اولین روز دانشگاه رفتن من
اولین بار من با مامان و بابام رفتم دانشگاه.....
دیشب مامانم داشت در مورد روزی که ما خانوادگی رفتیم دانشگاه و چقدر به هر سه نفرمون سخت گذشت با بابام صحبت می کرد...![]()
اون موقع تازه من یه ماهم شده بود.مامانم خیلی تلاش کرد تا قبل از به دنیا اومدن من از پایان نامه اش دفاع کنه ولی نتونست. نه این که نتونه بخاطر مشکلاتی که گروه با استاد راهنمای مامان داشتند این قدر سنگ جلوی پای مامانم انداختند که مثلا حال استاد راهنماشو بگیرند غافل از این که دودش فقط تو چشم مامانم رفت. اینم از اوضاع دانشگاه های ما....بماند...![]()
بعد از به دنیا اومدن من مامانم به خاطر دل دردی که داشتم خیلی اذیت شد و من مرتب گریه می کردم از طرفی نگران اوضاع گروه و استاد راهنما و داور و پایان نامه اش هم بود. ![]()
تا این که تاریخ دفاع مامان مشخص شد و چون سیستم اداری خیلی خوووووووووووووووب!!!!!!!!!!!!!! عمل می کنه مامانم خودش باید می رفت دانشگاه و بعد از هزار تا پله رو بالا و پایین رفتن و به همه کارمندای دانشگاه رو انداختن صورت جلسه دفاعش رو می گرفت والا صورت جلسه دفاع آماده نمی شد و مامانم بخاطر اینکه کارمندای دانشگاه به موقع کارشون و انجام ندادند باید یک ترم عقب می افتاد و یا خسارت پرداخت می کرد.
این طور شد که مامان مجبور شد بره دانشگاه و از اونجا که من بخاطر دل درد مرتب گریه می کردم و فقط با خوردن شیر مامان آروم می شدم مجبور شدیم من و مامان و بابا با هم بریم.....
من و بابا جلوی در ورودی موندیم و مامان به هوای این که همه کارها انجام شده و فقط باید بره صورت جلسه رو بگیره و نهایت نیم ساعت دیگه برمیگرده رفت داخل. دقیقا 29 شهریور بود و هوا خیلی گرم بود اگر چه کولر ماشین روشن بود ولی قرار گرفتن تو اون آفتاب خیلی زجر آور بود.![]()
دو ساعت گذشت و مامان نیومد و من به طرز وحشتناکی دل درد داشتم و گریه می کردم. ![]()
بابا زنگ زد به مامان و برگشت و من و مامان و بابا بعد از کلی جواب پس دادن به نگهبان کلیه درهای ورودی سه نفری رفتیم داخل. مامان و من طبقه پایین نشستیم و بابام رفت دنبال کارهای اداری....هر کی از کنارم رد میشد می اومد بهم نگاه می کرد و قربون صدقم می رفت و منم کلی حال می کردم..![]()
بیچاره بابا اینقدر پله ها رو بالا و پایین رفت که تا چند روز پاهاش درد می کرد.
.gif)
بالاخره بعد از کلی دوندگی ساعت سه بعد از ظهر که دانشگاه داشت تعطیل می شد تونستیم صورت جلسه دفاع رو تحویل بگیریم....اون روز خیلی به ما بد گذشت و همگی خیلی اذیت شدیم....![]()
و این طور شد که من وقتی دقیقا 34 روزم بود رفتم دانشگاه و این خاطره بد از دانشگاه تو ذهنم موند....![]()
به امید روزی که خودم تنهایی برم دانشگاه....![]()
نتیجه اخلاقی این که: دانشگاه قبول نشید...اگه قبول شدید ازدواج نکنید....اگه ازدواج کردید بچه دار نشید....اگه خواستید بچه دار شید اول درستون رو تموم کنید.... اگه به هر دلیلی مجبور شدید بچه دار بشید و درستون به هر دلیلی تموم نشده بود....این فقط یه بخش ناچیز ناچیز ناچیز ناچیز..... از درد سری است که براتون پیش میاد...
![]()
با وجود این که به مامانم چند ماه فرصت داده شد تا بعد بیاد دفاع کنه ولی این چند ماه به هیچ کدوم از ما خیلی خوش نگذشت و مامانم خیلی کم تر از همه شما از بچه داری لذت برد.....
به امید اصلاح امور اداری.....
.gif)
اصلاح روابط اساتید دانشگاه....
.gif)
حمایت از مادران باردار و شیرده....![]()
حمایت از بچه ها......
![]()


اولین روز دانشگاه رفتن من
