علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 2 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

بوستان جوانمردان ایران

1392/4/16 17:08
نویسنده : الهام
965 بازدید
اشتراک گذاری

روز جمعه در پیِ هماهنگی های مامانم و خاله مهدیه و به منظور تعویض روحیه و خداحافظی با دَدَرررر، با خاله مهدیه قرار گذاشتیم تا بریم بوستانِ جوانمردانِ ایران... آخه می دونی نیست که داره ماه رمضون از راه می رسه و این آخرین جمعۀ قبل از ماه مبارک بود، خواستیم سنگ تموم بذاریم و از فرصت نهایت سوء استفاده رو ببریم... و واقعا هم نهایت استفاده رو بردیم..میگی نه خودت ببین....

از اونجا که در ادامۀ وظیفۀ مورچه ای مامانم، صبح جمعه چهار نفری همه بسیج شدیم و رفتیم فروشگاه ضیافت و خرید کرده بودیم تا بسته بندی کردن و آماده کردنِ ارزاقِ خریداری شده ساعت 8 شد و ما راه افتادیم...

...و تا رسیدیم بوستان جوانمردان هوا بسی تاریک شده بود...

این شما و این هم دو تا آقای خوش تیپ در ورودیِ همت (ایثار) بوستان جوانمردان...

اون خوش تیپی که پشت به تصویره، منم که دارم به فواره ها نگاه می کنم و با دهنم صدا در میارم .. و اما اون یکی خوش تیپ هم دایی محسنِ مهربونه که منو بغل کرده و حمل می کنه و شاکی ست از خیس شدنِ شانه اش در نتیجۀ تراوشِ آبِ دهنِ این جانب....و من بدون توجه به تذکرات دایی محسن در زمینۀ خیس نکردنِ لباسش هم چنان به آواز خوانی و تراوشِ آب دهان...

جالبه بدونی که بوستانِ جوانمردان یکی از بوستان های دره ای تهران در دره کن واقع شده و فوق العاده زیباست.. و امکانات رفاهی و تفریحی این بوستان که هر روز به اون اضافه میشه بازدید گنندگانِ بیشتری رو به سمت اون کشونده....

این بوستان پر شده از مجسمه های بزرگان ایران... ما چندین بار قبلا اومدیم اینجا منتها همیشه از ورودی دهکده المپیک می اومدیم و جای زیادی برای نشستن نبود و زمین شیب داشت .... در نتیجه هیاتی باید بسیج می شدند تا من و جمع کنند که از قِل خوردنم تا ته دره جلوگیری بشه!! و اما این بار که از این یکی در اومدیم مکان های زیادی برای نشستن بود. بوستان شلوغ تر از همیشه بود....فکر کنم همه اومده بودند برای خداحافظی....

از اونجا که ما سرِ شب رسیدیم امکانِ شکارِ صحنه های زیبای این بوستان و نداشتیم...البته اگر زود هم می رسیدیم با وجودِ من و آوینا، دخترِ خاله مهدیه، باز هم عکسبرداری امکان نداشت!!!

این هم عکسی که مامان از اینترنت گرفته و گذاشته تا شما هم نمایی کلی از این بوستان و ببینی..

و اما شرحِ ما وَقَعِ ما در بوستان جوانمردان در ادامۀ مطلب واقع شده...

جالبه!!! مخصوصا آخرِ ماجرا!!... با ما بیا...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده....

اتوبانِ آزادگان،شرق به غرب....

آهای نکته سنج!!! ریز بین!!! ذره بین!!! کثیفی های شیشۀ ماشین مون و ول کن ...اون نقطه ای که انتهای جاده می بینی رو بچسب.... خورشید و میگم.... عکسش قشنگ نشد آخه با سرعت 120 می رفتیم....ولی چون برامون خاطره انگیز بود گذاشتیم...

و این منم ... طفلی خود مختار، در حال قدم زدن و کنکاش محل در ابتدای ورود به بوستان....

و حالا مشغول به تحقیقات گیاه شناسی محلی!!!

و اما این هم تیمِ منتظرِ خاله جون و  بر و بچ!!!

و از اونجا که انتظار ما رو کلافه کرد و بروبچ نیومدند راهی شدیم....

و این هم خندۀ این مردهای ناحسابیِ کودک آزار، که در نتیجۀ ترسیدنِ من از این مجسمۀ شیش در چهاره!!! و مشخصه که خیلی هم بهشون چسبیده!!! مگه دستم به انجمنِ حمایت از کودکان نرسه...(اشتباه شد... پام..)

و اما بعد از اینکه خاله جون رسیدند نوبت به قسمت بسیار مهم دَدَرررر یعنی خوردنِ شام و تنقلات رسید.... و اما یک مامور می باید تا منو بند کنه....

همون اول یه بار با بابایی رفتم سرسره بازی.... دوباره با مامان رفتم قدم زدم....منتها سراشیبی رو به طور خودمختار قدم زدم و سربالایی رو در آغوشِ مامانی!!!! و خوب که مامانم و از کت و کول انداختم اومدیم سر خط اولمون...

و بعد از چند بار گشتن با بابایی و دایی محسن، آخرِ سر هم با مامانی رفتم به گشتن...یک بازی جدید که یاد گرفتم اینه که به تنهایی از پله بپرم پایین و یا بالا و اونجا یک پلۀ کم ارتفاع پیدا کردم و یه نیم ساعتی بالا و پایین می رفتم...

در حین گردش هم مرتب از جدول بغل پیاده رو همین بازی و بالا و پایین رفتن!!!

و این هم سرانجامِ یک کودکِ سرکش بالا و پایین پَر...

و من با یک دوشیزۀ مهربان آشنا شدم که خیلی از من خوشش اومد و گفت خیلی به دل نشستنی هستم و از همۀ این ها مهم تر اینکه به مامانم گفت:"واااااای چرا اجازه میدید این بچۀ دوست داشتنی روی زمین بشینه، اصلا چرا اجازه میدید راه بره...همش بغلش کنید و راهش ببرید..." و اما عکس العملِ من:"دوستت دارم خاله مهربون...احیانا شما مدیر انجمن حمایت از کودکانِ کار کُنِ فعال نیستید؟؟؟" و اما عکس العملِ مامانم:"بی خیال خواهر!! نَفَست از جایِ گرم در میاد... در واقع شاید بهتر باشه بگم نَفَست از تنور در میاد....خیلی داغه...."

و بگذریم از این خالۀ مهربون...فقط خواستم بگم خالۀ مهربون تو دنیا زیاده!!!

بعد با آوینا جون و بابا بزرگ مهربونش سایه بازی کردیم و دنبالِ سایه هامون دویدیم تا حسابی خسته شیم....

و این هم طفلی به دنبالِ سایه اش ... که البته بُردِ نورِ فلش مامانش زیاد نبوده و نتونسته فضاشو روشن کنه...

و کمی بعد ما آمادۀ رفتن بودیم...

در فضای اطراف چند تا باغ بود که تبدیل به پارکینگ شده بود و ماشین رو اونجا پارک کرده بودیم و پُر بود از سگ های بی آزار....

ساعت یک شب شد و ما تو ورودی پارکینگ منتظر بابایی شدیم و خبری نشد..اندکی بیشتر منتظر شدیم باز هم خبری نشد و در نتیجۀ نق زدن های اینجانب مامان دست به موبایل شد تا احوالی از بابایی.... نه ماشینِ بابایی بپرسه...که متاسفانه دزدگیر اتصال پیدا کرده بود و در باز نمیشد و همگی بسیج شده بودند و با کلی ترفند ماشین هم چنان در خاموشی به سر می بُرد....

بعد از کلی ایستادن و به نتیجه نرسیدنِ تلاش همه برای روشن شدن ماشین و نق زدن های مکررِ من در نتیجۀ خستگی های ناشی از راه رفتنِ زیاد، و از همه مهم تر پیدا نکردنِ قطع کُنِ دزدگیر اون وقتِ شب، تصمیم گرفتیم شب رو خونۀ خاله مهدیه که به اونجا نزدیک تر بود بگذرونیم تا فردا مجدد بریم سراغِ ماشین...

بالاخره راهیِ خونۀ خاله مهدیه شدیم... و ماجرا هم چنان ادامه دارد....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (12)

مامان عبدالرحمن واویس
16 تیر 92 16:19
عزیزم همیشه به شادی وگردش

خسته نباشی
ماه مهمونی خداهم پیشاپیش مبارک

ممنون خاله جونم.

زهرامامانه ایلیا جون
16 تیر 92 17:36
غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده....
برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده ...
سلام خانومی خوبی همیشه به شادی و گردش و تفریح
ماه رمضون سر سفره برای دل منم دعا کن فراموش نکنی هااا مرسی


حتما.منم محتاج دعای خیر شما هستم
مامان آرمينا
16 تیر 92 17:52
هميشه به گردش عجب ماجرايي پيش اومد
خوش به حالتون الهام جون به به چه جاهاي قشنگي ميتونيد بريد شهر ما از اين جاها نداره

ممنون مریم جونم
خدا رو شکر تهران تو این چند سال اخیر خیلی آباد شده
بیاید تهران خودم می برمتون
الهام(مامان اميرحسين)
16 تیر 92 18:23
هميشه به گردش و شادي!!
خانوادگي دور همي،حالا بيرون چي خوردين!؟
آفرين
عليرضا خان گويا شديدا در حال عملي كردن شعار:
"شهر ما خانه ما ..."
هستند!!!
راحت باش خاله !!هر كاري خواستي بكن!خسته شدي هم همونجا بشين رو زمين!!
خسته نباشي مرد

ممنون خاله جونم
آش ماست+کوکوی سیب زمینی بادمجون+کلی هله هوله و میوه و تنقلات...جای شما خالی بود خاله الهام
ممنون خسته نیستم خاله جون!!!بازم می تونم تا صبح سایه بازی کنم... ماشاله...
مامان بردیا
16 تیر 92 18:28
واقعا خوش به حال علیرضا جون.چه جای جالب و زیبایی.
وا...مامانی واقعا چرا میذاری این پسر خوش تیپ رو زمین بشینه؟؟؟

ممنون خاله جون
منم همش میگم من و بذارند تو بغلشون که رو زمین نشینم...ولی کو گوش شنوا...
مامان امین
16 تیر 92 19:04
آخی عزیزم حیف شد آخر شبتون اینجوری حالگیری شد. ولی از جنبه ی مثبتش اگه نگاه کنیم برای بچه ها خیلی خوب شد که تونستن وقت بیشتری رو با هم باشن. خب الهام جون بعدش چی شد؟

آره واقعا...حالا قاطی کردنِ دزدگیر یه طرف و نق زدن من یه طرف..
خیلی خوش گذشت...جای شما و امین جون خالی بود..
بعدش اتفاق های خوبی افتاد ایشالا پست بعدی...
پرهام ومامانش
16 تیر 92 23:19
زهره(مامان فاطمه)
17 تیر 92 6:53
عزیزم.ایشااله همیشه به گردش وتفریح کاملا درکت میکنم بعد از اینکه کلی شازده رو بغل کردی واینور اونور رفتی میخوای راحت بری خونه یه استراحت جانانه بکنی اینطوری حالگیری میشه ولی اشکال نداره اینا همه نمکش هستن راستی خاله مهدیه خاله خوده علیرضا جان است؟بهم نگی چه دختر فضولی؟فقط کنجکاویه

واقعا حالگیری بدی بود!!!
عزیزم این چه حرفیه اصلا این فکر و نمی کنم البته تو پست های قبلی توضیح داده بودم ولی فکر می کنم اون وقت ها هنوز شما با ما دوست نشده بودید...
علیرضا یه دونه خالۀ واقعی داره"خاله الهه" که مشهد زندگی می کنه و حسابی از ما دوره...
مهدیه و همسرش از دوستان دوران کارشناسیِ من، تو دانشگاه هستند. بهتر از شما نباشند خیلی ماهند و تهران ما همیشه باهاشون رفت و آمد می کنیم آخه اونا هم مثل خودمون غریبند اینجا. و خدا رو شکر خیلی باحالند هر وقت بهشون پیشنهاد دَدَر میدیم پایه اند و خدا رو شکر دخترش هم درست یه ماه از علیرضا کوچیکتره و در آینده هم بازی های خوبی میشن (آخه در حال حاضر علیرضا از آوینا می ترسه و باهاش بازی نمیکنه!!!)
ریحانه(مامان پارسا)
17 تیر 92 8:28
مامانی همیشه به ددر باشید ایشاا...
چه عکس خوشگلی از این منظره گرفتید

ممنون ریحانه جون
راستش این عکس و از اینترنت گرفتم.آخه ما دیر رسیدیم و هوا تاریک شده بود!!
خاله الهام
17 تیر 92 10:23
عزيز خاله عجب روز پر ماجرايي گذروندي واقعا خسته نباشي
خودمونيم خاله جونم اگه منم اون مجسمه رو ميديدم ميترسيدم

ممنون خاله جونم
آره واقعا ترس داشت تازه شب هم بود... می بینید چطور چسبیدم به بابایی!!!
خاله الهام
17 تیر 92 11:06
در خلوت شب ز حق صدا می آید / از عطر سحر بوی خدا می آید
با گوش دگر شنو به غوغای سکوت / کز مرغ شب ، آواز دعا می آید . . .
عزيزم يادت نره ما رو هم دعا كنيد
خيــــــــــــــــلي خيـــــــــــــلي
التماس دعـــــــــــــــــــــــا

حتما...مگه میشه تو این ماه مبارک دوستِ خوبی مثل شما رو از یاد ببرم...
منم التماس دعا دارم عزیزم.
زهره(مامان فاطمه)
17 تیر 92 11:58
عزیزم ایشااله که دور وبرت پرباشه از دوستای خوب که مثل خودت خوب باشن .اگر منم تهران بودم مطمئنم تو دوست خوبی برام میشدی.البته همینطوری هم خداروشکر میکنم

ممنون خاله جون
مطمئنا کی بهتر از شما؟ اگه تهران بودید ما هم تنها نبودیم!؟