من نذر دارم!!!
خبر... خبر...
هـــــــــــــــــــــــــــــــــورا جمعه صبح مامان جون و آقا جون ( مامان و بابای بابام) و دختر عمه ام مهتاب جون اومدند تهران پیش ما...
و این گونه شد که سلسله دَدَرررر های ما شروع شد...
و در این راستا بعد از ظهر جمعه بابایی ما رو برد بوستان ولایت...نــــــــــــــــــــــــــــه اشتباه نکن... اصلا فکر نکنی در کمالِ بی غُر غُری بابایی ما رو برد دَدَرررر .... نه کلی غُر زد تا ما رو برد...همش می گفت اونجا دوره!!!
در هر صورت رفتیم و نمی دونی چقدر بهم خوش گذشت....جاتون سبز...
آره درست فکر کردی فقط به من خوش گذشت شما فرض کن من رفته بودم گردش و دایی محسن و مامان و بابایی و بقیه اومده بودند دویِ ماراتون...
می پرسی چطور خودت ببین دیگه!!!
این عکسی که می بینی مربوط به تایمِ استراحته منه...

همه چی از اونجا شروع شد که من نذر کرده بودم دور تا دور بوستانِ ولایت و دور بزنم...(شما دوستانی که تهران زندگی می کنید و بوستان ولایت رو می شناسید به معنای واقعی مسافت رو درک می کنی!!!)
اینم یه عکس ماهواره ای از بوستان ولایت جهت درکِ بهترِ شما از بُعدِ مسافت...
با ما بیا ادامۀ مطلب تا از جزئیات نذر علیرضا خان آگاهیِ بیشتری پیدا کنی!!!
تا رسیدیم بوستانِ ولایت وسایل و آوردیم و نشستیم....
و خودت می دونی مهم ترین هدف از بیرون رفتن اینه که خوراکی هایی رو که با خودمون بردیم و بخوریم و با خیال راحت برگردیم خونه!!! البته من از این قاعده مستثنی هستم و علاوه بر خوردن به تفریح و ورزش و ادای نذر هم فکر می کنم...
در ادامۀ اجرای اهداف بیرون رَوی (نوچ ...نوچ.. اشتباه نکن...منظورم بیرون روی از خونه ست)، نشستن بقیه همراهانم همانا و قدم زدنِ من همانا...
آخه می دونی میخواستم محیط رو خیلی سریع تجزیه و تحلیل کنم...
اون نقطه ای که تو عکس می بینی منم... در حالِ بررسی محل....

بعد از دید و بازدید بدونِ حتی یک لحظه درنگ تصمیمِ خودم و می گیرم و راهم و مشخص می کنم و می رم به سمتِ ناکجا آباد.. بدونِ این که توجه کنم کسی به دنبالِ من میاد یا نه...
و مامانِ پُر استرسِ من بعد از کلی چونه زدن با بابام، بابام و می فرسته دنبالم....
همه دیدید مامانم چقدر استرس داشت و نگران بود!! دقیقاً به خاطر همین استرسه که به جای این که خودش سریع بیاد دنبالِ من، چند دقیقه وقت میذاره تا بابام و متقاعد کنه که ایشون بیاد دنبالم!!! نگرانیت منو کشته مادرم!!!
جدایِ از همۀ این مسائل،خداییش خیلی شلوغ بود و سوژه برای رصد کردن زیاد!!!
بابا کمی منو می بره گردش و سریع بر می گردونه تا از قافلۀ بخور بخور عقب نمونه!!!
حالا میخواد بهم آب میده...
منم الکی ژست آب خوری می گیرم و یهو غیب میشم...
و این صحنه ای که در ادامه می بینید برای وقتیه که مامان مُچ منو چند متر اون وَر تر گرفته... من فقط میخواستم آب شیشه ام و بریزم تو لیوان و برعکس....
فقط قیافه ام و داشته باش...مثل اینایی که میگن من نبودم!!!

نم نم بارون هم شروع شده، البته نم نم که میگم منظورم اینه که بارون کم میاد ولی دونه هاش بزرگه و حسابی آدم و خیس می کنه.. ولی کیه که از رو بره...مردم همه نشستند و این بارون نتونست اونا رو پراکنده کنه....
منم خیلی حس عشقولانه ای بهم دست داده بود و به مامان افتخار دادم و دست مامانم و گرفتم تا با هم زیر بارون قدم بزنیم!!! و همه با تعجب به من و مامانم نگاه می کردند...
ولی باورت نمیشه چقدر باحال بود قدم زدنِ من+مامانِ عاشقم زیر بارون...
بعد از اینکه تا درِ ورودی پارک رفتیم دور زدیم و برگشتیم....ولـــــــــــــــــــــــی از اونجا که من محل رو تجزیه و تحلیل کرده بودم تا به محل اُتراقِ وسایل نزدیک می شدم دوباره راهم و کج می کردم و روز از نو و روزی از نو...
خوب که مامان و از کَت و کول انداختم با زور اومدم پیش بقیه...
اندکی استراحت می کنم و غذا میخورم تا انرژی کسب بشه برای ادامۀ ماراتون....
این عکس های بی کیفیت محصولِ موبایلِ یک مامانِ حواس پرته که دوربین و برداشته ولی حافظۀ دوربین و خونه تو لپ تاپ جا گذاشته!!!

و ادامۀ دوپینگ با خوردنِ چایی....

فقط ژست و داشته باش...پاها رو هم...دست روی ناف (طبق معمولِ همیشه)، و در نهایتِ تفکر... دارم نقشه می کشم که بعد از خوردنِ چایی به کدوم سمت حرکت کنم...
و این بار دیگه نوبتی هم که باشه نوبتِ دایی محسن بود که نهایتِ عشقشو به من ابراز کنه و منو ببره دَدَررر..
میام پیش دایی محسنِ بیچاره و از اونجا که در این مواقع فقط زورم به اون میرسه شروع میکنم به کشیدنِ دستش تا با من بیاد...حتی بهش مهلت نمیدم کفشش و بپوشه!!!!

و باز هم مامانم دلش برای دایی محسن می سوزه و با مهتاب جون میان دنبالِ من(البته شاید هم مامان از ترسِ اینکه دست دایی محسن و نگیرم و بچه ها با دوچرخه و یا اسکیت به من برخورد کنند اومد دنبالم!!!).
این بار زمینِ دستگاه های بدنسازی رو انتخاب می کنم و میرم تک تک وسایل رو امتحان می کنم. به این صورت که دستور میدم منو بذارند روی دستگاه ها و با دستشون اهرم ها رو بکشند تا من الاگلنگ بازی کنم. این بازی و تازه یاد گرفتم و چند روز پیش که با مامانم رفته بودم پارک از عموهایی که ورزش می کردند تقلید کردم...
حیف و صد حیف که هوا تاریک شده و نمیشه با موبایل مامانم عکس انداخت...و گرنه بد جور جالب بود...
بعد خوردنِ شام من به شدت خسته بودم و همش غُر میزدم و همه فکر کردند من تا بشینم تو ماشین خوابم...
ولـــــــــــــــــــــــــی بسی خیالِ واهی!!! چون بعد از رسیدن به خونه تا دو ساعت دیگه هم بیدار بودم و بعد با هزار مُکافات خوابیدم، به امید این که پروردگار نذر منو قبول کرده باشه!!!!
شب شما هم بخیر!!!


من نذر دارم!!!
