علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

مجموعه رستوران های بام خورشید..

1392/6/6 9:35
نویسنده : الهام
1,373 بازدید
اشتراک گذاری

اول نوشت: این پست صرفاً یک پست تبلیغاتی است... چشمک

×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

عاقبت دایی محسن مان هم عاقبت به خیر شد...

دو نکتۀ مهم در این جا وجود دارد:

1- خودمان خوب می دانیم که به محض شنیدنِ عاقبت به خیری، همۀ ذهنت را چیدمان سفرۀ عقد و مراسم عروسی اشغال می کند....

2- آخرش هم ما نفهمیدیم که چرا همه عاقبت به خیری را در ازدواج می بینند ولی بعد از ازدواج از این که عاقبت به خیر شده اند بسی احساس ندامت می کنند!!! و با وجود این احساس ندامت باز دلشان نمی خواهد که همسرشان را ترک کنند و تنها زندگی کنند... ما که فکر می کنیم دلشان برای پولی که صرف هزینۀ ازدواج کرده اند می سوزد.... به خاطر همین زورشان می آید همسرشان را ترک کنند و باز هم حاضرند هزینه های سنگین زندگی را تقبّل کنند!!!

چند ماه پیش مادرمان در شبکۀ آی فیلم تبلیغاتی مربوط به مجموعه رستوران های سنتی و بین المللی بام خورشید مشاهده کرد...

دیدنِ این آگهی ها همانا و با دو پا رفتن داخلِ یک لنگه کفش همانا... مادرمان اصرار داشت که یک شب به آن جا برویم و ببینیم در دنیا چه می گذرد؟!

روز مرد رسید و علی رغم اصرار مادرمان، این بار این بابایمان بود که دو پایش را در همان یک لنگه کفش کرد و دور بودنِ مسیر را بهانه کرد و این گونه بود که ما را به رستوران مورد نظر نبُرد.. و ما آن شب به یک رستوران نزدیک منزل رفتیم...

تا اینکـــــــــــــــــــــــــه امروز یعنی دیروز!!!(ساعت 12.10 دقیقۀ نیمه شب، راستش ما نمی دانیم امروز به حساب می آید یا دیروز...بی خیال...) نتایج کنکور کارشناسی ارشد اعلام شد و به لطف خدا دایی محسن مان در رشتۀ مدیریت اجرایی در دانشگاه تهران قبول شد....

و خودت می دانی که مادرمان بیشتر از هر کسی خوشحال شد.. به چند دلیل:

دلیل اول این که دایی محسن به پیشنهاد مادرمان در رشتۀ مدیریت امتحان داد... آخر دایی محسن ما با وجود داشتنِ مدرک کارشناسی IT حدود دو سال است که با بابایمان کار عمرانی می کند و برای مردم خانه سازی می کند( درست مثل همان خانه هایی که ما با لگوهایمان می سازیم!!!! )... و به این دلیل بود که مادرمان اعتقاد داشت دایی محسن در این رشته موفق تر خواهد بود....

دوم این که از آن جا که کار دایی محسن در تهران است رفتن به شهرهای دیگر برای تحصیل قطعا باعث از دست رفتنِ کارش می شد و یا رفت و آمد ایشان با سختی انجام می شد...

.....و سوم این که از آن جا که دایی محسن طاقت دوری ما را ندارد رفتن از تهران برایش خیلی سخت بود!!!! حالا دوری دایی محسن از بابا و مادرمان که مسألۀ مهمی نیست ولی ما شک نداریم که دایی محسن از دوری ما دق می کرد....( بسی اعتماد به نَفَسِ کاذب!!!!)

جهارم هم این که مادرمان خیلی از دوری دایی محسن مان اذیت می شد.... آخر دایی محسن مان یکی از افرادی است که مادرمان روزی چند بار پا پِی او شود که کجا می رود و چکار می کند و با چه کسی مراوده می کند؟ پس در نبود دایی محسن حوصلۀ مادرمان سر می رفت و مجبور بود پا پیِ بابایمان شود و خدای نکرده ممکن بود کار به جاهای باریک بکشد....هر چه باشد مادرمان خواهر بزرگتر است و به گردن دایی محسن حق دارد.... تازه مادرجانمان دایی محسن را به مادرمان سپرده است و هر از گاهی از مادرمان گزارش کاری مبنی بر چگونگی رفتار و عملکرد دایی محسن تحویل می گیرد!!!

تا دایی محسن و بابایمان به منزل رسیدند امانشان ندادیم و قبل از این که چون و چرایی بیاورند ما و مادرمان شال و کلاه کردیم و آمادگی خودمان را برای رفتن به رستوران های بام خورشید اعلام کردیم.... و دایی محسن مان هم خوشحال تر از آن بود که با وجود خستگی بتواند پیشنهاد سور دادن به ما را رد کند...

جای شما خالی... تا به حال در تهران مکانی به این آرامش و تجهیزات و کیفیت غذای بالا ندیده بودیم.... واقعا ندیده بودیم!! هر جایی که قبلا رفته بودیم یک جای کار لَنگشِ محسوسی داشت...

مجتمع تجاری خورشید...واقع در میدان بسیج ابتدای اتوبان خاوران... پنج طبقه تجاری و دارای اجناسی با قیمت های بسیار مناسب...

طبقۀ ششم مجموعه رستوران های بام خورشید بود. رستوران های سنتی و بین المللی همراه با موسیقی زنده، مکان بازی بچه ها و کیفیت غذای فوق العاده و قیمت های استثنائی (منظورمان از استثنائی، قیمت بالا نیست... آخر چه کسی گفته قیمت استثنائی قیمتی است که بالا باشد؟؟)

پیشنهاد ما به  دوستانی که تهران ساکن هستند این است که حتما سر بزنند و استفاده کنند....البته ما فقط از منوی فست فود سفارش دادیم... و پیتزا و سالاد و دسرش عالی بود... همه چی عالی بود... راستش آدم احساس دِین می کند اگر از چیزی که واقعا خوب است تعریف نکند...

به ما که خیلی خوش گذشت... تا رسیدیم اول رفتیم سراغ دم و دستگاه آقایی که موسیقی زنده اجرا می کرد... بعد یک توپ نظر ما را به خود جلب کرد و به دنبالِ آن خانۀ بازی را کشف کردیم و حسابی بازی کردیم....

 

این کودکی که با کله در سرسره فرو رفته است اینجانب هستم...

برای دیدن سایر عکس ها بیا به ادامۀ مطلب....

طبقۀ بالا قسمت سنتی و طبقه پایین رستوران بین المللی و فست فود... در کمتر از نیم ساعت رستوران پر شد از خانواده هایی که برای صرف شام از خانه بیرون زده بودند....

ما که عشق "تُ " هستیم و تقریبا تا آخر با همین "تُ" بازی کردیم....

مادرمان ما را در استخر توپ گذاشت ولی استقبال چندانی نکردیم و با در دست داشتن یک توپ به عنوان غنیمت از استخر توپ بیرون آمدیم..

و دوباره رفتیم سراغ "تُ" و از آن روی ریل مخصوص خودش سواری گرفتیم...آن را تا ابتدای خط می بردیم، با کمک پلکان ابتدایی سوار می شدیم و سُر می خوریم.... هــــــــــــــــــــــورا.... 

ذوق بیش از اندازه مان باعث شد دیگر کودکان بازی کُن هم تمایل به بازی با "تُ" را پیدا کنند... و نزاع شگفت انگیزی بین ما و امیرعلی نامی در گرفت.... و صدای جیغ مان چنان فضای رستوران را پر کرد که صدای موسیقی زنده در آن گم می شد!!!

با وساطت پدرمان بی خیالِ بازی شدیم و دلستر توانست ما را سرِ میز شام میخکوب کند....

سپاس خدایی را که دلستر را آفرید.... تا وسیله ای باشد برای آرام بخش بودنِ لحظاتِ پدر و مادری که بعد از مدت ها به میمنت قبولی دایی محسن مهمانِ رستوران شده اند...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (46)

الهام
6 شهریور 92 11:24
سلام

بکارت برس،خواست بگم آپم(نــامه یـک مـددکار اجـتماعی به دکـتر روحانی)،دعوتی...فقط اومدی زیاد شلوغ نکنی!

خدافظ

اومدم گلم.

الهام
6 شهریور 92 11:25
آره واقعا...همیشه بعد گفتن عاقبت بخیر شی ذهنا یره سمت ازدواج و ...!

اصن کم دیدم ک ب ی متاهل بگن عاقبت بخیر شی!

ولی ب شخصه این دعارو دوس دارمو ته دلم میگم آمممین

تبریک دایی محسن...ایشالا موفق باشن

منم از شنیدن این دعا خیلی خوشحال میشم و هر وقت میخوام برای کسی بهترین ها رو آرزو کنم همین و میگم..
ممنونم عزیزم. ایشالا سور ارشد و دکترای شما
الهام
6 شهریور 92 12:52
قربونشون قبل نشستن پشت میز ریاست همه کار میکنن و همه چیو میدوننو همه رو هم میفهمن،بعدش یادشون میره...4 سال یکبار فقط یادشون میوفته!!!
ماشالا ایران 75 میلیون جمعیت نداره،جمعیت ما بیشتر ازین حرفاس،چنتا کشورم باید از خودمون بدونیم...اونوقت جوونای خودمون...

خواهش عزیزم...همچنین خانومی

خوب اومدی

ارشد؟؟!!!حسشو ندارم برا خوندن،لیسانسمو بگیرم حالا،فک نکنم حس دوباره خوندن بیاد سراغم!

در هر صورت ما چاکریم

ای وای الهام جون...
دست رو دلم نذار...
مطمئن باش شما هم لیسانس که بگیری از بیکاری و بلاتکلیفی هم که شده میری سراغ ادامه تحصیل!! متاسفانه درد بزرگیه این ادامه تحصیل مصلحتی و اجباری....
متین مامی ایلیا
6 شهریور 92 13:29
خصوصی عزیزم
Piyool (پیووول)
6 شهریور 92 13:50
سلام نی نی ها و مامانای مهربون و بابای سخت کووووووووووش.................ما (piyoooool) اومدیم تا به شما مژده بدیم که وبلاگمون تاسیس شد.............حالا وظیفه شما چیه!.............حتما تشریف بیارین وبمون و از خدماتش لذت ببرید.............حالا ما چیاااااا دارییییم!!..........اگه شیر مرغ تا جووووووووون آدمیزاد!..........شما میتویند اگه دوست داشتید........عکس نی نی تپلیه جوجویی رو بسپارید به ما تاااا ما بهتووووووون یه عکس پستری خوشمل تحویل بدیم.........هوووووووووووووورااااااااااااااااااا!!!...........پس منتظرتوووووووووونییییییییم نی نی ها _____________**___** _____________**___**_________*** * _____________**___**_______**___ **** _____________**__**_______*___** ___** ______________**__*______*__**__ ***__** _______________**__*____*__**___ __**__* ________________**_**__**_**____ ____** ________________**___**__** _______________*___________* ______________*_____________* _____________*____۰_____۰____* _____________*_______@_______* _____________*_______________* _______________*_____v_____* ______________MMMM______* ______________MMMMM__MMMM ____________*MMMMMMMMMMMMM _________*___MMMM_M_MMMMMM _______*______MM__M_M__MMM ______*__________MM_MM_* _____*__________MMM_MMM_* _____*_________MMMM__MM_* ____*__________MMM___MMM* ____*___________________* ____*___________________* ___*____________________* ___*____________________* ___*_______________*_*__* _*________________*__*__* *________________*___*__* *__________________*__*__* _*_________________*_*___* ____*_______________*_*___*
مامان ایمان جون
6 شهریور 92 16:04
به سلامتی , خداروشکر
ایشالا که دایی جونت همیشه موفق باشه
ای بلا!!!یه سور درست حسابی افتادین دیگه,به خوشی و همیشه سوری

ممنونم خاله جون مهربونم
خدا رو شکر قبول شد.
ایشالا شما هم هیمشه خوش باشید.
مامان محمدطاها
6 شهریور 92 22:26
سلام دوست قدیمی
نه باید خودتون بخرید
از برخی دکه ها و سوپری ها
منم حتمامیخرم تا عزیزمو ببینم

سلام
باشه.ممنونم از راهنمایی تون.
لطف می کنید.
ریحانه(مامان پارسا)
7 شهریور 92 8:41
الهام جون تبریک میگم بابت قبولی برادرت و همینطور مسئله ازدواج مبارک باشه

ممنونم ریحانه جونم. راستی اشتباه متوجه شدید ازدواجی در کار نیست آاااا...
مامان کیامهر
7 شهریور 92 9:15
به به مبارکه . تبریک بگین به این دایی مهربون. ایشالا دکتراشون

ممنونم عزیزم.
خاله الهام
7 شهریور 92 10:10
با با تبليغات..
خب حالا من كه دلم خواست برم بام خورشيد چکار كنم
عزيزم سعي كن هيچ وقت به چيزي علاقه زياد نشون ندي كه باعث نزاع شديد بشه
قبولي دايي محسن هم مبارك
ان شالله يه روزي خبر قبولي خودتو بخونيم عسلم

چیکار کنیم دیگه!!
باید سوار ماشین بشید بیاید تهران و برید بام خورشید!!
دست خودم نیست که خاله جون... عشق من "تُ"..
ممنونم. ایشالا قبولی ارشد و دکترای شما
مامان عبدالرحمن واویس
7 شهریور 92 14:01
پسرموباش چطورداره جبران افت فشارمیکنه
انشاالله که همیشه سالم باشی عزیزم

این مدلیش و دیده بودید؟
ممنونم خاله جونم
مامان محمدحسین
7 شهریور 92 14:34
سلام مامانی.
ممنون که خبر دادی. چشم حتما عزیزم
پسرک شیطون و باهوش رو از طرف ما ببوس


سلام عزیزم
خواهش میکنم وظیفه بود.
ممنونم عزیزم.
منتظر
7 شهریور 92 14:57
سلام..پست های اسانسور رو خوندم و همچنین برای مادران قشنگ بودن...خوشم میاد هرچی پیدا میکنه از ریز و درشت ازش یه استفاده ای میکنه یا بالابر یا حالا هرچیز دیگه

سلام
ممنونم از حضورتون.
بچه ام اسباب بازی که نداره مجبوره از وسایل خونه استفاده کنه دیگه!!!
منتظر
7 شهریور 92 15:05
به به مبارکه قبولی دایی محسن..ایشالا روزی ما کنه..و همه کسایی که قراره ادامه تحصیل بدن...انشا الله که همیشه خوش باشین، خوبه که این رستورانها وسائل بازی بچه دارن واسه سرگرمیشون...طرح خوبیه


ممنونم فاطمه جون
ایشالا ارشد و دکترای شما.
ممنونم عزیزم. ما هم از این مقوله استقبال کردیم...
اکبر
7 شهریور 92 15:28
سلام مامان علیرضا خوبی خواهرم؟
نمیدونی چقد خوشحالم که پیامت رو دیدم.ممنونم ازت
تعجب میکنم که وبم برات باز نشده چون همه بهم پیام میدن و صفحه عکسام هم باز میشه. دوباره سعی کن. عکس ها هم باز میشه.
خوشحال میشم بازم بهم سر بزنی.

سلام. خواهش می کنم زودتر از این ها باید خدمت می رسیدم منتها مسافرت بودم.
بازم میام. امیدوارم این بار باز بشه.
سحر(آبجی محمد طاها)
7 شهریور 92 15:40
پیش ما هم بیاید

حتما عزیزم
زهرا مامان ایلیا (شیرین تر از عسل )
7 شهریور 92 18:02
عزیزم مشکلت و دقیقا نفهمیدم چیه اما هر طور که راحتی
امیدوارم مشکلت حل شه

ممنونم که درک می کنید زهرا جونم.
mamane m@ni
7 شهریور 92 23:43
الهام جون حالا بگو ببینم با وسایل کار گل پسر خلاق ما چی کار داری شما؟؟؟
ممنون عزیزم که بهمون سر زدی و وقت گذاشتی و چندتا پست رو خوندی.
خصوصی

این وسایل کار متعلق به مادرشوهر عزیزتر از جانمان است.عن قریب است که جاری جان محترم سو استفاده علیرضا از این یخچال را در وبلاگش ببیند و به اطلاع ایشان برساند و ما به خاطر خیانت در امانت توبیخ شویم!!
خواهش میکنم عزیزم.وظیفه بود.
سحر(آبجی محمد طاها)
8 شهریور 92 11:24
چرا تو مطلب بالا نمی شه نظر دادواسه همین اینجا نظرم رو می گمپسری اون چه کاری که کردی؟؟؟؟؟؟؟واقعا که اسم وبت به خودت می یاد

ممنونم سحر عزیزم.
لطف دارید.
سحر(آبجی محمد طاها)
8 شهریور 92 11:25
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپپ ممممممممممممممممممممممم
مامان حنانه زهرا
8 شهریور 92 12:22
میگم عزیزم کارمون سخت شدا ولی اشکال نداره هرجوردوست گلم راضیه.
علیرضای شیطونو ببوسین ومواظب باشین یه وقتی آسانسورش خراب نشه کار تعمیرات عقب بیفته

ممنونم دوست خوبم از این که درک می کنید.
مامان حنانه زهرا
8 شهریور 92 12:24

چه جالب کلماتو برعکس میگه
وای چه پسریمیخواد دوستاشم مثل خودش باشنقربونت بره خاله

می بینید تو رو خدا. این نیم وجبی هم ما رو سر کار گذاشته!!
چه کنیم دیگه... یه همچین پسری داریم ماااا..
مامان عبدالرحمن واویس
8 شهریور 92 15:46
عزیزم قبولی دایی محسن مبارک باشه
الهام جون خداروشکربه لطف داداش گلتون به رستوران موردنظرتون رفتین

ممنون یاسمین جون
واقعا خدا رو شکر... مگه داداشمون ما رو به آرزوهامون برسونه!!!
مامان محمدطاها
9 شهریور 92 0:08
سلام
این لینکی که گذاشتید راجع به تسلط مادر بر فرزند
به نظرتون در رابطه بابچه منو شما که بیست و دو و بیست و چهار ماهه هستند هم درسته؟؟؟؟
من دقیقابه موارد نکوهیده شده در این مطلب مبتلا هستم
اما به نظرم چاره ای جز این ندارم چون بچه دوساله من که به شدت داره از من الگو میگیره اگه مدام بخواد برخوردها و مخالفت های منو ببینه چی از من یاد گرفته؟درحالیکه می دونم اگه مدام ملایمت و نرمی و ارامش منو ببینه او هم شخصیتی ارام پیدا میکنه
ممنون میشم راهنماییم کنید
در عین حالی که میدونم تمام زندگیم شده وقف این بچه و دربست در اختیارشم

من اتفاقا برخوردم با علیرضا دقیقاً همین طور بود ولی با شنیدن حرف دوستم دچار تردید شدم و الان دوباره در پی گیری همون روش خودم مصمم شدم.
مامانم هم ما رو به همین روش تربیت کرد. یادم هست اگر وقتی زمین می خوردیم قبل از این که قربون صرقه مون بره اول بهمون می کفت:"چرا مراقب خودت نبودی؟" و همین رفتار ما رو خیلی مسئولیت پذیر بار آورد...
مامان مهساجون ومحمدمعین جون
9 شهریور 92 1:43
به به مبارک قبولی دائی جون
چه کیفی میده مهمون دائی بشی واون سور بده
ایشاله خبر عروسی دائی جونت
مامانی مهربون کیف کردم از این همه سلیقه که در نوشتن بخرج میدی

ممنونم ناهید عزیزم.
ایشالا قبولی فاطمه جون خواهرتون
این نهایت لطف شما رو می رسونه ناهید عزیزم.
مامان امیرمهدی
9 شهریور 92 2:14
مبارکا باشه عزیزم از طرف ما هم تبریک بگین مراسم عروسی رو نگفتم ها کارشناسی ارشد رو گفتم


ممنون عزیزم. به خدا عروسی در کار نیست آاااا...
ایشالا برای داداش شما!!
مامان امیرمهدی
9 شهریور 92 2:15
آخ که چقدر دلم واسه این گل پسر تنگ شده بود فداش شم

ممنونم خاله جون
منم دل تنگ شما بودم.
مامان پارسا
9 شهریور 92 7:58
عزيزم خصوصي دارين
صدف
9 شهریور 92 8:28
سلام به مادر نمونه
راستش من از زمان انتخابات مسابقه نی نی وبلاگ از طریق وب فرشین اومدم اینجا و خواننده پرو پاقرص شیرین کاریهای علیرضا خان هستم.
ماشالا خیلی بچه شیرینیه.
درضمن برام خیلی جالب بود چون بنده هم با دایی محسن شما هم رشته و هم دانشگاه هستم .
واقعا که انتخاب این رشته انتخاب خیلی عالی و عاقلانه ای هست. هیچی بهتر از مدیریت نمیشه.

سلام به صدف عزیزم
یک دنیا ممنونم که برای ماجراهای علیرضا وقت میذارید...
تبریک صمیمانۀ منو بپذیر عزیزم
از آشنایی با شما بی نهایت خوشحالیم. مطمئناً دایی محسن هم از شنیدن این خبر خوشحال خواهد شد.
ایشالا همیشه پیروز و موفق باشید.
SamaN
9 شهریور 92 12:14
سلام خوبي
منتظر حضورت هستم

سلام.ممنون. چشم. در اولین فرصت سر می زنم.
شایان
9 شهریور 92 14:36
کلا که بهترینه و شکی نیست
و کار کردن با هاش فقط برای بهترین هاست

منتظر باشید روز بعد میاد



وقت شد از خودتون تعریف کنید بهترین ها!!!
صدف
9 شهریور 92 19:21
الهام خانم واقعا از حضورتون خوشحال شدم .
مرسی که منو قابل دونستید .
من تازه ارشد قبول نشدم مهر ماه به امید خدا میرم ترم دوم .
پرسیدین که سرکار میرم یا نه . راستش چندماه پیش دوتا موقعیت کاری خیلی عالی برام جور شد ولی چون دانشجو هستم نتونستم برم.
ایشالا بعد تموم شدن درسم یه کار خوب و مناسب پیداکنم.
راستی به آقا محسن تبریک بگید . مجازی هم خیلی عالیه خصوصا برای کسایی که همزمان سرکار هم میرن .اساتید هم که با اساتید روزانه یکی هستن .
بهشون بگین این ترم فقط درس سیستمهای اطلاعاتی کمی سخته وگرنه بقیه درسها خیلی راحته .
اگه بخوان براتون جزوه های این ترم درس بازرگانی بین الملل استاد حقیقی و مدیریت تکنولوژی استاد انصاری رو ایمیل میکنم.
هرکمکی از دستم بربیاد دریغ نمیکنم.
بازم ممنون بابت حضورتون و همچنین محبتتون

یک دنیا ممنونم صدف عزیزم از این همه محبت شما.
خدا بهتون بهترین ها رو بده.
الان میام به وبتون عزیزم.
مامان عبدالرحمن واویس
9 شهریور 92 19:57
ای جان عزیزم چقدباحال دستتوگذاشتی رو نافت داری خودتو شارژ میکنی
ددر رفتنتم عالیه عزیزم
الهام جون عاشق نوشته هاتم

ممنون خالۀ مهربونم. شما خیلی لطف دارید.
دوقلوهای افسانه ای
9 شهریور 92 20:30
ممنون الهام جون.دوستون دارم

ما بیشتر.
ali0111
9 شهریور 92 21:22
salam omidvaram in veb yadegar bemone va alireza bebine k cheghadr mamanesh dostesh dasht va dare.
arezoye moafaghiyat daram bareye u khanevadeye khob.az tarafe man alireza ro beboooooooooooossssssssssss

ممنون علی عزیز.
این نهایت لطف شما رو می رسونه.
پیروز باشید.
mamane m@ni
10 شهریور 92 1:30
الهام جون ممنون که اون کامنت رو حذف کردی
منم رمز پستام رو تغییر دادم
دیگه نگران نباشید پیش میاد دیگه
منم مطمئن نیستم که خصوصی رو تیک زدم یا نه
اگه مطلب رمزداری گذاشتم براتون رمز رو می فرستم
یکی از مامانا بهم خبرداد.بگذریم
علیرضا جونم رو ببوس

خواهش می کنم عزیزم.
من مطمئنم تیک و نزدید و گرنه اصلا نمی شد تاییدش کرد.
با این حال باید من هم دقت می کردم.
ممنون عزیزم.
خوش باشید.
النا کاشونی
10 شهریور 92 12:38
سلام یعنی چی خصوصی دارید؟

سلام.
قسمت آخرین نظرات خوانندگان و چک کنید.
سحر(آبجی محمد طاها)
10 شهریور 92 15:03
I LOVE YOU
صدف
10 شهریور 92 16:46
سلام الهام خانم
خسته نباشید از مهمون داری.
فایلهارو خدمتتون ارسال کردم .
اگه سوالی یا مسئله ای بود درخدمتم.
خوشحال میشم اگه کاری از دستم بربیاد و بتونم کمکی کنم.

سلام عزیزم.
خواهش می کنم.
یک دنیا ممنونم از محبت تون صدف عزیزم.
خیلی لطف دارید.
mamane m@ni
10 شهریور 92 23:56
ااااااااه خاله شما هم که مثل جوجوی من عاشق به صف کردن اسباب بازی هاتی
چقدر شما کوچولوها شبیه همید آخه
بوس برای علیرضا جونی

یه بوس عمیق برای خالۀ مهربونم و مانی جونم
ناهید مامان فاطمه گلی ومحمدرضا
11 شهریور 92 1:28
سلام خوبید؟ عزیزم چه مهمانی اونم مهمانهای باارزشی امیدوارم همیشه در کنارهم شاد وماندگارباشیدعلیرضا جون هم حسابی سر کیف بود با اون مهمان نوازیهاش واینکه کلی اسباب بازی کادو گرفت وبمیرم از اینکه با خودشون نبردنت دد.........
پست طولانی بود ولی خیلی جالب بود من همیشه از پستهاتون خوشم میاد زنده باشید وموفق

ممنونم ناهید جون
این لطف شما رو می رسونه.
منتظر
11 شهریور 92 15:59
امام صادق عليه السلام: کسي که دوست دارد بداند آيا نمازش پذيرفته شده است يا آن را نپذيرفته اند، با تامل بنگرد که آيا نمازش او را از فحشا و منکر باز داشته؟ پس به اندازه اي که او را بازداشته از او پذيرفته مي شود. شهادت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد
arash
11 شهریور 92 16:10
(زهره)مامان فاطمه
13 شهریور 92 13:33
تبریک به دایی محسن علیرضا جون ایشااله شیرینی عروسی وفارغ التحصیلی رو باهم بهمون میدی

ممنونم عزیزم. در خدمتتون هستیم
البته بهتر بود شیرینی قبولی رو همینجا میگرفتید چون حالا کو تا دایی محسن بخواد زن بگیره!!
(زهره)مامان فاطمه
13 شهریور 92 14:14
انگار شماهم اینروزا حسابی مشغول بودی مهمانداری و مهمانی خسته نباشی جای خواهر عزیزت خالی نباشه عزیزم به ماید روزی که خودتم ببینم

بله ما هم میماندار بودیم. درسته که هنگامه جون مثل خواهرم می مونه، ولی خواهر اصلیم اسمشون الهه ست و عکسشون اینجا نیست زهره جونم. این خانم دوست داشتنی از دوستان من هستند.
الهام (مامان امير حسين)
13 شهریور 92 16:43
ميگم اينجوري كه خيلي بده!!!
مشكلي پيش اومده براتون؟؟
عاشق هويج رنده كردنت شدم پسررررررر!

چاره ای نیست عزیزم.
××××××××××××××××××
ممنونم خاله جون... حال می کنی سر آشپز و ...