علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

زیارت حضرت عبدالعظیم

1392/3/14 12:25
نویسنده : الهام
394 بازدید
اشتراک گذاری

 روز شنبه به یُمن حضور مهمون های عزیزمون مخصوصا مادر بزرگ مامانم ما هم به یه نوایی رسیدیم و با هم رفتیم حرم حضرت عبدالعظیم حسنی تو شهر ری...

هوا خیلی گرم بود و از اونجا که بابام همراه ما نبود بد دماری از روزگار مامانم در آوردم...

از اونجا که علاقۀ من به بزرگترها بسیار وصف ناشدنیه همش بغل مادرجون بودم و هر چقدر خواستند بهم حالی کنند که مادر جون پاشون درد می کنه و تحمل وزن من براشون سخته ابــــــــــــــــــــداً تو کَتَم نمی رفت...آخه می دونی مادر جون خیلی اصرار داشت من همش بغلشون باشم!!!

و این من و مادر جونِ مهربون که حسابی عاشـــــــــــــــــــــــقشم...اصلا فکر نکنی دارم اُرد میدم که زودتر منو ببرند جلوی شیر آب....نه اصـــــــــــــلا..من فقط دارم عشقم و به مادرجونی ابراز می کنم...

تو صحن که اصلا مطیع و فرمانبردار مامان نبودم و سرم و مینداختم پایین و می رفتم بدون توجه به اطراف... مامان چند بار بی خیالم شد و از دور حواسش بهم بود ببینه چیکار می کنم و البــــــــــــــــــــته که من بدجوری روم زیاد بود و اصلا توجهی به مامان نداشتم...آخه وقتی اون همه خالۀ مهربون اونجا بودند که همش بهم خوراکی (نذری) می دادند غریبگی چرا؟؟؟!!!

اینم علیرضای حرف گوش نکنِ حرص در آر که نشسته و داره به کبوترها نگاه می کنه و هر چقدر مامان بهش میگه بیا میخوایم بریم به روی خودش نمیاره... و مشکل اساسی اینجاست که یه وکیل مدافع دارم به اسم مادر جونِ جون جونی که عمراً مامانم بتونه جلوی ایشون منو دعوا کنه و منم که استادِ ســـــــــــــــــــــــو استفاده!!!

و امــــــــــا اینجا هم به شدت احساس خودشیرینی بهم دست داده و دارم با مامانِ عصبانیِ به رو نیارِ خودم دالی بازی می کنم که روحیه اش عوض شه... سخت نگــــــــــــــــــــــیر مامانی!!!

بعد رفتیم داخل و من اونجا فقط به اندازه چند متر از مامانم دور می شدم و همش حواسم بود که گُمش نکنم یه خورده می رفتم بازی ولی تُند تُند برمیگشتم و به مامان لبخند ملیح می زدم و حضورم و اعلام می کردم...آخه می دونی نیست که اینجا دَدَررر نبود می ترسیدم مامان بره بیرون و من از دَدَررر جا بمونم...

در اثر کشیدنِ دست من توسط مامانی، یه لحظه پام روی سنگ ها سُر خورد و سُر خوردنِ پای من همانا و سرسره بازی روی سنگ ها همانا....

مامان با هزار مکافات تونست زیارت نامه رو تموم کنه و صد البته که اصلا ازش چیزی نفهمید... چشمت روز بد نبینه مامان همش دنبالم می دوید....بدتر از همه پله ها بودند که اُخ بازی روی اونا منو بدجور وسوسه می کرد و مامانم و بدجور عصبانی!!

آخرش مامان که دید حریفِ من نمیشه جورابام و در آورد منم از این حرکتش استقبال کردم آخه هوا گرم بود...ولی وقتی دوباره رفتم سرسره بازی دیدم دیگه سُر نمی خورم و فهمیدم یه کلاه گشادی سرم رفته که تا خرخره ام پایین اومده و آب هم از آب تکون نخورده ...

در اثر ناکامی در سرسره بازی به نشانۀ اعتصاب  تو حرم پلاس شدم و پاهام و باز کردم و از اونجا که نُقل مجلس بودم و همۀ خاله ها به سُرخوردن من نگاه می کردند اومدند و ازم دلجویی کردند!!!! البته از اونجا که عکسبرداری از این قسمت ممنوع بود و مامانِ من هم بسیـــــــــــــــــــــار تابع مقرراته ازم عکس نگرفته ولی پوزیشنم واقعا جالب بود...

بعدش من و عمه جونِ مامان با مامان رفتیم حیاط پشتی تا چند لحظه ای مامان از دوی ماراتون فارغ بشه... اینم یه عکس از حرم از حیاط پشتی...

البته ناگفته نماند که اونجا هم بی خیال نمی شدم و مرتب آتیش می سوزوندم...

در اثرِ اذیت شدنِ مامان، مهمون ها هم دلشون سوخت و مجبور شدند زیارتشون رو به صورت فشرده و با فرمت mp3 به پایان برسونند و برگردیم خونه...

نه جانم یادم بود برای دوستای گلم دعا کنم... البته اول از همه دعا کردم به مامانِ بی اعصابِ من اعصاب عطا بشه...آخه مگه من چیکار کردم که همش میگه :" پسرم رو اعصابم راه نرو"...؟؟؟

من فقط یه کودکِ آپارتمان نشینم و در آرزوی فضاهای بزرگ هستم برای تخلیۀ انرژی...همین.....

اصلا ببین هر وقت دوست داشتی بیا خودم می برمت زیارت، نه زیارت و سُرسُره بازی...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

مامان عبدالرحمن واویس
14 خرداد 92 13:16
عزیزکم قبول باشه الهام جون ماهمش یه هفته اینجا نبودیم هااااااا
ماشاالله به این پسرک ما که باعث شده مامانی انقدر پست خوب بذاره تا ما عقب بمونیم عزیزم تا جایی که بتونم همشونو نگاه میکنم

ممنون یاسمین جون.رسیدنتون به خیر.زیارت شما هم قبول باشه.
می دونم خیلی گرفتاری.آدم بعد سفر کلی کار عقب افتاده داره هر وقت تونستی بیا و ببین گلم.
پرهام ومامانش
14 خرداد 92 15:12
شمارو به سرگرمی دعوت کردم به وبلگم یه سر بزن

ممنون عزیزم.
مامان امین
16 خرداد 92 21:51
زیارت قبول الهام جون می بینم که آقا علیرضا، آقایی کردن و اجازه دادن شما یه دل سیر زیارت کنید و دعا بخونید. قبول باشه ایشالا

ممنون عزیزم.به یادتون بودم.آره دیگه حسابی زیارت کردیم
مامان طاها
18 خرداد 92 13:38
زیارت قبول فندق خاله.
fahime
18 خرداد 92 15:45
سلام عزیزم مرسی که به ما سر زدی،زیارت قبول،خدا حفظش کنه گل پسرتونو

خواهش می کنم عزیزم.ممنون.
مامان فاطمه
19 خرداد 92 8:20
خاله جونی عزیزم قبول باشه
مطمئن باش زیارت مامان هم قبول قبول شده .آخه نگهداری ازتو فرشته هم خودش یه کارثواب وبزرگه


ایشالا خدا قبول کنه.
ماماني آرتميس
20 خرداد 92 17:25
عزيزم هر وقت رفتين زيارت التماس دعا

ما هم خیلی دیر به دیر می ریم متاسفانه.چشم حتماً