"دووووووووووووو..."
دو شنبه مادرمان برای انجام یک کار اداری عازم غرب تهران بودند و از آن جا که مشخص نبود این کار چند ساعت طول بکشد ما را نیز کلۀ صبح زابه راه کردند و به جای سپردن به مهد کودک به منزل خاله مان بردند تا با خاله جان و "دو" بازی کنیم..."دو" همان "درین" از شاگردان چند سال قبل مادرمان است که می توانی داستان آشنایی ما با ایشان را در پست زیر ببینی: میهمان مامان ساعت هفت از منزل به راه افتادیم و پس از رساندن دایی محسن به پروژه عازم منزل خاله جانمان شدیم... به محض رسیدن بو بردیم که چه خبر است و نالۀ جانسوز سر دادیم و مشخص بود خاله جانمان بدجوری ترسیده اند از این که نکند ما از درِ ناسازگاری در آییم ... ولی مادرمان معتقد بودند که این فقط اول کار ...







