نقاشی در سرخه حصار!
پیرو پست قبلی، جمعه ای که گذشت پس از بازدید از باغ پرندگان جهت صرف نهار عازم سرخه حصار شدیم... هوا بر عکس هفتۀ قبلی بسیار عالی بود و با وجود این که ساعت سه بعد از ظهر بود نسیم خنکی می وزید و سرخه حصار هم طبق معمول غوغا بود و شلوغی در آن موج می زد
ما و آوینا جان به دنبال چهار ساعت پیاده روی در باغ پرندگان هر دو در مسیر رفتن از سرخه حصار به باغ پرندگان خــــــــــــوب خوابیدیم و پس از رسیدن به سرخه حصار در بغل مادرمان از ماشین تا محل استقرار که حدود دویست متر پیاده روی داشت را گذراندیم و همگان مراعات فرکانس صدا را می کردند تا ما بیدار نشویم و ایشان دمی بیاسایند ولی چشمت روز بد نبیند پس از این که در طی این مسیر مادر و خاله مان را دچار کمر درد مفرط نمودیم، به محض رسیدن به محل بیدار شدیم و خیلی هم سر حال بودیم و مادر و خاله مان در اثر حمل ما دو نفر
و ما دو نفر: 

به محض بیدار شدن چشممان به چیپس و پفکی که دایی محسن مان خریده بودند افتاد و این است صحنۀ اولین دعوای ما با آوبنا جانمان آن هم بر سرِ مقولۀ مهم پفک و چیپس


و ادامۀ ستیز ما و آویناجانمان بر سرِ مقولۀ مهم پاستل در ادامه مطلب
بعد از این که همگان تمام محتوای حفرۀ شکمی خود را با چیپس و پفک پر نمودند مشغول آماده سازی نهار شدند
و تمامِ تذکر ما مبنی بر این که پفک و چیپس برای آن ها ضرر دارد و مختصِّ بچه هاست بی تأثیر بود
اگر تصور می کنی این سه نفر بر منقل نشسته و در حال چاق کردن قلیان می باشند سخت در اشتباهی
زیرا قلیان کشیدن در خانوادۀ ما از اول هم ممنوع بوده است
امید که ما نیز با ورود به دوران نوجوانی و جوانی این ممنوعیت را به خاطر سپرده و به اجرا بگذاریم در غیر این صورت یادمان می ماند که از نظر مادرمان قلیان کشیدن در خانوادۀ ما جرمی نابخشودنی و البته خشم مادرمان دامن گیر است
و در همین حین ما و آوینا جانمان در حال نقاشی با پاستل هایی که خاله مهدیه همراه آورده بودند، شدیم... و ناگفته نماند که آوینا جان پاستل ها را به صورتی کاملاً نامساوی بین ما و خودشان تقسیم نموده بود


و چنان با جدیت پاستل را بر کاغذ می فشردیم که گویی معلم مان هم اکنون از ما تکلیف خواسته است
و حالا نکش و کی بکش!


و در حالی که خاله مهدیه میهمان ما بودند مادرمان جوجه ها را به خاله مهدیه سپرده اند تا به سیخ بکشند و این است نتیجۀ مظلوم بودنِ میهمان و البته عکاس باشی بودن میزبان و در نتیجه کارکشیدن از میهمانِ مهربان
و آوینا جان هم در یک اقدام کمک کننده دست از پاستل ها کشیده و در این پوزیشن ادعا می کند که قصد کمک کردن دارد و می خواهد جوجه به سیخ بکشد
و خاله مهدیه:
و مادرمان: "شما جیب ما را نزن کمک کردنت پیش کِش
" و ما :
بسی شادمان از این که آوینا جان لحظه ای پست نگهداری از پاستل ها را رها کرده و ما مختار به انتخابِ رنگ های دلخواه خود هستیم
و جوجه آماده شد و خورده شد و همگان بر روی زمین افقی شدند و آوینا جان با نایلونی در دست مشغول جمع آوری هر آن چه که به دستش می رسید (از جمله میوۀ کاج) شد و ما با لب و لوچۀ پفکی همچنان به نقاشی کشیدن
و از آن جا که آوینا جانمان با وجود این که خودشان نقاشی نمی کشیدند ولی مدادهای خوش رنگ را به ما نمی دادند و فقط اصرار داشتند ما با یک عدد صورتی بی رنگِ زشت نقاشی بکشیم ما اعتراض مان را به عرضِ خاله مهدیۀ مهربان می رسانیم و حق مان را از پاستل ها طلب می کنیم
و خاله مهدیۀ مهربان طبق معمول هوای ما را دارند و چند عدد از پاستل ها را بدون این که آوینا جانمان متوجه شوند از نالیون خارج نموده و به ما می دهند و این است موفقیت ما در دسترسی به رنگ نارنجی دوست داشتنی مان
و زیر دستی مان را داشته باش
یک عدد بشقاب را به عنوان زیردستی به ما داده اند


و اینک حاصلِ حدود یک ساعت هنرنمایی: یک عدد آهو کشیده شده توسط مادرمان و رنگ شده توسط اینجانب
و بابِ اسفنجی که جزء لاینفک نقاشی های مادرمان است و ما نیز بسی به آن علاقه مندیم


و مشخص شد که ما در رویارویی با پاستل سبک جدیدی در نقاشی را به کار می بریم ( البته از بین سبک های خودمان
) و در نقاشی با پاستل که تا به حال تجربه نکرده بودیم، با سبکی می کشیم که در استفاده از مداد رنگی و ماژیک آن را به کار نمی بریم
و این گونه شد که بابایمان چند شب قبل برایمان پاستل خریدند و ما با نقش کشیدن بر در و دیوار ایشان را از خرید خود پشیمان کردیم
و بعد از این که آوینا جان با تشویق مادرمان مصمم شد باب اسفنجی را رنگ آمیزی کند سمت چپ تصویر هنرنمایی هایی ست از آوینا جانمان


و بعد از خوردن هندوانه و کثیف کاری های فراوان توسط این جانب که تصویری از آن موجود نیست از آوینا جانمان جدا شدیم و به منزل باز گشتیم
دوستی مان پایدار آوینا جان


نقاشی در سرخه حصار! 










