نَمَکیـــــــــــــــــه....
آقا، بابای ما دیروز که از سرِ کار به خانه بر می گشت با دیدنِ یک کامیونِ حامل انگورِ قزوین پایش را بر ترمز کوبید و متوقف شد... و در اندک زمانی سبدی از انگور بر روی دستان بابای ما به منزلِ ما عزیمت کرد... و تکلیف سنگینی را بر دوش ما نهاد چون مجبور بودیم(!!!!!!...) نگهبان گونه اطراف سبد انگور بِپِلِکیم و انگورِ مادر مُرده را که خیلی گرمش بود در این قحطی بازارِ آب در ظرفِ آبی که مادرمان ذخیره کرده بود برای روزِ مبادا، غوطه ور کنیم و بدجوری صدای مادرمان را بالا ببریم.... و بعد از دست کشیدن از آب تنی انگوری، ما چهار نفر ماندیم و یک سبد انگور... ما که از انگورها استقبالِ چندانی نکردیم آخر ما عشق دیرینی به شیَ (هندوانه) داریم و در آئین...






