علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

زیارت mp3

روز شنبه صبح بود که از ولایت خودمان راهی مشهد شدیم... بین راه به بینالود سر زدیم تا بابایمان در ادامۀ رسیدگی به کارهای اداریِ عقب مانده از پروژه های قبلی شان ما را هم علّاف کنند!! ساعت 12 بود که وارد مشهد شدیم و عازم نوسازی مدارس تا بابایمان به ادامۀ کارهای اداری خود رسیدگی کند!! بعد از سر و سامان دادن کار بابا، حدود ساعت سه بعداز ظهر بود که به خانۀ خاله مان رسیدیم و با مصطفی و امیرعلی پسر خاله هایمان دیدار کردیم!! بر خلاف همیشه از همان ابتدا به همه روی خوش نشان دادیم و با پسر خاله هایمان دیداری صمیمانه داشتیم... بعد از ظهر آن روز به دیدن یکی از دوستان رفتیم تا مادرمان در نقش شورای حل اختلاف مشکلی را حل کند... افسوس که سه ساع...
4 شهريور 1392

آیا پدر و مادر یک کودک مرداد....

آیا پدر و مادر یک کودک مرداد ماهی هستید؟ شما یک رئیس به دنیا آورده‌اید!  در یک بعدازظهر معمولی صرفا برای رفع کسالت، به نزدیک‌ترین پارک اطراف منزل خود رفته‌اید و روی یک نیمکت خوشرنگ نشسته‌اید و بازی بچه‌ها را نگاه می‌کنید. چیزی که مقابل چشمانتان اتفاق می‌افتد، بسیار جالب توجه است. در جمعی کودکانه همه بچه‌ها دنباله‌رو یکی از دوستان کوچک خود هستند. آن یک کودک خاص شاید جثه ریزی داشته باشد اما کمی که دقیق‌تر می‌شوید به خوبی درمی‌یابید‌‌ همان کوچولوی مورد نظر که پیشِ روست و بقیه هم دنباله‌روی او، چنان به حکمران مطلق این جمع کودکانه تبدیل شده که در واقع...
4 شهريور 1392

شنا کُنانِ حرفه ای!!

یکی از همین روزها بود که نزدیک غروب با دایی علی و مادرجانمان عازم باغِ مادرجان شدیم تا سری بزنیم به جاهایی که سال تا سال نمی بینیم.... تا چشممان به آب افتاد دست از پا نشناختیم و قبل از نزدیک شدن به آب با سنگی در دست خود را مسلح ساختیم... و به محض رسیدن به آب، سنگ مورد نظر را در آب انداختیم و در یک حرکت آکروباتیک خودمان هم به دنبالِ سنگ نقش بر آب شدیم!!! افسوس که مادرمان هنوز آن دوربین معروفش را از کیف در نیاورده بود و اِلّا لحظه های قشنگی ثبت می شد... جالب این جاست که اصلاً به روی مبارک نیاوردیم و اصلاً گریه هم نکردیم... فقط برایمان عجیب بود که چه اتفاقی افتاده است؟! و ما داخلِ آب چه می کنیم؟! آقا بر عکس سایر خانم ها که کیفش...
4 شهريور 1392

اولویت ها

هر چیزی برای هر کسی جایگاه خاصی دارد. ممکن است یک چیز برای یکی از ما مهم و برای دیگری بی اهمیت باشد. هر انسانی بسته به روش زندگی و محیطی که در آن رشد کرده اولویت بندی های خاصی دارد. ممکن است برای یک نفر بستنی خوردن در اولویت باشد و برای شخص دیگری بازی کردن، برای یکی ماشین بازی و برای دیگری خاله بازی... خواهش می کنم نخند! شک ندارم که اولویت های شما با ما خیلی متفاوت است... آخر ما کودک دو ساله ای بیش نیستم!!! ممکن است دغدغۀ شما یکی از این موارد باشد: نوع لباسی که به تن می کنید، دکوراسیون منزلتان، آرایش صورت تان، میزان تحصیلاتتان، میزان در آمدتان، میزان غذا خوردن کودکتان و یا میزان رضایت همسرتان ( این مورد آخر دغدغه ای خوش...
3 شهريور 1392

تولد دو سالگی

سلام دوستان خوبم تولدم مبارک این پست در حال بارگزاری است. ما در مسافرت به سر می بریم و هنوز به خانه و کاشانه باز نگشته ایم!! و در حال تدارکات جشن تولدمان هستیم. به زودی در این مکان عکس های تولد دو سالگی اینجانب نصب خواهد شد. از همۀ دوستانی که تولد ما را به حافظه سپرده اند و تبریکات صمیمانه و پر مهرشان را به ما اعلام کردند، یک دنیا ممنونیم. همه شما دوستان خوبم و ده ه ه ه ه ....تا دوست می دارم. در ضمن در نتیجۀ وقت شناسی بیش از اندازۀ مادرمان به صفحۀ متولدین امروز نرسیدیم و عکس مان از صفحۀ متولدین امروز از قلم افتاد... هر یک از دوستان که از این صفحه در تاریخ 24 مرداد عکس دارند ممنون میشویم یک کپی از عکس خود را ...
25 مرداد 1392

الاکلنگ بازی حرفه ای...

بعد از اتمام یک رقابت نفس گیر انتخاباتی خُزَعبل نوشتن خیلی می چسبد... راستش در تمام مدتی که مادرمان برای مسابقه تبلیغات می کرد دلش لک زده بود برای نوشتن همان خزعبلات همیشگی... ولی فرصتی پیش نمی آمد.... مطالب بد جوری روی هم تلنبار شده است و مادرمان قبل از عزیمت به مشهد قصد دارد یک کامپیوتر تکانی اساسی انجام دهد و تصاویر ما را به نت منتقل کند تا جایش امنِ امن باشد!!! به یاد داری که چندی پیش یک وِرژِن جدید از الاکلنگ بازی را در معیت اهرمی با نام پای بابا و یا دایی محسن مان اختراع کرده بودیم؟؟؟ حالا بعد از گذشت چند هفته از آن اختراع، دیگر کسی حال و حوصلۀ اهرم شدن را ندارد، آخر می دانی ما مدتی چپ و راست همه اش صندلی را می آوردیم ...
21 مرداد 1392

بوق یا بـــــــــــــــــــوق؟!؟!

ساعت یازده شب است... تازه از دارآباد به منزل رسیده ایم... ما که بدخواب هم شده ایم و بدجوری خواب به چشمانمان نمی آید، پس خیلی سرِ حال در خانه مان رژه می رویم و به دنبالِ سوژه ای برای سرگرم کردنِ خود هستیم... تلفن زنگ می خورد و ما از دور بوی فاطمه دخترِ ده سالۀ همسایه پایینی را از آن سوی خط استشمام می کنیم و از آن جا که به فاطمه خانم علاقۀ خاصی داریم به سرعت خود را به مادرمان می رسانیم و گوشی از او می ستانیم و به شیوۀ خودمان مشغول صحبت کردن با فاطمه می شویم.... فاطمه هم از خدا خواسته حرف های زیبایی به ما می زند که این حرف ها بد جوری خوشایندمان است...و نیش مان تا بنا گوش از شنیدنِ حرف های فاطمه جان باز است... در حین صحبت ...
21 مرداد 1392