علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

دایۀ مهربان تر از مادر...

1392/8/5 10:22
نویسنده : الهام
407 بازدید
اشتراک گذاری

دقیقاً یک هفته از مهر گذشته بود که مهد ما آگهی استخدام یک نفر مربی را بر روی تابلو اعلانات نصب کرد... و از بین خیل عظیمی از افراد بیکار که در خواست استخدام داده بودند، شخصی به نام خاله مهرنوش به عنوان مربی ما انتخاب شدند...

روز اولی که خاله مهرنوش به همراه یک کمک مربی از ما مراقبت کردند، ما اصلا ً از ایشان خوشمان نیامد و بسی بی قراری کردیم...

و امـــــــــــــا هم اکنون که چند هفته از معیت ما در جوار ایشان می گذرد به ایشان علاقۀ وافری نشان می دهیم و برای رفتن به مهد دست از پا نشناخته و بسی شادمانیم...

چند روزی بود که به هنگام خروج از مهد مادرمان با کودکی مواجه می شدند که موهای فرفری اش به طرز عجیبی مرتب بود و دیگر از آن به هم ریختگی همیشگی خبری نبود و موها به یک طرف منحرف شده و تریپ کامل بچه مثبتفرشته

در ضمن شلوار این پسرک نیز تا خرخره بالا کشیده و روی بلوزش را پوشانده بود و درست شده بود مثل بچه مثبت های اوایل دهۀ شصت... که کوله بر پشت خود را از پلۀ بالا پرت می کرد پایین بدون این که توجه کند که آیا مادرِ منتظرش می رسد او را در آغوش بگیرد یا این که عن قریب است با تمام هیکل نقش بر زمین شود.... گریه

و از این تریپ بچه مثبت، فقط کولۀ پسرک شبیه به بچه های امروزی بودعینک

دو هفته ای اوضاع بر همین منوال گذشت... و هفتۀ پیش باز هم مادرمان در ادامۀ تفتیشات خود از مهد از فرصت نبودنِ کسی که ما را صدا بزند استفاده کردند و سرزده به طبقۀ بالا آمدند...

ما تازه از خواب بیدار شده بودیم و گلاب به رویتان در دستشویی بودیم که مادرمان رسیدند و مشاهده کردند که متکای ما در کنار متکای خاله مهرنوش است و ما در معیت ایشان خوابیده بودیم....

خاله مهرنوش هم به مادرمان گفتند که بعد از خوابیدن دیگر نی نی ها ما هم چنان در حال رژه رفتن هستیم و تا خاله مهرنوش کنارمان دراز نکشند خوابمان نمی برد... و این است نتیجۀ عادت های بدی که بابایمان به ما منتقل می کند (البته ما که از خدایمان است ولی مادرمان معتقدند این بد عادتی ستنیشخند)

مادرمان با خود تصور کردند که لابد خاله مهرنوش بچه ندارند که این چنین بچه دوست هستند و لی لی به لالای اینجانب و سایر نی نی ها می گذارند و بعد از پرسش متوجه شدیم که ایشان یک پسر دانشجو دارند و تازه دلیل تیپ بچه مثبتی دهۀ شصتی را فهمیدیم....

واقعیت این است که ما همیشه به هنگام شانه کردن زلفمان پا به فرار می گذاریم و مادرمان شانه به دست به دنبال ما... آخر می دانی نیست که موهایمان فرفری ست اصلاً از شانه کردن زلفمان خوشمان نمی آید و مادرمان نیز در مقابل این حرکات ما ترجیح می دهند موهایمان شلخته و فرفروک باشد تا این که بخواهند در دویدن به دنبال ما آن همه انرژی مصرف کنند... افسوس

تصور مادرمان این بود که لابد ما مثل یک بچۀ آرام و ساکت می ایستیم و خاله مهرنوش بر زلفمان شانه می کشند ولی واقعیت خلاف این بود و خاله مهرنوش به مادرمان توضیح دادند که در مهد نیز در مقابل شانه کردنِ زلفمان از خود مقاومت عظیمی نشان می دهیم... حالا شما در یابید حوصلۀ خاله مهرنوش جانمان راماچقلب

روزهایی که تا آخر وقت می مانیم خاله مهرنوش همۀ بچه هایی که هنوز نرفته اند را می آورند طبقۀ پایین و خود روی صندلی منتظر مادرها می نشینند و این فقط علیرضای سوگلی خاله است که در بغل خاله مهرنوش و روی پای ایشان جا خوش کرده است...لبخند

در مهد نیز بسیار با حوصله، تمام خوراکی هایی را که مادرمان برایمان گذاشته اند را به ما می دهند و ما و تمام نی نی های مهد همیشه و در همه حال مشغول خوردن خوراکی های خود هستیم و حتی حواسشان به تشنگی مان نیز هست و به موقع همۀ ما را آبیاری می کنند...چشمک

چند روز پیش که مادرمان به مهد آمدند خاله مهرنوش به ایشان گفتند که ما کم کم داریم اجتماعی می شویم و این روزها کمتر پیش می آید که با خودمان سرگرم باشیم و به همراه جمع، بازی با بچه ها را شروع کرده ایمتشویق

این ها همه به لطف یک مربی ست که بیشتر از وظیفه اش کار می کندتشویقتشویق و نه فقط برای ما بلکه با همۀ بچه ها این گونه رفتار می کند، البته با ما کمی مهربان تر هستندچشمک

مادرمان در تشکر از ایشان، نهایت سپاس خود را جهت انتخاب ایشان به مدیر مهد ابراز کردند و در ضمن رضایت خود را از عملکرد ایشان نشان دادند تا ایشان نیز سوگلی مدیر مهد شوندنیشخند

آخر می دانی بی انصافی ست که انسان با یک شخص وظیفه شناسِ فداکار مانند یک انسان وظیفه نشناس برخورد کند...

و قدردانی لازم است...

حالا می دانی دلیل علاقۀ وافر خاله مهرنوش به ما چیست؟! این سوالی است که کسی از آن آگاهی ندارد ولی ما که فکر می کنیم خاله مهرنوش عاشق بی زبانی ما شده است و از این بیانِ "اُخ" که هر از گاهی در رویارویی با مشکلات و حوادث از خود ساطع می کنیم خیلی خوششان آمده استقلب

آرزوی قلبی مان این است که خداوند خیر دنیا و آخرت را به خاله مهرنوش جانمان و همۀ مربیان متعهد عنایت کند و بچه هایشان عاقبت به خیر شوندقلب

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (15)

مامان سویل و اراز
5 آبان 92 10:56
سلام خوبین؟ مامانی زودتر عکس این بچه مثبت رو بذار نمیتونم تصورش کنم با موهای صاف یکطرفه
دست خاله مهرنوش درد نکنه

سلام عزیزم
ممنون خدا رو شکر.
به روی چشم.
واقعا دستش درد نکنه و خدا بهش خیر بده
الهام
5 آبان 92 12:06
این پسرایی که دافایی که منتظر بی. ام. و وایسادن رو با ۵ دقیقه مذاکره با موتور میبرن!
اینا رو باید برد واسه مذاکرات هسته ای!
اینا اجازه غنی سازی که هیچ، اجازه ساخت بمب اتم رو هم میگیرن!
.
.
.
با "بخون و بخند" آپم،تو چی؟

بعید هم نیست
الهام
5 آبان 92 12:07
عکس بچه مثبت رو بذار ما هم ببینیم...

جالب بود الهامی...این خاله مهرنوش شبو باید کنار چن نفر دراز بکشه...

چشم عزیزم
امان از دست شما دهه هفتادی ها که کلاً منحرف زاده شدید

خاله هنگامه
5 آبان 92 17:01
پسرم من میدونم علت علاقه ی وافر خاله مهرنوش به تو چیه؟؟اون چشمای خوشگلت که بی اختیار همه رو هیپنوتیزم میکنه.اون صورت مثل گلته و آن معصومیت نگاهته. بازم بگم یا بسه....؟؟

وااااااااااااااااای ممنون خاله هنگامۀ عزیزم
این نظر لطف شماست
یک دنیا ممنونم که به من لطف دارید
این چشمان زیبای شماست که زیبا می بیند
خاله الهام
5 آبان 92 18:56
واقعا كه عجب خاله مسئول ومتعهدي
دست براي خاله مهرنوش
آفرين الهام جون كه باز هم به مهد سركشي كرديد
منتظر عكس تريپ مثبتت هستيم هاااا


آره واقعا مسئول و متعهد هست خدا بهش خیر بده. اتفاقا امروز هم بهم گفت کلی با علیرضا حرف می زنه که زودتر به حرف بیاد
دیگه چه میشه کرد مجبوریم سر بزنیم مرتب ببینیم چه خبره!!
به روی چشم عزیزم.
sahar
5 آبان 92 19:45
like


مامان محمدطاها
6 آبان 92 7:50
اولش فکر کردم از دست این مربیه ناراحتید!
میگم پسر منم هنوز درست حرف نمیزنه
علیرضا جون در چه حد حرف می زنه؟البته اگه فضولی نیس

نه عزیزم خداروشکر راضیم.
علیرضا بلده بعضی از کلمات و درست بگه ولی نمیگه و تا جایی که بتونه با ایما و اشاره حرف میزنه. فکر میکنم محمد طاها چند مرحله جلوتر باشه از علیرضا...
البته تا سه سالگی هنوز دیر نشده نگران نباش. هر بچه ای تو یه زمینه خاصی استعداد داره.
مامان کیامهر
6 آبان 92 9:18
خدا مراقب همه بچه هاست .برای علیرضا جون با خاله مهرنوش
الهام جون اون قسمت" آبیاری "را که خوندم کلی خندیدم خیلی جالب می نویسی

ایشالا که همیشه سلامت باشند.
ممنون عزیزم این نظر لطف شماست.
آبیاری کردن هم عالمی داره

الهام
6 آبان 92 13:17
سلام

حالا ب اونجاشم میرسیم...[تشویش]

آره والا...خوبه من هستمیکی پیدا نمیشه منو بخندونه

خسته نباشی جونم...[بوسه]

سلام عزیزم.
ایشالا یکی هم پیدا بشه تا تو رو حسابی بخندونه
مهناز مامان ترلان کوچولو
6 آبان 92 16:30
دست خاله مهرنوش درد نکنه عکس گل پسری رو بذار منتظریم

به روی چشم مهناز عزیزم
خاله فاطی
6 آبان 92 18:50
درووووووووووووووود ب همه دهه 60یاااااااای مثبت زاده شده!!!!!!!!!!!!!!
مامانی زودتر عکسا رو بزار تا بیبینیم چقدر شبیه پسرای هم دوره ماست
البته لطفا

دروووووووووووووود ما نیز به همۀ دهه شصتی ها
به روی چشم عزیز مهربونم
مامان آرمينا
7 آبان 92 1:12
سلام عزيزم دلم واستون تنگ شده بود واقعا كه چه خاله مهربوني دستش درد نكنه عكس اين گل پسر مثبت رو بزار ببينيم

سلام عزیزم
ما خیلی بیشتر دلمون تنگ شده بود.
آرمینا جونم خوبه؟
به روی چشم عزیزم.
زهره(مامان فاطمه)
7 آبان 92 2:35
خدا ایشاله این خاله مهرنوش رو حفظ کنه که این گل پسرو اینقدر دوست داره وازش خوب محافظت میکنه .الهام عزیزم از بس که خودت خوبی همیشه خدا آدم های خوب رو پیش روت میزاره نازنینم

فدای تو زهره جون
این نظر لطف شماست.
شما چون خودت خوبی همه رو خوب می بینی

صدف
8 آبان 92 6:32
واقعا دم خاله مهرنوش گرممممممم هیچی بهتر از یه مربی یامعلم یا درمراتب بالاتر استاد خوب نیست .
ایشالا هرچی از خدا میخاد بهش بده که انقد حواسش به همه خصوصا علیرضای ما هست .

خدا بهش خیر بده.
باهاتون موافقم صدف جون
مربی و معلم و استاد تو تربیت بچه ها تاثیر زیادی دارند.
پرهام ومامانش
8 آبان 92 12:24
به قیافتتتتتتت بچه مثبت بودن نمیخورهههههههه ! بزار عکشو ببینم بچمون چه شکلی شده !

عجـــــــــــب!!!
چشم عزیزم. سرعتم این روزها خیلی پایینه.