منو بغل نکنید!!
دوشنبه شب ما مهمون داشتیم.. آوینا جون با مامان و باباش و مادر جون و پدرجونش مهمون ما بودند... ساعت نه شب بود که دایی محمد و خانومش تماس گرفتند و گفتند که نزدیک تهران اند و مامانم و حسابی غافلگیر کردند... نکتۀ مهم اینه که من حسابی بهم خوش گذشته این چند روزه آخه دایی محمد نیروی تازه نفسه و همش تا نق می زنم منو می بره دَدَر... دیروز با دایی محمد رفته بودم بیرون و طبق معمول اصرار داشتم منو بغل نکن ه و متاسفانه و در کمالِ خود رأیی سرم و انداخته بودم پایین و با سرعتی باور نکردنی راه خودم و می رفتم و اصلا به اطراف نگاه نمی کردم... اصلا فکر نکنی میخواستم دایی محمد به گردِ پام نرسه که یه وقت منو بر نگردونه خونه، نه، من با خودم فکر ...







