مجموعه رستوران های بام خورشید..
اول نوشت: این پست صرفاً یک پست تبلیغاتی است... 
×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
عاقبت دایی محسن مان هم عاقبت به خیر شد...
دو نکتۀ مهم در این جا وجود دارد:
1- خودمان خوب می دانیم که به محض شنیدنِ عاقبت به خیری، همۀ ذهنت را چیدمان سفرۀ عقد و مراسم عروسی اشغال می کند....
2- آخرش هم ما نفهمیدیم که چرا همه عاقبت به خیری را در ازدواج می بینند ولی بعد از ازدواج از این که عاقبت به خیر شده اند بسی احساس ندامت می کنند!!! و با وجود این احساس ندامت باز دلشان نمی خواهد که همسرشان را ترک کنند و تنها زندگی کنند... ما که فکر می کنیم دلشان برای پولی که صرف هزینۀ ازدواج کرده اند می سوزد.... به خاطر همین زورشان می آید همسرشان را ترک کنند و باز هم حاضرند هزینه های سنگین زندگی را تقبّل کنند!!!
چند ماه پیش مادرمان در شبکۀ آی فیلم تبلیغاتی مربوط به مجموعه رستوران های سنتی و بین المللی بام خورشید مشاهده کرد...
دیدنِ این آگهی ها همانا و با دو پا رفتن داخلِ یک لنگه کفش همانا... مادرمان اصرار داشت که یک شب به آن جا برویم و ببینیم در دنیا چه می گذرد؟!
روز مرد رسید و علی رغم اصرار مادرمان، این بار این بابایمان بود که دو پایش را در همان یک لنگه کفش کرد و دور بودنِ مسیر را بهانه کرد و این گونه بود که ما را به رستوران مورد نظر نبُرد.. و ما آن شب به یک رستوران نزدیک منزل رفتیم...
تا اینکـــــــــــــــــــــــــه امروز یعنی دیروز!!!(ساعت 12.10 دقیقۀ نیمه شب، راستش ما نمی دانیم امروز به حساب می آید یا دیروز...بی خیال...) نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد و به لطف خدا دایی محسن مان در رشتۀ مدیریت اجرایی در دانشگاه تهران قبول شد....
و خودت می دانی که مادرمان بیشتر از هر کسی خوشحال شد.. به چند دلیل:
دلیل اول این که دایی محسن به پیشنهاد مادرمان در رشتۀ مدیریت امتحان داد... آخر دایی محسن ما با وجود داشتنِ مدرک کارشناسی IT حدود دو سال است که با بابایمان کار عمرانی می کند و برای مردم خانه سازی می کند( درست مثل همان خانه هایی که ما با لگوهایمان می سازیم!!!! )... و به این دلیل بود که مادرمان اعتقاد داشت دایی محسن در این رشته موفق تر خواهد بود....
دوم این که از آن جا که کار دایی محسن در تهران است رفتن به شهرهای دیگر برای تحصیل قطعا باعث از دست رفتنِ کارش می شد و یا رفت و آمد ایشان با سختی انجام می شد...
.....و سوم این که از آن جا که دایی محسن طاقت دوری ما را ندارد رفتن از تهران برایش خیلی سخت بود!!!! حالا دوری دایی محسن از بابا و مادرمان که مسألۀ مهمی نیست ولی ما شک نداریم که دایی محسن از دوری ما دق می کرد....( بسی اعتماد به نَفَسِ کاذب!!!!)
جهارم هم این که مادرمان خیلی از دوری دایی محسن مان اذیت می شد.... آخر دایی محسن مان یکی از افرادی است که مادرمان روزی چند بار پا پِی او شود که کجا می رود و چکار می کند و با چه کسی مراوده می کند؟ پس در نبود دایی محسن حوصلۀ مادرمان سر می رفت و مجبور بود پا پیِ بابایمان شود و خدای نکرده ممکن بود کار به جاهای باریک بکشد....هر چه باشد مادرمان خواهر بزرگتر است و به گردن دایی محسن حق دارد.... تازه مادرجانمان دایی محسن را به مادرمان سپرده است و هر از گاهی از مادرمان گزارش کاری مبنی بر چگونگی رفتار و عملکرد دایی محسن تحویل می گیرد!!!
تا دایی محسن و بابایمان به منزل رسیدند امانشان ندادیم و قبل از این که چون و چرایی بیاورند ما و مادرمان شال و کلاه کردیم و آمادگی خودمان را برای رفتن به رستوران های بام خورشید اعلام کردیم.... و دایی محسن مان هم خوشحال تر از آن بود که با وجود خستگی بتواند پیشنهاد سور دادن به ما را رد کند...
جای شما خالی... تا به حال در تهران مکانی به این آرامش و تجهیزات و کیفیت غذای بالا ندیده بودیم.... واقعا ندیده بودیم!! هر جایی که قبلا رفته بودیم یک جای کار لَنگشِ محسوسی داشت...
مجتمع تجاری خورشید...واقع در میدان بسیج ابتدای اتوبان خاوران... پنج طبقه تجاری و دارای اجناسی با قیمت های بسیار مناسب...
طبقۀ ششم مجموعه رستوران های بام خورشید بود. رستوران های سنتی و بین المللی همراه با موسیقی زنده، مکان بازی بچه ها و کیفیت غذای فوق العاده و قیمت های استثنائی (منظورمان از استثنائی، قیمت بالا نیست... آخر چه کسی گفته قیمت استثنائی قیمتی است که بالا باشد؟؟)
پیشنهاد ما به دوستانی که تهران ساکن هستند این است که حتما سر بزنند و استفاده کنند....البته ما فقط از منوی فست فود سفارش دادیم... و پیتزا و سالاد و دسرش عالی بود... همه چی عالی بود... راستش آدم احساس دِین می کند اگر از چیزی که واقعا خوب است تعریف نکند...
به ما که خیلی خوش گذشت... تا رسیدیم اول رفتیم سراغ دم و دستگاه آقایی که موسیقی زنده اجرا می کرد... بعد یک توپ نظر ما را به خود جلب کرد و به دنبالِ آن خانۀ بازی را کشف کردیم و حسابی بازی کردیم....

این کودکی که با کله در سرسره فرو رفته است اینجانب هستم...
برای دیدن سایر عکس ها بیا به ادامۀ مطلب....

طبقۀ بالا قسمت سنتی و طبقه پایین رستوران بین المللی و فست فود... در کمتر از نیم ساعت رستوران پر شد از خانواده هایی که برای صرف شام از خانه بیرون زده بودند....
ما که عشق "تُ " هستیم و تقریبا تا آخر با همین "تُ" بازی کردیم....


مادرمان ما را در استخر توپ گذاشت ولی استقبال چندانی نکردیم و با در دست داشتن یک توپ به عنوان غنیمت از استخر توپ بیرون آمدیم..
و دوباره رفتیم سراغ "تُ" و از آن روی ریل مخصوص خودش سواری گرفتیم...آن را تا ابتدای خط می بردیم، با کمک پلکان ابتدایی سوار می شدیم و سُر می خوریم.... هــــــــــــــــــــــورا....
ذوق بیش از اندازه مان باعث شد دیگر کودکان بازی کُن هم تمایل به بازی با "تُ" را پیدا کنند... و نزاع شگفت انگیزی بین ما و امیرعلی نامی در گرفت.... و صدای جیغ مان چنان فضای رستوران را پر کرد که صدای موسیقی زنده در آن گم می شد!!!
با وساطت پدرمان بی خیالِ بازی شدیم و دلستر توانست ما را سرِ میز شام میخکوب کند....
سپاس خدایی را که دلستر را آفرید.... تا وسیله ای باشد برای آرام بخش بودنِ لحظاتِ پدر و مادری که بعد از مدت ها به میمنت قبولی دایی محسن مهمانِ رستوران شده اند...


مجموعه رستوران های بام خورشید..
