یاد ایام!!!
سالها قبل که مامانم جوون بود و من نبودم و بابام نبود و دردسر و رنج و زحمت بود ولی مدلش با دردسرهای الان متفاوت بود، مامانم بود و دوستش زهره و خونۀ دانشجویی... زهره فقط دوست مامانم نبود اون مامانِ خونه دانشجویی بود... میدونی چرا؟ چون همۀ کارهای خونه از جمله نظافت و پخت و پز و مرتب کردن به وسیلۀ زهره خانم!!! نه به دستور زهره خانم و با اجرای مامانِ من در نقشِ کوزت خونه صورت می گرفت... ماجرا از اونجا شروع شد که زهره خانم یه عروسک بامزه به مامانم هدیه داد و مامان این عروسک و خیلی دوست می داشت... و همیشه اون و در منطقۀ مراقبت های ویژه نگه می داشت تا از هر گزندی در امان باشه و دست هیچ بنی بشری (منظورم خودمه) بهش نرسه... چند ماه پیش من ...











