علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

پای رکاب زَن...

صبح که مامان میزنه برنامۀ خردسالان شبکۀ پویا یه کارتون به اسم "تیچ" پخش میشه که تیچ اسم یه پسره ست...این پسر یه گربه داره و از اون مهمتر یه موتور شبیه موتور من...اما من کجا و آقای تیچ کجا؟؟؟؟ همش دلم میخواد بتونم مثل آقای تیچ به تنهایی موتورم و راه ببرم که مجبور نباشم آویزوون این و اون باشم تا بهم کمک کنند و موتورم و هُل بدند... ولی افـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــسوس که پاهام به رکاب نمیرسه و من در پیِ راهی برای بزرگتر کردن پاهای خودم بودم!! ولی انواع و اقسام روش های مُدرن رو نمی تونستم روی خودم پیاده کنم تا قَدّم بلند تر بشه...آخه می دونی مامانم اجازه نمیده و منم که روی حرف مامانم حرف نمیزنم اصــــــــــــــــــــــلا...
12 خرداد 1392

نیمۀ پُر لیوان....

امروز قراره برامون مهمون بیاد. عموجون و عمه جونِ مامانم میان تهران پیش ما؛ تا هم ما رو ببینند و هم مادرجونِ مامانم و ببرند قم زیارت حضرت معصومه... منم می بینم این روزها سرِ مامانم شلوغه خیلی باهاش همکاری می کنم که یه وقت مامان جونم اذیت نشه...مهمون ها الان تماس گرفتند که برای چندُمین بار آدرس و بپرسند!!!منم رو میزِ نهارخوری نشستم و دارم به آدرس دادنِ مامانم گوش میدم... مامان قطع می کنه و مشغول کارش میشه، منم با لگوهام رو میز نهارخوری بازی می کنم و عمیقاً تو فکرم که چرا تهران به این سر راستی همه اینقدر با آدرس هاش مشکل دارند!! دیگه انواع و اقسام مدل ها رو روی لگوهام پیاده کردم و حوصله ام در آستانۀ سر رفتنه که ناگهان یه لیوان کمی ...
12 خرداد 1392

هوا خیلی گرم شده!!!

چند روزه که هوا خیلی گرم شده بود و من و مامانم دیگه اصلا تحمل گرما رو نداشتیم... و از اونجا که چند روزه مرتب به بابایی میگیم هوا گرمه و تاثیری نداره دیروز تا بابایی و دایی محسن اومدند خونه کفش دَر نیاورده، اونا رو فرستادیم پشت بام جهت سرویس کولر... یه ربع بیشتر نگذشته بود که دایی محسن با یه کبوتر در دست برگشت خونه و می گفت کبوتره خیلی تشنه بوده و از فرط تشنگی تا روی پشت بوم آب می بینه بدون اینکه فکر کنه که ممکنه بگیرنش و بندارنش تو قفس سریع میاد پایین !!! دایی محسن فقط کبوتر و آورد خونه تا من ببینمش وگرنه قصد نداشت اونو نگه داره.جالبه بدونید دایی محسنِ من هر جا میره یه حیوون به تورِش میخوره.حدود یه ماه قبل دایی محسن رفته بود بیر...
10 خرداد 1392

چگونه مثل یک جِنتِلمَن رفتار کنیم؟

مامانم همش تبعیض قائل میشه!! وقتی میخوایم میوه بخوریم برای دایی محسن و بابام و خودش چنگال میاره ولی برای من میوه ها رو تیکه های ریز می کنه و میذاره تو ظرفم تا با دستم بردارم و بخورم... آاااااه ه ه ه ....آرزوم اینه که منم میوه رو با چنگال بخورم...آخه می دونی احساس می کنم این طوری خیلی جنتلمن میشم!!! امروز دیگه تصمیم گرفتم علیه مامان تبعیض قائل شوِ خودم قیام کنم و بعد از این که ظرف میوه رو دستش دیدم طبق معمول دست به دامن مامان شدم و با قدرتی هر چه تمام تر و در حد پاره شدن، دامنشو کشیدم و بردمش جلوی جا قاشقی تا بهم چنگال بده و تصمیم دارم میوه ها مو با چنگال بخورم... بر چنگالم بوسه می زنم که به من حس جِنتِلمنی بخشید... بیا ...
8 خرداد 1392

کار با آب!!!!

سلام دوستم صبح بخیر...من عاشق صبحم...درست مثل خودت...می دونی چرا؟ آخه صبح با کلی ناز و اَدا از خواب بیدار میشم و مامان میزنه شبکۀ پویا و برنامه خردسالان و نگاه میکنم و هم زمان در جوار مامانی صبحانۀ مطلوبم و میل می کنم و جای شما سبزه کنارم... و اما بعد... در یک فرصت مناسب لیوان چایی مامانی رو که تقریباً همیشه یه مقدار از چایی ته لیوان باقی می مونه  رو بر میدارم و به یه گوشه دنج پناه می برم و تا مامانی یه سر به نی نی وبلاگ بزنه و کلیک تایید بر نظر لطف شما دوست خوبم بزنه دور از چشمش با چاییِ ته لیوان کلی حال می کنم...این طوری... چند تکه از لگوهام و هر چی تو خونه افتاده باشه و تو مرتب کردن آخرِ شب خونه از دست مامان دَر رفت...
7 خرداد 1392

الوعده وفا...

مامانم تصمیم گرفته بود که عکس های 20 ماهگی منو بذاره تو وبم و اضافه کنه به ادامۀ پست"بیست ماه تمام". و از اون جا که تصمیمش از نوع تصمیم های کبری ست که عملی میشه ولی با تاخیر فراوان...حالا عکس ها اضافه شد منتها تو یه پست مجزا اونم بخاطر جلوگیری از به هم خوردن تاریخ ها. حالا من 21 ماه و دوازده روزم شده و این شما و اینم عکس های 20ماهگی من... ادامۀ عکس ها در ادامۀ مطلب عکس سمت راست این تصویر برای 8 ماهگیه منه و عکس سمت چپ برای یه سال بعد یعنی 20 ماهگی...تفاوت رو احساس می کنی..مرد شدنم و میگم دیگه!!! ممنون که منو دیدی... منم بووووووووووووووووووووووووووس... ...
7 خرداد 1392

وقتی همه خواب بودیم...

مامانم بازم گرفتاری کاریش شروع شده... و از دیروز تا حالا مرتب مشغول انجام کار خودشه...و ما همه کم کم داریم دچار یأس فلسفی می شیم...اونم از نوع بد خیم... می دونی چرا؟؟خودت ببین.. لازمه بگم که من و بابایی و دایی محسن دیشب به جای شام که پخته نشده بود مجبور شدیم یخچال و جارو کنیم و غذاهای باقی مونده از قبل و بخوریم... و البته مامانی من شام نخورد...فکر نکنی از شدت گرفتاری شام نخورد نه وقتی رسید همه چی تموم شده بود!!!! امروز حتی از نهار برای بابایی و دایی محسن هم خبری نبود و اونا که هر روز نهار می برند با خودشون سرِ کار، امروز باید غذای بیرون و بخورند تا قدر مامانم و بدونند و خدا رو شکر کنند... آخه می دونی مامانم هر شب ...
6 خرداد 1392

دعا کنید

سلام دوستان خوبم امروز که به وبلاگ یکی از مامان های منتظر نی نی سر زدم شوکه شدم و متاسفانه فهمیدم که در اثر تصادف رفته تو کُما. از همه تون التماس دعا دارم. برای بهبود حال این دوستمون دعا کنید. اللهم اشف کل مریض http://tahurami.niniweblog.com/ ...
4 خرداد 1392

بابای من و روز مرد...

بالاخره روز مرد هم گذشت و مامانم حسابی برای من و دایی محسنِ مهمان و مخصصصصصصصصصصصصصصصوصاً بابایی سنگ تموم گذاشت.... اول از همه پنجشنبه شب ما رو از خوردن دست پخت خودش نجات داد و با سیاستی که اعمال کرد یهو دیدیم تو رستوران مشغول خوردن شام هستیم. جاتون خالی دوستان عزیزم.. و اینم بابایی و دایی محسنم که خسته از سر کار اومدند....ولی روزِ مردِ دیگه نمیشه از رستوران رفتن گذشت !!! و منم با چند تا لیوان درگیر بودم و دلستر رو تو لیوان ها جابجا می کردم...و اصلا نذاشتم مامانم بفهمه چی داره میخوره... و اما روز مرد... عمو جونم بابای آوینا چند وقته یعنی باید بگم چند ساله که قراره ما رو فصل گلاب گیری ببره کاشان... ولی از اونجا ک...
4 خرداد 1392

روز من و بابام..

عجب روزیه دوستان خوبم فردا دیگه روز موعود فرا می رسه و میشه روز مرد!!!! مردهای کوچیک و مردهای بزرگ و میان سال و ....فرقی نمی کنه... و صد البته که کلی حرف توش هست!!! اول از همه من یعنی ما ولادت مولای متقیان رو به همه تون تبریک می گیم و در این ماه عزیز رجب آرزو می کنیم که همیشه شادی مهمون خونۀ دلتون باشه.... توجه کنید که ما فقط قادریم آرزو کنیم و نمی تونیم دعا کنیم چون به قول معروف " موز اگه قوت می داشت کَمَر خودش و راست می کرد"....(صرفاً برای خنده!!!) ایشالا که دعاتون همیشه مستجاب باشه و دلتون شاد... از اونجا که من و بابام روز مادر و روز زن و خیلی گرامی داشتیم!!!!( همون طور که در پست های قبلی ذکر شد...پست "هدیه من و ب...
2 خرداد 1392