غنیمت شُمریم...
یک کودک هستم.... مادری دارم رئوف.... به هنگام خطایم نگاهی معنی دار از او می بینم، دلم به رئوف بودن او گواهی می دهد و بی تفاوت عبور می کنم از نگاهِ معنی دارِ مادرم... خطایم بزرگتر می شود... به خطری نزدیک می شوم... مادرم نگرانِ حالم، سرم فریاد می کشد تا مگر از خطر دور شوم اما سرکشی ام اجازه نمی دهد حرفش را به گوش گیرم...و باز هم گستاخ تر از همیشه بر اشتباهم اصرار می ورزم... می خواهد مرا به حالِ خود واگذارد... مرا با خطر تنها می گذارد و دور می شود...ولی مگر دلش می آید! از دور می ایستد و هوایم را دارد تا مگر من به خود آیم... ولی باز هم سرکش تر از قبل به خطر نزدیک می شوم.... تو نیز می دانی مادر است، طاقت نمی آورد ببیند پ...







