علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

اولین روز دانشگاه رفتن من

1391/12/13 13:18
نویسنده : الهام
603 بازدید
اشتراک گذاری

اولین بار من با مامان و بابام رفتم دانشگاه.....

دیشب مامانم داشت در مورد روزی که ما خانوادگی رفتیم دانشگاه و چقدر به هر سه نفرمون سخت گذشت با بابام صحبت می کرد...

اون موقع تازه من یه ماهم شده بود.مامانم خیلی تلاش کرد تا قبل از به دنیا اومدن من از پایان نامه اش دفاع کنه ولی نتونست. نه این که نتونه بخاطر مشکلاتی که گروه با استاد راهنمای مامان داشتند این قدر سنگ جلوی پای مامانم انداختند که مثلا حال استاد راهنماشو بگیرند غافل از این که دودش فقط تو چشم مامانم رفت. اینم از اوضاع دانشگاه های ما....بماند...

بعد از به دنیا اومدن من مامانم به خاطر دل دردی که داشتم خیلی اذیت شد و من مرتب گریه می کردم از طرفی نگران اوضاع گروه و استاد راهنما و داور و پایان نامه اش هم بود.

تا این که تاریخ دفاع مامان مشخص شد و چون سیستم اداری خیلی خوووووووووووووووب!!!!!!!!!!!!!! عمل می کنه مامانم خودش باید می رفت دانشگاه و بعد از هزار تا پله رو بالا و پایین رفتن و به همه کارمندای دانشگاه رو انداختن صورت جلسه دفاعش رو می گرفت والا صورت جلسه دفاع آماده نمی شد و مامانم بخاطر اینکه کارمندای دانشگاه به موقع کارشون و انجام ندادند باید یک ترم عقب می افتاد و یا خسارت پرداخت می کرد.

این طور شد که مامان مجبور شد بره دانشگاه و از اونجا که من بخاطر دل درد مرتب گریه می کردم و فقط با خوردن شیر مامان آروم می شدم مجبور شدیم من و مامان و بابا با هم بریم.....

من و بابا جلوی در ورودی موندیم و مامان به هوای این که همه کارها انجام شده و فقط باید بره صورت جلسه رو بگیره و نهایت نیم ساعت دیگه برمیگرده رفت داخل. دقیقا 29 شهریور بود و هوا خیلی گرم بود اگر چه کولر ماشین روشن بود ولی قرار گرفتن تو اون آفتاب خیلی زجر آور بود.

دو ساعت گذشت و مامان نیومد و من به طرز وحشتناکی دل درد داشتم و گریه می کردم.

بابا زنگ زد به مامان و برگشت و من و مامان و بابا بعد از کلی جواب پس دادن به نگهبان کلیه درهای ورودی سه نفری رفتیم داخل. مامان و من طبقه پایین نشستیم و بابام رفت دنبال کارهای اداری....هر کی از کنارم رد میشد می اومد بهم نگاه می کرد و قربون صدقم می رفت و منم کلی حال می کردم..

بیچاره بابا اینقدر پله ها رو بالا و پایین رفت که تا چند روز پاهاش درد می کرد.

niniweblog.com

بالاخره بعد از کلی دوندگی ساعت سه بعد از ظهر که دانشگاه داشت تعطیل می شد تونستیم صورت جلسه دفاع رو تحویل بگیریم....اون روز خیلی به ما بد گذشت و همگی خیلی اذیت شدیم....

و این طور شد که من وقتی دقیقا 34 روزم بود رفتم دانشگاه و این خاطره بد از دانشگاه تو ذهنم موند....

به امید روزی که خودم تنهایی برم دانشگاه....

نتیجه اخلاقی این که: دانشگاه قبول نشید...اگه قبول شدید ازدواج نکنید....اگه ازدواج کردید بچه دار نشید....اگه خواستید بچه دار شید اول درستون رو تموم کنید.... اگه به هر دلیلی مجبور شدید بچه دار بشید و درستون به هر دلیلی تموم نشده بود....این فقط یه بخش ناچیز ناچیز ناچیز ناچیز..... از درد سری است که براتون پیش میاد...

با وجود این که به مامانم چند ماه فرصت داده شد تا بعد بیاد دفاع کنه ولی این چند ماه به هیچ کدوم از ما خیلی خوش نگذشت و مامانم خیلی کم تر از همه شما از بچه داری لذت برد.....   

به امید اصلاح امور اداری.....

niniweblog.com

 

اصلاح روابط اساتید دانشگاه....

niniweblog.com

 

حمایت از مادران باردار و شیرده....

حمایت از بچه ها......

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

مامان کیامهر
12 اسفند 91 11:34
الهی چه گل پسر نازی ، خداحفظش کنه .ببوسینش. با اجازتون وبلاگ علیرضا جونو لینک کردم . خوشحال میشم با هم دوست باشن.


ممنون عزیزم.
باعث افتخار من و علیرضاست.منم شما رو لینک می کنم.
مامان حسنا
12 اسفند 91 14:56
بابا اکتیو چ تند تند می آپی


چیکار کنیم ما اینیم دیگه...
مامان حسنا
12 اسفند 91 14:57
خاله جون من آپممممممممممممممممممممممممممممممممممممم
میای پیشمون؟؟؟


آره عزیزم
مامان سبحان جون
12 اسفند 91 16:11
سلام عزیزم سه تا از عکس های نی نی خوشملت برام بفرست تا زود زود برات تقویم درست کنم. تغیر سایز تقویم هیچ فرقی تو کیفیتش نداره عزیزم پس خودتون بعد از طراحی به راحتی میتونید سایزش عوض کنید یا جایی که میبری واسه چاپ بهش بگین که سایزش براتون تغییر بده


یک دنیا ممنون از لطفت
مامانی درسا
13 اسفند 91 3:27
عزیزم علیرضا جون امیدوارم وقتی بزرگ شدی قدر این بابا و مامان گلو بدونی .....مامانی ممنون به ما سر زدی از دوستی با شما خیلی خیلی خوشحالم پسر گلتو ببوس دوست من


ممنون خاله جونی