بوستان جوانمردان ایران
روز جمعه در پیِ هماهنگی های مامانم و خاله مهدیه و به منظور تعویض روحیه و خداحافظی با دَدَرررر، با خاله مهدیه قرار گذاشتیم تا بریم بوستانِ جوانمردانِ ایران... آخه می دونی نیست که داره ماه رمضون از راه می رسه و این آخرین جمعۀ قبل از ماه مبارک بود، خواستیم سنگ تموم بذاریم و از فرصت نهایت سوء استفاده رو ببریم... و واقعا هم نهایت استفاده رو بردیم..میگی نه خودت ببین....
از اونجا که در ادامۀ وظیفۀ مورچه ای مامانم، صبح جمعه چهار نفری همه بسیج شدیم و رفتیم فروشگاه ضیافت و خرید کرده بودیم تا بسته بندی کردن و آماده کردنِ ارزاقِ خریداری شده ساعت 8 شد و ما راه افتادیم...
...و تا رسیدیم بوستان جوانمردان هوا بسی تاریک شده بود...
این شما و این هم دو تا آقای خوش تیپ در ورودیِ همت (ایثار) بوستان جوانمردان...
اون خوش تیپی که پشت به تصویره، منم که دارم به فواره ها نگاه می کنم و با دهنم صدا در میارم .. و اما اون یکی خوش تیپ هم دایی محسنِ مهربونه که منو بغل کرده و حمل می کنه و شاکی ست از خیس شدنِ شانه اش در نتیجۀ تراوشِ آبِ دهنِ این جانب....و من بدون توجه به تذکرات دایی محسن در زمینۀ خیس نکردنِ لباسش هم چنان به آواز خوانی و تراوشِ آب دهان...
جالبه بدونی که بوستانِ جوانمردان یکی از بوستان های دره ای تهران در دره کن واقع شده و فوق العاده زیباست.. و امکانات رفاهی و تفریحی این بوستان که هر روز به اون اضافه میشه بازدید گنندگانِ بیشتری رو به سمت اون کشونده....
این بوستان پر شده از مجسمه های بزرگان ایران... ما چندین بار قبلا اومدیم اینجا منتها همیشه از ورودی دهکده المپیک می اومدیم و جای زیادی برای نشستن نبود و زمین شیب داشت .... در نتیجه هیاتی باید بسیج می شدند تا من و جمع کنند که از قِل خوردنم تا ته دره جلوگیری بشه!! و اما این بار که از این یکی در اومدیم مکان های زیادی برای نشستن بود. بوستان شلوغ تر از همیشه بود....فکر کنم همه اومده بودند برای خداحافظی....
از اونجا که ما سرِ شب رسیدیم امکانِ شکارِ صحنه های زیبای این بوستان و نداشتیم...البته اگر زود هم می رسیدیم با وجودِ من و آوینا، دخترِ خاله مهدیه، باز هم عکسبرداری امکان نداشت!!!
این هم عکسی که مامان از اینترنت گرفته و گذاشته تا شما هم نمایی کلی از این بوستان و ببینی..
و اما شرحِ ما وَقَعِ ما در بوستان جوانمردان در ادامۀ مطلب واقع شده...
جالبه!!! مخصوصا آخرِ ماجرا!!... با ما بیا...
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده....
اتوبانِ آزادگان،شرق به غرب....
آهای نکته سنج!!! ریز بین!!! ذره بین!!! کثیفی های شیشۀ ماشین مون و ول کن ...اون نقطه ای که انتهای جاده می بینی رو بچسب.... خورشید و میگم.... عکسش قشنگ نشد آخه با سرعت 120 می رفتیم....ولی چون برامون خاطره انگیز بود گذاشتیم...
و این منم ... طفلی خود مختار، در حال قدم زدن و کنکاش محل در ابتدای ورود به بوستان....

و حالا مشغول به تحقیقات گیاه شناسی محلی!!!
و اما این هم تیمِ منتظرِ خاله جون و بر و بچ!!!
و از اونجا که انتظار ما رو کلافه کرد و بروبچ نیومدند راهی شدیم....
و این هم خندۀ این مردهای ناحسابیِ کودک آزار، که در نتیجۀ ترسیدنِ من از این مجسمۀ شیش در چهاره!!! و مشخصه که خیلی هم بهشون چسبیده!!! مگه دستم به انجمنِ حمایت از کودکان نرسه...(اشتباه شد... پام..)
و اما بعد از اینکه خاله جون رسیدند نوبت به قسمت بسیار مهم دَدَرررر یعنی خوردنِ شام و تنقلات رسید.... و اما یک مامور می باید تا منو بند کنه....
همون اول یه بار با بابایی رفتم سرسره بازی.... دوباره با مامان رفتم قدم زدم....منتها سراشیبی رو به طور خودمختار قدم زدم و سربالایی رو در آغوشِ مامانی!!!! و خوب که مامانم و از کت و کول انداختم اومدیم سر خط اولمون...
و بعد از چند بار گشتن با بابایی و دایی محسن، آخرِ سر هم با مامانی رفتم به گشتن...یک بازی جدید که یاد گرفتم اینه که به تنهایی از پله بپرم پایین و یا بالا و اونجا یک پلۀ کم ارتفاع پیدا کردم و یه نیم ساعتی بالا و پایین می رفتم...
در حین گردش هم مرتب از جدول بغل پیاده رو همین بازی و بالا و پایین رفتن!!!

و این هم سرانجامِ یک کودکِ سرکش بالا و پایین پَر...
و من با یک دوشیزۀ مهربان آشنا شدم که خیلی از من خوشش اومد و گفت خیلی به دل نشستنی هستم و از همۀ این ها مهم تر اینکه به مامانم گفت:"واااااای چرا اجازه میدید این بچۀ دوست داشتنی روی زمین بشینه، اصلا چرا اجازه میدید راه بره...همش بغلش کنید و راهش ببرید..." و اما عکس العملِ من:"دوستت دارم خاله مهربون...احیانا شما مدیر انجمن حمایت از کودکانِ کار کُنِ فعال نیستید؟؟؟" و اما عکس العملِ مامانم:"بی خیال خواهر!! نَفَست از جایِ گرم در میاد... در واقع شاید بهتر باشه بگم نَفَست از تنور در میاد....خیلی داغه...."
و بگذریم از این خالۀ مهربون...فقط خواستم بگم خالۀ مهربون تو دنیا زیاده!!!
بعد با آوینا جون و بابا بزرگ مهربونش سایه بازی کردیم و دنبالِ سایه هامون دویدیم تا حسابی خسته شیم....
و این هم طفلی به دنبالِ سایه اش ... که البته بُردِ نورِ فلش مامانش زیاد نبوده و نتونسته فضاشو روشن کنه...
و کمی بعد ما آمادۀ رفتن بودیم...
در فضای اطراف چند تا باغ بود که تبدیل به پارکینگ شده بود و ماشین رو اونجا پارک کرده بودیم و پُر بود از سگ های بی آزار....
ساعت یک شب شد و ما تو ورودی پارکینگ منتظر بابایی شدیم و خبری نشد..اندکی بیشتر منتظر شدیم باز هم خبری نشد و در نتیجۀ نق زدن های اینجانب مامان دست به موبایل شد تا احوالی از بابایی.... نه ماشینِ بابایی بپرسه...که متاسفانه دزدگیر اتصال پیدا کرده بود و در باز نمیشد و همگی بسیج شده بودند و با کلی ترفند ماشین هم چنان در خاموشی به سر می بُرد....
بعد از کلی ایستادن و به نتیجه نرسیدنِ تلاش همه برای روشن شدن ماشین و نق زدن های مکررِ من در نتیجۀ خستگی های ناشی از راه رفتنِ زیاد، و از همه مهم تر پیدا نکردنِ قطع کُنِ دزدگیر اون وقتِ شب، تصمیم گرفتیم شب رو خونۀ خاله مهدیه که به اونجا نزدیک تر بود بگذرونیم تا فردا مجدد بریم سراغِ ماشین...
بالاخره راهیِ خونۀ خاله مهدیه شدیم... و ماجرا هم چنان ادامه دارد....


بوستان جوانمردان ایران