وقتی همه خواب بودیم...
مامانم بازم گرفتاری کاریش شروع شده... و از دیروز تا حالا مرتب مشغول انجام کار خودشه...و ما همه کم کم داریم دچار یأس فلسفی می شیم...اونم از نوع بد خیم... می دونی چرا؟؟خودت ببین.. لازمه بگم که من و بابایی و دایی محسن دیشب به جای شام که پخته نشده بود مجبور شدیم یخچال و جارو کنیم و غذاهای باقی مونده از قبل و بخوریم... و البته مامانی من شام نخورد...فکر نکنی از شدت گرفتاری شام نخورد نه وقتی رسید همه چی تموم شده بود!!!! امروز حتی از نهار برای بابایی و دایی محسن هم خبری نبود و اونا که هر روز نهار می برند با خودشون سرِ کار، امروز باید غذای بیرون و بخورند تا قدر مامانم و بدونند و خدا رو شکر کنند... آخه می دونی مامانم هر شب ...








