفند 1392

بدون عنوان!!

و خدایش نیامرزد آن که واژۀ منحوسِ "خصوصی" را به جماعتِ سودجو آموخت! جماعتی که انتظار دارد درآمدِ ماهیانه ات را تمام و کمال به آن ها بپردازی تا در قبالِ آن از کودکت مراقبت کنند مخصوصاً زمانی که تو بخواهی کودکت را نیمه وقت به آن ها بسپاری آن وقت است که در حساب و کتاب مختار می شوند و با این اختیار لیست حساب و کتابشان حسابی بالا می زند... یک ساله بودیم که همسایه مان برای ما یک عدد پرستار مطمئن پیدا کردند بعد از این که ما مدتی را در معیت ایشان گذراندیم دریافتیم که ایشان بسی نامطمئن هستند... در واقع ایشان با وجودِ این که به هنگام عقد قرارداد به اندازۀ کافی برای بالابردنِ مبلغِ مقرر چانه زنی نموده بودند، باز هم شروع به درخواست های مالیِ بی...
1 اسفند 1392

شکوفه بانو!

امروز بعد از حدود دو ماه در معیت بابا و مادرمان، بار دیگر عازم مهد شدیم البته با وجود رضایت وافری که مادرمان از مهد سابق اینجانب داشتند ولی به دلیل بد مسیر بودنِ آن و سرد بودنِ هوا در این روزها، مادرمان مدتی بود که به تعویض مهدمان می اندیشیدند و بالاخره تصمیم خود را عملی نموده و امروز صبح برای اولین بار ما را به مهد جدید سپردند. البته ایشان قبل ترها دو بار به این مهد سر زده بودند و در مورد آن تحقیقات به عمل آورده بودند. ناگفته نماند که امروز مدیر مهد گویی از دندۀ چپ برخاسته بود و برخلاف سابق رفتار طلب کارانه ای را از خود بروز داد و موجبات تعجب مادرمان را برانگیخت و مادرمان بسیار دلش به حالِ موقعیت نشناسیِ ایشان سوخت و اما امروز ...
29 بهمن 1392

سی ماهِ تمام...

زمان: جمعه بعد از ظهر، بیست و پنجم بهمن ماه مکان: منزلمان اگر تصور می کنی ما به مناسبت ولنتاین گردِ هم آمده ایم و از موجودی جیب بابایمان کاسته و به موجودیِ شکم مان افزوده ایم، فقط اندکی درست تصور کرده ای! زیرا دلیلِ عمدۀ گرد هم آمدن مان این است که 25 اُم بهمن ماه مصادف است با تولد دو سال و نیمه شدنِ اینجانب ... منظورمان از گردِ هم آیی نیز همان جمع شدن بابا+ دایی محسن+ مادرمان و البته اینجانب است وقایعِ مهم زندگی این جانب در ماه بیست و پنجم زندگی را در ادامۀ مطلب ببین.... روز جمعه بود که بابای ما در یک اقدامِ ضربتی بیرون رفته و در حالی که ما به خوابِ ناز بودیم با یک عدد کیک تولد به منزل بازگشت. و این پوزیشن ما بود: آخر ...
27 بهمن 1392