علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 5 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

جایی!

مدتی ست که یک مفهوم جدید و البته دوست داشتنی به زندگی مان وارد شده است و این مفهوم زیبا همانا "جایزه (جایی)" می باشد. و از آن جا به زندگی مان وارد شده که ما یکی از همین روزها کارِ نسبتاً ناشایستی را که اغلب انجام می دادیم، انجام ندادیم و از آن جا بود که برای اولین بار مادرمان جهت برانگیزش و تشویق مان به انجام ندادنِ مجددِ آن کار برایمان توضیح دادند که قرار است بابایمان برایمان جایزه تهیه نمایند و ما بلافاصله تأکید نمودیم "شمعا (مداد شمعی)" و مادرمان را که قرار بود به عنوان جایزه برایمان بستنی (هَنی!!) تهیه کنند در عمل انجام شده قرار دادیم. حدود ساعت سه که بابایمان قصد عزیمت به منزل را داشتند با مادرمان تماس گرفتند که اگر...
17 تير 1393

مجموعۀ سعد آباد

جمعۀ گذشته یعنی آخرین روزِ تعطیل قبل از ورود به ماه مبارک رمضان، تصمیم گرفتیم در معیت خاله مهدیه و آوینا جانمان برای گشت و گذار بیرون برویم! و از آن جا که گرما بسی بیداد می کرد تصمیم گرفتیم برای صرف نهار به مجموعۀ سعد آباد تهران برویم...چون هوای آن جا به نسبت سایر مکان های دیدنی بسی خنک تر است قرار بر این بود که ساعت 12 آن جا هم دیگر را ملاقات کنیم ولی از آن جا که مادرمان دیر به دایی محسن مان اطلاع رسانی کرده بودند و ایشان دیر رسیدند ما ساعت یازده و نیم تازه از منزل خارج شدیم... در ورودی پارکینگ متوجه شدیم که یکی از چرخ های ماشین مان پنچر شده است و همانا آن داستان پنچری ماشین و آقای تعمیرکار که همیشه از مادرمان می خواستیم برایم...
13 تير 1393
1670 14 20 ادامه مطلب

آقا چاخ خ خ خ...

هفتۀ گذشته بود که تلویزیون روشن شد و "لورل هاردی" در حال پخش بود! و اولین مسأله ای که به ذهنمان خطور کرد اختلاف سایز این دو نفر بود! و با تعجب رو به مادرمان :" آقای چاخ خ خ خ خ خ" و این گونه شد که مادرمان داستان آقای چاق و لاغر را برایمان تعریف نموده و برای شیر فهم شدن مان چند مثال آوردند و از آن جا که این بار فکر عاقبتِ مطلب را کرده بودند از فامیل هیچ مثالی نیاوردند که مبادا به وقتِ دیدار با آن ها ناگهان ذوق مان گل کرده و جلوی رویشان چاق و یا لاغر بودن شان را عنوان کنیم در نتیجه چند نمونه از همسایه ها را به عنوان مثال هایی از افراد چاق و لاغر مثال زدند همان روز بود که بابای ما به منزل وارد شدند و رو به مادرمان:...
11 تير 1393
2698 11 12 ادامه مطلب

هواب...با...

اول نوشت: این پست را با تاریخ پنج شنبه پنجم تیرماه بخوانید زیرا به دلیل مشغلۀ مادرمان در روزهای اخیر این پست بینوا چندین روز در نوبت آپلود چند عدد عکس ناقابل بوده است و اینک با یک فاصلۀ زمانی سه روزه بارگزاری می شود! منظورمان دقیقاً این است که شما مثلاً  عبارت "جمعۀ گذشته" در پست مان را جمعۀ دو هفته قبل تر بخوانید ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××&t...
5 تير 1393
2019 13 12 ادامه مطلب

نَعَم!

این روزها همه جا را تب فوتبال و والیبال فرا گرفته است... جمعه صبح بود که مادرمان با خاله مهدیه تماس گرفتند تا تدارک شام دیده شود و همه با هم بیرون برویم. اگر تصور می کنی مادرمان دَدَری تشریف دارند سخت در اشتباهی! بلکه هدف اصلی ایشان همراهی ما با آوینا جانمان بود که این روزها علاقۀ وافری به ایشان پیدا کرده ایم. باور کن به جان مادرمان ... می بینی مادرمان تا چه اندازه به خواسته های ما اهمیت می دهند؟! ولی از آن جا که جمعه مسابقۀ والیبال برگزار می شد بابای آوینا جان با بیرون رفتن مخالفت کردند و تصمیم بر این شد که ما برای شام به منزل آوینا جانمان برویم تا ضمنِ فرو رفتنِ بابا و عمویمان در تلویزیون دورِ هم نیز باشیم... از آن جا ک...
4 تير 1393

اندر احوالات ماهِ سی و چهارم!

این روزها بدجور تقلیدگرِ بی چون و چرای الفاظی هستیم که توسط اطرافیان بیان می شود و حالا دیگر هیچ کس را یارای آن نیست که حرفی بزند که خدای نکرده از فیلتر رد نشده باشد زیرا در غیر این صورت آن عبارت بلافاصله توسط اینجانب تکرار می شود ... چندی پیش وقتی مادرمان در حال تعریف نمودنِ ماجرایی برای بابایمان عبارت " ناشی" را بین حرف شان آوردند ما نیز بلافاصله آن را به دفعات تکرار نمودیم و حالا دیگر همه بر دهانِ خود فیلتر زده اند این روزها و در پی گشایش زبانمان علاقۀ وافری به سخنوری داریم... روزی هزاران بار به مادرمان نزدیک می شویم و ندا می دهیم:"مامانی!" و مادرمان:"جان" و ما با صدایی بلند تر از صدای مادرمان :...
29 خرداد 1393

متناقض نما!

هر چیزی هر چقدر هم که دوست داشتنی باشد ولی مسلماً تکرارش حوصلۀ آدم را سر می برد... و تغییر لازم است موتور نیز از همان مقوله هایی است که با تمامِ احترامی که برایش قائلیم باید بگوییم گاهی حوصله مان را بدجور سر می برد و ما را ملزم به انجام تغییراتی اساسی می نماید و ما ناچاریم برای سرگرم نمودنِ خود تغییراتی در شیوۀ استفاده از آن اعمال نماییم: یا وارونه از آن سواری بگیریم و یا پس از کلّه- پا نمودنِ آن با چرخاندنِ چرخش بی حوصله گی و تکرار را چاره کنیم... ولی باز هم دوستش می داریم حتی اگر پایمان را داغ کند! و آن را در ردۀ اولین اسباب بازی های موردِ علاقه مان قرار می دهیم... نقش های پلیسی و آتش نشانیِ ما+ موتورمان+ عشقولان...
27 خرداد 1393
1067 10 15 ادامه مطلب