علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

جنگل های سُرخه حصار...

1392/6/9 23:11
نویسنده : الهام
1,287 بازدید
اشتراک گذاری

بسیار اتفاق می افتد که آدم برای انجام کاری از خیلی قبل تر برنامه ریزی می کند، ولی چه بسا پیش می آید که روز موعود همۀ برنامه ریزی ها نقش بر آب می شود و وقتی خاطرات خود را مرور می کنیم خاطراتی تلخی از آن در ذهنمان مرور می شود... و صد البته گاهی اوقات نیز بدون هیچ برنامه ریزیِ خاصی اتفاقاتی به یاد ماندنی رقم می خورد و خاطراتی بی نظیر در ذهن مان بر جای می ماند....

از آن جا که ما نیز از سایر  آدم ها مستثنی نیستیم!!! آخر همین هفته وقایعی از نوع دوم برایمان رقم خورد و به صورت کاملاً اتفاقی آخر هفتۀ بی نظیری بر ما گذشت...

روز پنجشنبه طی همان هماهنگی های معروفِ مادرمان با خاله مهدیه قرار شد پنجشنبه شب مهمان خاله راضیۀ عزیزم باشیم تا برای اولین بار با نی نی یک ماهۀ ایشان ملاقات کنیم...

بر حسب اتفاق، این بار ما و آوینا جانمان اصلاً به همدیگر کاری نداشتیم و مثل یک آقا و خانم با شخصیت رفتار کردیم و بر خلاف معمول به سر و کلۀ همدیگر کاری نداشتیم!!! فقط بعد از خروج از منزل خاله راضیه به هم علاقۀ خاصی نشان دادیم و تازه یادمان آمد که بازی کردن دو نفره مان بد جوری از قلم اُفتاده و برای جبران مافات در پارکی که آن نزدیکی بود به دنبالِ هم شروع به دویدن کردیم...

ولی احتیاطات اجازه نداد که ما مدت زیادی با هم بازی کنیم... آخر خاله مهدیه مان می گفتند:" چند روز پیش مادربزرگی با نوه اش در منطقۀ بلوار فردوسِ تهران در حال رد شدن از خیابان بوده که یک ماشین پس از ترمز کردن بچه را سوار ماشین کرده بود و دزدیده بود...و تنها کاری که از این مادربزرگِ بینوا ساخته بوده، شوکه شدن و وسط خیابان نشستن و فریاد زدن... " بعد از ماجرای ربوده شدن و بازگرداندن محمد طاها شنیدنِ این ماجرا واقعاً احتیاط برانگیز بود...

پیشنهادمان این است که بسیار مراقب فرزندان دلبند خود باشید... متاسفانه احساس می شود که بچه دزدی هم دارد اپیدمی می شود!!! بعید نیست اگر فکر کنیم شاید هم دزدیدنِ بچه و مردم آزاری برای یک سری آدمِ نادان، فان به حساب می آید؟!؟!

"لعنت بر مردم آزار" ( از بابت استفاده از این جمله از شما دوستان خوبمان معذرت خواهی می کنیم... هر چقدر سعی کردیم جملۀ دیگری پیدا کنیم لفظی که برای یک بچه دزد مناسب تر باشد به ذهنمان نرسید...)!!! امید که پروردگار به همه و مخصوصاً همین بچه دزدانی که از ناحیۀ مُخ تعطیل هستند، شفای عاجل عنایت کند!!!

بگذریم...

جمعه صبح طبق قولی که مادرمان به امیر محمد 6 ساله، پسر همسایه و رفیق گرمابه و گلستانِ ما، داده بود قرار شد ما را به جنگل ببرند... ما که خیلی خوشحال بودیم.... به دو دلیل... اول این که در حال دَدَررر رفتن بودیم و دوم این که با امیرمحمد جانمان همسفر شده بودیم...

آخر ما امیر محمد را خیلی دوست می داریم...امیرمحمد تنها کسی است که می تواند با اعمال و رفتارش ما را خیلی بخنداند.... می دانی او حاضر است برای خنداندنِ ما بارها و بارها خودش را زمین بیندازد و ما را از شادی سرمست کند... چه کنیم دیگر... ما یک همچنین آدمِ مسخره ای هستیم و با نقش بر زمین شدنِ دیگران خنده مان می گیرد.... آخر این هم یک نوع "اُخ بازی" برایمان به حساب می آید...

امیرمحمد تنها کسی است که وقتی به خانه مان می آید همۀ اسباب بازی هایمان در اختیار اوست... به جز کامیون محبوبمان!!! آخر ما کامیونمان را از بابا و مادرمان هم بیشتر دوست می داریم و حاضر نیستیم حتی یک لحظه هم کسی از آن سواری بگیرد....

امیر محمد تنها کسی است که وقتی می خواهد از خانه مان برود گریۀ جانسوز سر می دهیم تا به هر طریقی که شده او را نگه داریم... البته او هم از خدا خواسته بسی اعتماد به نَفَس پیدا می کند و پیشِ ما می ماند...

این هم عکسی از امیر محمد...

و اما در مورد بوستان سُرخه حصار...

یک بوستان خیلی بزرگ در شرق تهران تقریباً مشابه چیتگر... با این تفاوت که بر خلاف چیتگر، از بین هر ده نفری که به سُرخه حصار وارد می شود یک نفر مجردی و بدون خانواده اوقات می گذراند و نُه نفرِ باقیمانده در معیت یک خانواده هستند... به همین دلیل این بوستان برای خانواده ها مکانِ بسیار مناسبی است... (از نظر ما تفاوت عمده اش همین بود!!)

این هم ما و دایی محسن مان که با اعمالِ زور قصد دارند ما را ثابت کنند.... ولی بسی خیال واهی!!

اگر به منظرۀ پشت سرمان دقت کنی ساختمان های شهر را می بینی و ارتفاع را حس می کنی... به خاطر همین ارتفاعِ زیاد بود که نسیمِ خنکی می وزید و هوا عالی بود...

ما هم که منقل ندیده، دلمان میخواست همۀ انرژی مان را به کار گیریم تا منقل آقای نیکبخت را ویران کنیم..

همه اش دلمان میخواست دنبالِ امیر محمد بدویم و مُقلّد بی بدیلِ حرکات او باشیم... به پیشنهاد مادرمان امیر محمد یک توپ با خودش آورده بود که همان توپ آفت شده بود... امیر محمد به دنبالِ توپ، ما به دنبالِ امیر محمد، و دایی محسنِ بینوایمان به دنبالِ ما... و مادرمان هم تذکر دهنده به دایی محسن مان که مبادا ما از جلوی چشمِ دایی محسن دور شویم...

هر از گاهی با چایی و دلستر و سایر خوردنی ها سرمان را گرم می کردند تا مگر دمی ساکن شویم تا فرصتی پیش آید و دایی محسنِ بیچاره نفسی تازه کند.....

مادرمان از همان ابتدا لباس جنگلی بر تن مان کرد و برای راحتی مان دکمۀ زیرش را نبست... ما هم کم لطفی نکردیم و طبق معمول موقع خوردن چایی و هر مدل نوشیدنی لباس مبارک را بالا زده و دستمان را بر نافِ مبارک نهادیم... اصلا می دانی خوردنِ نوشیدنی بدونِ انگشت نهادن بر ناف اصــــــــــــلا نمی چسبد...امتحان کنچشمک

و این هم جمعِ آقایانِ کباب پز که دایی محسن عکاس ثبت کرده است...

آقا ما که تصمیم داریم به انجمن دفاع از حقوق کودکانِ دوستدارِ بازی در طبیعت شکایت کنیم ... همین عکس نیز مدرک خوبی ست... به خوبی مشهود است که ما دست بابایمان را می کشیم تا در طبیعت با ما بازی کند ولی بابایمان با آقای نیکبخت گرم صحبت در مورد این مشکلات و مسائلِ اقتصادی حل نشونده هستند!! ما که معتقدیم جمعی محتکر دارند همه را بازی می دهند و کسی نیست جلودارشان باشد... پس بهتر است به جای مرورِ مسئله ای حل نشونده، اوقات خوشمان را صرف بازی و شادی کنیم....

جای شما خالی بعد از صرف نهار دایی محسن و بابای خسته مان دمی خوابیدند...آقای نیکبخت هم فائزه، خواهر امیر محمد را به پیست دوچرخه سواری بردند... مادرمان هم با خانم نیکبخت مشغولِ صحبت شدند...( ببین اشتباه نکن مشغول غیبت نه آاااا...مشغولِ صحبت!!!!)

و امـــــــــــــــــا این ما و امیر محمد بودیم که چند دقیقه ای غیبمان زد و سپس روی سیاه خودمان را به مادرمان نمایان کردیم و بسی شاد بودیم ... گویی آپلو هوا کرده ایم!!! بـــــــــــــــــله با امیر محمد در همان نزدیکی به ذغال ها حمله ور شده و در اندک زمانی یک حاجی فیروزِ واقعی از خود خلق کردیم... و ثابت شد که ما در حرفۀ گریماتوری(!!!) نیز بسی سر رشته داریم...

اشتباه نکن این بار مادرمان عصبانی تر از آن بود که با دوربین سراغ ما بیاید...

عصر بود که قرار شد به دارآباد هم برویم... آخر مادرمان به امیر محمد قولِ آب بازی داده بود ولی در بوستان سُرخه حصار آب پیدا نشد و مادرمان دلش نمیخواست بدقول شود...

اینجا بود که یک کودکِ خسته به محض نشستن در ماشین به خوابِ ناز رفت و علی رغم میل باطنی همه دسته جمعی به خانه برگشتیم!!! حالا فهمیدی ما چه انسانِ مهمی هستیم!! می بینی که خواب و بیداری مان هم برای همه تعیین تکلیف می کند...

به محضِ رسیدن به خانه مادرمان تلفن را چک کرد و متوجه تماس یکی از دوستان قدیمی شد... بعد از تماس مشخص شد که ایشان صبح تماس گرفته اند تا شب مهمانمان باشند...با اصرار مادرمان قرار شد شب میزبانِ این دوستان باشیم... کسانی که به گردن مادرمان حقِ بزرگی داشتند....
ماجرا بماند برای پست بعدی... آخر امروز نیز مهمان عزیزی داریم که باید برای میزبانی ایشان آمادگی حاصل کنیم... مهمان عزیزمان را خیلی از شماها می شناسید... یکی از بینندگان پر و پا قرصِ وبلاگمان، که وقت ارزشمندشان را به ما می دهند و خُزعبلات مادرمان را میخوانند و اظهار لطف می کنند....

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)