علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

پارک ارم (ادامۀ پست قبلی...)

1392/4/17 11:43
نویسنده : الهام
541 بازدید
اشتراک گذاری

نیمه شبِ جمعه در نتیجۀ خرابکاریِ ماشین و فقدانِ قطع کُنِ دزدگیر و دوری منزل، خونۀ خاله مهدیه موندگار شدیم....

من تو ماشین خوابم برد و از فرط خستگی دیگه بیدار نشدم. ساعت تقریبا دو بود که همه آمادۀ خوابیدن شدند و جالبه بدونید با اون همه خستگی، دایی محسن و عموی آوینا که مهمونشون بود تصمیم داشتند ساعت پنجِ صبح برای دیدنِ مسابقۀ والیبالِ ایران-کوبا بیدار شن....(البته که بیدار نشدند!!!)

ما همه خوابیدیم و باز مامانم خوابش نبرد...نه که فکر کنی جاش عوض شده بود و به مکان حساسیت داشت...نه...اولش فکر میکرد چون کولر روشن بود و هوا سرد بود خوابش نمی بره ولی بعد یک شبانه روز تازه فهمید بدخواب شدنش به خاطرِ مسواک نزدنِ اون شب بوده...آخه مسواکشو با خودش نیاورده بود ....(اینم آخر و عاقبت یک مامانِ سوسول....)

مامان تا اذان صبح بیدار بود و بعد به سختی خوابش بُرد...

صبح زود بابایی و دایی محسن رفتند سرِ پروژه و حدود ساعت ده بود که بابایی با یکی از همکاراش رفت سراغ ماشین و همکار محترم بابا بعد از کشیدنِ یک فیش ناقابل، دزدگیر و قطع کرد و در کمتر از یک ثانیه مشکل حل شد.... به همین سادگی....

و این است سرانجامِ کسی که دست به آچارِ باباش خوبه....بابای خودم و میگم....آخه می دونی آقا جونم دست به آچارش خوبه بخاطر همین متاسفانه بابام تو کارهای فنی خوب عمل نمیکنه....البته تقصیر خودش نیست آااا..آقا جونم به جای این که به بچه هاش کارهای فنی یاد بده همۀ کارها رو براشون انجام میداده... تازه از وقتی اومدیم تهران چون آقا جونم نیست بابام خیلی از کارها رو مجبوره خودش انجام میده و پیشرفت قابل توجهی داشتهاز خود راضی....

در نتیجۀ مشاهدۀ بابام، مامانم از هم اکنون میخواد من مستقل بار بیام و اجازه میده که خیلی از کارها رو در حد توانم انجام بدم تا در آینده کاربلد باشم...

و اما مامانم و خاله مهدیه برای شب بعد در تدارکات دَدَر بودند تا با هم بریم پارک اِرَم ... و من و آوینا هم در کشاکش وسایل بازی بودیم و من به هر چی دست می زدم آوینا از من می گرفت و منم اشک می ریختم.... تا این که بعد از چند ساعت با هم کنار اومدیم و منم با اسباب بازی های آوینا سرگرم شدم...

و این منم سوار بر موتورِ آوینا و متمرکز روی این که چطور از آوینا اسباب بازی بستانم....

شلوار صورتیمو حال کن!!! قلب هم روش داره!!!!!(شلوار آوینا...)خدا رو شکر این یکی رو نیومد بگیره و گرنه؟!؟!

و این هم پسری "تُ" گویان... که به کامیون، اتوبوس، موتور و هرگونه وسیلۀ نقلیه میگه :"تُ"...

ژست و داشته باش:با دست اشاره می کنم در حالی که یه چشمم نیمه باز و لب هام کشیده و یک "تُ" از اعماقِ حنجره ام می زنه بیرون....

و اما بعد از کشمکش من و آوینا گلی هر دو خوابیدیم و بعد از ظهر راهیِ پارک ارم شدیم....

من نمی دونم که چرا این جمع آوریِ آذوقه تمومی نداره...

بـــــــــــــــــــــــله مامانم و خاله باز هم رفتند به خرید از فروشگاه ضیافت و من و آوینا با بروبچ رفتیم باغ وحش پارک ارم...

روایت ها حاکی از این است که من به همۀ چهارپایان می گفتم :"بعبعی" و به همۀ بالداران می گفتم:"دودو"....

دایی محسن طبق معمول دستش تکون خورده و همۀ عکس ها رو تار انداخته....

و بدین ترتیب به جز این عکس، عکس با کیفیتِ بالای دیگری نداریم ....

نتیجۀ اخلاقی این که:" اگه به همین منوال هست، ایشالا که همیشه دزدگیر ماشینمون اتصالی کنه و ما بیشتر دَدَرررر بمونیم..."

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (12)

زهره(مامان فاطمه)
17 تیر 92 12:00
علیرضا خان خوب رفتی خونه خاله .شلوارآوینارو پوشیدی ماشینش سوار شدی دیگه چی میخوای عزیزخاله

اصلا که منظورتون این نبود که خودِ آوینا رو هم میخوام؟؟؟
وای اگه مامان ترنم بفهمه تیکه بزرگم گوشمه؟!؟!
الهام
17 تیر 92 13:47
جدی؟ از قبلیه بهتره؟ خداروشکر...ولی داری دروغ میگیD: شما وب رو گرم کن،ما نمیسوزیم!!!
مامان حسنا
17 تیر 92 15:34
مامانی ماشالا... خیلی فعالی افرین...
قربون تو فنچک برم من، که ماشین سواری میکنی

ممنون مامانِ حسنا جون.
بوس برای حسنا جونم

مامان آرمينا
17 تیر 92 16:10
عجب آخر هفته خوبي همش به گردش و تفريح بوديد
خــــــــــــــــوش باشيد

آره واقعا خوش گذشت.جاتون سبز
علیرضا رهگذر
17 تیر 92 17:55
خوش بحال علیرضااااااااااااتوووووووووووووون رای دادم آبجی

ممنون از لطفتون علیرضای عزیز
MoHaMMaD
17 تیر 92 18:24
سلام به آبجی عزیزم و پسر و آقای گلتون

رای دادم اونم
خوبه چندتا رای داده باشم؟
علیرضا جونم بوس

ممنون محمد عزیز
خیلی لطف کردید. اگه یه دونه رای هم داده باشید همین بی تفاوت نبودنتون برامون یه دنیا ارزش داره
اگه بیشتر هم رای دادید که خیلی شادمون کردید.
MohaMMaD
17 تیر 92 18:25
راستیییییییییییییییییییی
اینم برا بابا مامانت علیرضا جون



ناهید مامان فاطمه گلی ومحمد رضا
17 تیر 92 19:17
فدای علی رضا جونم که چه بامزه هست
راستی منظریم نتیجه مسابقه چی میشه خبر بدید لطفآ انشالله که برنده شید


ممنون ناهید جون
ایشالا که نتیجۀ خوبی باشه.ممنون.
مامان محمدطاها
18 تیر 92 0:52
سلام خوبید؟گلپسرمون چطوره
موبایلم فعلا خرابه در اولین فرصت حتما رای میدم عزیزم
من بعد مدتها اپم
اگه دوست داشتید رمز بدم خدمتتون

ممنون دوست خوبم
چرا که نه با کمال میل
مامان امین
18 تیر 92 8:17
چه شب خوبی برای بچه ها و چه شب بدی برای مامانا الهام جون من که هر جا برم هر چقدر هم که بهم خوش بگذره موقع خواب دوست دارم برگردم خونه ی خودم چون آزادترم ، کاملاً درکتون می کنم که چه شب خوبی داشتید

واقعا خوشحالم منو درک کردید...
امان از این مسواک!!
مامان آوینا
18 تیر 92 22:56
آفرین به مامانی که اینقدر با حوصله تموم لحظات علیرضا رو به تصویر میکشه.

ممنون مهدیۀ عزیزم.متاسفانه عکس خوب از دوتایی شون نداشتم که بذارم.اینقدر که همدیگرو دوست دارند و کنار هم می مونند تا ازشون عکس بگیرم!!!!!
هادی جوووووون
20 تیر 92 16:01
متشکرم