علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

بوستان نهج البلاغه

1392/6/13 17:22
نویسنده : الهام
2,272 بازدید
اشتراک گذاری

دوشنبه برای ما روز تعطیل جالبی بود...

حوالی ظهر بود که یهو مادرمان را برق سه فاز گرفت و به ذهن ایشان خطور کرد تا آشی بپزند و با خاله مهدیه مان بیرون برویم و آش خوری کنیم...

خاله مهدیه مان هم که طبق معمول پایۀ پایۀ پایۀ یک!!!

قرار شد برویم آب و آتش... ساعت شش از خانه خارج شدیم هوا خیلی خنک بود و ابرها خورشید را احاطه کرده بودند و افق رنگ زیبایی به خود گرفته بود... ما در حال عبور از اتوبان رسالت شرق به غرب بودیم که مادرمان طبق معمول دوربین را به دایی محسنمان که جلو نشسته بود، داد تا از این غروب زیبا عکس بیندازد... همین عکس....

اصلاً فکر نکنی هدف دایی محسن مان، در واقع عکسبرداری از این ماشین گذر موقت بوده است... نه... ایشان واقعا قصد عکسبرداری از منظرۀ غروب خورشید را داشته اند که این ماشین به زور خودش را پرت کرده است در کادر دوربین دایی محسنِ ما!!!

از آن جا که مادرمان خودش از مناظر غروب خورشید خیلی خوشش می آید چپ و راست برای شما هم مناظر غروب خورشید را می گذارد و فکر می کند با دیدن این عکس ها بسی سر کیف می شوی!!! غافل از این که شما همه اش منتظر هستی تا عکس ما را ببینی و جز با دیدن عکس ما سر کیف نمی شوی!!!از خود راضی ( بسی اعتماد به نَفَس کاذب)خنده

ما زودتر از خاله مهدیه رسیدیم و در ورودی پارک مستقر شدیم... منتظر خاله مهدیه بودیم که مادرمان با بابا و دایی محسن مان وارد شور شدند و به این نتیجه رسیدند که با وجود این خنکای هوا و باد شدیدی که می وزد عن قریب است که باران باریدن بگیرد و ما را آش نخورده با این وسایل آواره کند لذا تصمیم بر آن شد که طی تماس با خاله مهدیه از ماندن در آب و آتش منصرف شویم و به بوستان پردیسان عزیمت کنیم... جایی که بتوانیم به ماشین ها دسترسی داشته باشیم و به محض باران باریدن خودمان را به ماشین برسانیم... 

خاله مهدیه زودتر از ما رسیدند و بعد از انجام سخت ترین کار یعنی پیدا کردن جاپارک و پارک کردن یهو این بار برق سه فاز عمو جانمان را گرفت و ایشان اعلام کردند اینجا روشنایی کم است و اگر دوباره وارد حکیم شویم و 500 متر جلوتر برویم به ورودی فاز دوم بوستان نهج البلاغه ( بین همت و حکیم) می رسیم که تازه افتتاح شده همه قبول کردیم...

...و ناگفته نماند که همانا بیرون آمدن از جای پارک برای ما بسی زمان بَر تر از پیدا کردن جای پارک بود!!! امان از بی نظمی!!!

نکتۀ فنی اینجا بود که با وجود این که فاصله زیادی بین پارک آب و آتش و بوستان پردیسان وجود ندارد ولی در پردیسان هیچ اثری از آن خنکا و وزش باد شدید نبود!!

وارد حکیم شدیم و به درستی معنای 500 متر عمویمان را نیز فهمیدیم!!

به بوستان نهج البلاغه رسیدیم و  ماشین هایمان داخل مدرسه ای که موقتا تبدیل به پارکینگ و مکانی برای درآمد زایی مدیر مدرسه شده بود، اسکان داده شد، و با وسایل مان راهی دره شدیم.... خیلی زیبا بود و شلوغ.... آخر نیست که تازه افتتاح شده بود برای همه تازگی داشت...

وقتی ما رسیدیم هوا تاریک شده بود با این حال بسیار زیبا بود و چون خیلی شب بود امکان عکسبرداری از مناظر وجود نداشت... این دو عکس را از اینترنت پیدا کرده و در این مکان قرار می دهیم برای وسوسه کردن آن دسته از دوستانی که هنوز موفق به بازدید از این پارک نشده اند... البته این عکس ها مربوط به فاز یک بوستان نهج البلاغه است (بالاتر از اتوبان همت) ولی فاز دوم هم که ادامۀ فاز یک است شباهت زیادی به اولی دارد...و اما حالا این سوال اساسی مطرح می شود که آیا خوردن مُشتی نخود و لوبیا به همراه مقداری سبزی و رشته ارزشش را داشت که این همه جابجایی انجام دهیم و این مسافت طولانی را بپیماییم....

بیا ادامۀ مطلب و خودت قضاوت کن...

به محض رسیدن تکلیف ما و آوینا جان مشخص بود... گویی کسی اسلحه گذاشته بود کنار گوشمان و تهدید می کرد که مبادا دمی زمین گیر شویم... به همین دلیل مرتب در حال وول خوردن و راه رفتن بودیم...

لحظۀ حساس آش خوری فرا رسید و پدرمان پیشنهاد داد که برای خلاص شدن از دنبالِ ما دویدن، ما را در آن سوی جویی که کنارش نشسته بودند مستقر کنند تا ضمن سنگ اندازی در آب باریکه ای که در جریان بود خوش باشیم و مهم تر این که آن ها در آرامش آشی بخورند...
ابتدا ما یکی یکی سنگ بر می داشتیم و با دقت در آب می انداختیم که یهو:

خودت باران سنگ را می بینی که بر سر خانواده هایمان سرازیر شد.... بــــــــــــــــله این آوینا جانمان بودند که زیاده روی نموده و دو دستی جوی آب و سفره و آش را سنگریزه باران نمودند... و هیچ کلامی هم نه تنها در ایشان تاثیر گذار نبود بلکه اثر معکوس داشت... خلاصه عمویمان بدجوری زابه راه شدند و مجبور شدند آوینا جان را از صحنه دور کنند تا همه در آرامش آش خوری کنند...

جالب این جاست که یک سنگریزه از کاسۀ آش بابایمان سر در آورد...

مادرمان نیز که فردای آن روز در حال مرتب کردن کیف خود بودند تعدادی از این سنگریزه ها را از اعماق کیف خود استخراج نمودند...

با رفتن همسنگرمان، ما به تنهایی ضمن حفظ سنگر انجام وظیفه نمودیم...

بعد از خوردن آش، ما و مادرمان به همراه خاله مهدیه و آوینا جانمان دوباره به قدم زنی مشغول شدیم و همه اش دوست داشتیم بدویم و کسی دستمان را نگیرد... وقتی زیاده از حد استقلال از خودمان نشان می دادیم مادرمان عقب گرد می کردند و می گفتند:" علیرضا مامان رفت خداحافظ"... ما هم سریعا ترمز کشیده و به دنبال مادرمان عقب گرد می کردیم.... این در حالی بود که اصلا و ابدا عقب گرد در کار آوینا جانمان نبود و اگر خاله مهدیه سه فرسخ هم از ایشان دور می شد عمراً به روی مبارک نمی آوردند و با سرعت بیشتر به راه خود ادامه می دادند!!

البته ما این بار استثنائاً خیلی دوست داشتیم با آوینا بازی کنیم و با هم بدویم فقط دلمان نمی خواست آوینا به ما نزدیک شود و یا به ما دست بزند... در غیر این صورت از بودن در کنار آوینا جانمان سرمست بودیم...

و اینجاست که آوینا "میو میو" می شود و ما هم بلافاصله به دنبال آوینا "میو میو" می شویم...

اینجا هم آوینا دارد ما را از راه به در می کند و می گوید بیا با هم سنگریزه به پایین پرتاب کنیم...

ما هم قبول می کنیم و در این پوزیشن قرار می گیریم...

ولی از آن جا که استیلمان اجازه نمی دهد بتوانیم سنگریزه برداریم... پس تغییر پوزیشن می دهیم... و آوینا هم به دنبال ما شکم بر زمین می ساید...

ولی از آنجا که ما زیادی وارد شن شده ایم تعادل نداریم و نمی توانیم سنگریزه برداریم و آوینا دارد به ما سنگریزه تعارف می کند....

ما که داریم آب داخل دره را نگاه می کنیم؛ می دانیم که شما چیزی نمی بینی آخر برای عکس انداختن  از آب باید مادرمان مجهز به دو بال(!!!) و یک دوربین با  فلش  بلند بُرد باشند!!!

و اما اینجاست که آوینا جانمان قصد بغل کردن ما را دارند و با مقاومت ما مواجه می شوند... بس که ایشان امشب با محبت شده اند...

این هم عکسی که آوینا جان دارد ما را دعوت به شن بازی می کند...

و این پا هم متعلق به خاله مهدیه مان است که به دلیل عبور دو چرخه از کنارمان و نیز انجام کارهای خارق العاده و ناگهانی توسط آوینا جان جرأت ندارند حتی لحظه ای صحنه را ترک کنند....

ما که مثل دو تا بچۀ مودب یک گوشه نشسته ایم و به هیچ کس کاری نداریم خجالت

و امــــــــــــــــــا این هم یک عکس عاشقانۀ شکارِ مامان....

خیــــــــــــــلی عشقولانه بود!! (آری جانِ خودمان!!!)

بعد از خداحافظی با آوینا جانمان راهی منزل شدیم... در این بین بابایمان هوس کرد سری هم به خانۀ قبلی مان که واقع در اشرفی اصفهانی و در مجاورت بوستان نهج البلاغه بود بزند و مرور خاطرات کند! و برای ما بسی حسرت به جای ماند که اگر این روزها هم اینجا ساکن بودیم می توانستیم هر روز دَدَرررر برویم... آن هم دَدَرررر تیراژه ای و نهج البلاغه ای!!!

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)