صندلی!
مامانم میگه در بیابان لنگ کفش هم نعمت است... داشتم با مکعب هام بازی می کردم دیدم پاهام درد گرفته به اطراف نگاه کردم چیزی ندیدم که روش بشینم بخاطر همین نشستم روی مکعبم! ...
صندلی!
من دارم برج می سازم
نه نه نه ....اشتباه نکنید من دارم نماز میخونم..
مامان بیا من و تو و عروسکه با کامیونِ من بریم ددررر...
آزادی عمل!
من دَدَررررررررر
من دارم غذا می پزم...