پارک ارم (ادامۀ پست قبلی...)
نیمه شبِ جمعه در نتیجۀ خرابکاریِ ماشین و فقدانِ قطع کُنِ دزدگیر و دوری منزل، خونۀ خاله مهدیه موندگار شدیم....
من تو ماشین خوابم برد و از فرط خستگی دیگه بیدار نشدم. ساعت تقریبا دو بود که همه آمادۀ خوابیدن شدند و جالبه بدونید با اون همه خستگی، دایی محسن و عموی آوینا که مهمونشون بود تصمیم داشتند ساعت پنجِ صبح برای دیدنِ مسابقۀ والیبالِ ایران-کوبا بیدار شن....(البته که بیدار نشدند!!!)
ما همه خوابیدیم و باز مامانم خوابش نبرد...نه که فکر کنی جاش عوض شده بود و به مکان حساسیت داشت...نه...اولش فکر میکرد چون کولر روشن بود و هوا سرد بود خوابش نمی بره ولی بعد یک شبانه روز تازه فهمید بدخواب شدنش به خاطرِ مسواک نزدنِ اون شب بوده...آخه مسواکشو با خودش نیاورده بود ....(اینم آخر و عاقبت یک مامانِ سوسول....)
مامان تا اذان صبح بیدار بود و بعد به سختی خوابش بُرد...
صبح زود بابایی و دایی محسن رفتند سرِ پروژه و حدود ساعت ده بود که بابایی با یکی از همکاراش رفت سراغ ماشین و همکار محترم بابا بعد از کشیدنِ یک فیش ناقابل، دزدگیر و قطع کرد و در کمتر از یک ثانیه مشکل حل شد.... به همین سادگی....
و این است سرانجامِ کسی که دست به آچارِ باباش خوبه....بابای خودم و میگم....آخه می دونی آقا جونم دست به آچارش خوبه بخاطر همین متاسفانه بابام تو کارهای فنی خوب عمل نمیکنه....البته تقصیر خودش نیست آااا..آقا جونم به جای این که به بچه هاش کارهای فنی یاد بده همۀ کارها رو براشون انجام میداده... تازه از وقتی اومدیم تهران چون آقا جونم نیست بابام خیلی از کارها رو مجبوره خودش انجام میده و پیشرفت قابل توجهی داشته
....
در نتیجۀ مشاهدۀ بابام، مامانم از هم اکنون میخواد من مستقل بار بیام و اجازه میده که خیلی از کارها رو در حد توانم انجام بدم تا در آینده کاربلد باشم...
و اما مامانم و خاله مهدیه برای شب بعد در تدارکات دَدَر بودند تا با هم بریم پارک اِرَم ... و من و آوینا هم در کشاکش وسایل بازی بودیم و من به هر چی دست می زدم آوینا از من می گرفت و منم اشک می ریختم.... تا این که بعد از چند ساعت با هم کنار اومدیم و منم با اسباب بازی های آوینا سرگرم شدم...
و این منم سوار بر موتورِ آوینا و متمرکز روی این که چطور از آوینا اسباب بازی بستانم....
شلوار صورتیمو حال کن!!! قلب هم روش داره!!!!!(شلوار آوینا...)خدا رو شکر این یکی رو نیومد بگیره و گرنه؟!؟!
و این هم پسری "تُ" گویان... که به کامیون، اتوبوس، موتور و هرگونه وسیلۀ نقلیه میگه :"تُ"...
ژست و داشته باش:با دست اشاره می کنم در حالی که یه چشمم نیمه باز و لب هام کشیده و یک "تُ" از اعماقِ حنجره ام می زنه بیرون....

و اما بعد از کشمکش من و آوینا گلی هر دو خوابیدیم و بعد از ظهر راهیِ پارک ارم شدیم....
من نمی دونم که چرا این جمع آوریِ آذوقه تمومی نداره...
بـــــــــــــــــــــــله مامانم و خاله باز هم رفتند به خرید از فروشگاه ضیافت و من و آوینا با بروبچ رفتیم باغ وحش پارک ارم...
روایت ها حاکی از این است که من به همۀ چهارپایان می گفتم :"بعبعی" و به همۀ بالداران می گفتم:"دودو"....
دایی محسن طبق معمول دستش تکون خورده و همۀ عکس ها رو تار انداخته....
و بدین ترتیب به جز این عکس، عکس با کیفیتِ بالای دیگری نداریم ....
نتیجۀ اخلاقی این که:" اگه به همین منوال هست، ایشالا که همیشه دزدگیر ماشینمون اتصالی کنه و ما بیشتر دَدَرررر بمونیم..."


پارک ارم (ادامۀ پست قبلی...)
