دایۀ مهربان تر از مادر...
دقیقاً یک هفته از مهر گذشته بود که مهد ما آگهی استخدام یک نفر مربی را بر روی تابلو اعلانات نصب کرد... و از بین خیل عظیمی از افراد بیکار که در خواست استخدام داده بودند، شخصی به نام خاله مهرنوش به عنوان مربی ما انتخاب شدند...
روز اولی که خاله مهرنوش به همراه یک کمک مربی از ما مراقبت کردند، ما اصلا ً از ایشان خوشمان نیامد و بسی بی قراری کردیم...
و امـــــــــــــا هم اکنون که چند هفته از معیت ما در جوار ایشان می گذرد به ایشان علاقۀ وافری نشان می دهیم و برای رفتن به مهد دست از پا نشناخته و بسی شادمانیم...
چند روزی بود که به هنگام خروج از مهد مادرمان با کودکی مواجه می شدند که موهای فرفری اش به طرز عجیبی مرتب بود و دیگر از آن به هم ریختگی همیشگی خبری نبود و موها به یک طرف منحرف شده و تریپ کامل بچه مثبت
در ضمن شلوار این پسرک نیز تا خرخره بالا کشیده و روی بلوزش را پوشانده بود و درست شده بود مثل بچه مثبت های اوایل دهۀ شصت... که کوله بر پشت خود را از پلۀ بالا پرت می کرد پایین بدون این که توجه کند که آیا مادرِ منتظرش می رسد او را در آغوش بگیرد یا این که عن قریب است با تمام هیکل نقش بر زمین شود.... 
و از این تریپ بچه مثبت، فقط کولۀ پسرک شبیه به بچه های امروزی بود
دو هفته ای اوضاع بر همین منوال گذشت... و هفتۀ پیش باز هم مادرمان در ادامۀ تفتیشات خود از مهد از فرصت نبودنِ کسی که ما را صدا بزند استفاده کردند و سرزده به طبقۀ بالا آمدند...
ما تازه از خواب بیدار شده بودیم و گلاب به رویتان در دستشویی بودیم که مادرمان رسیدند و مشاهده کردند که متکای ما در کنار متکای خاله مهرنوش است و ما در معیت ایشان خوابیده بودیم....
خاله مهرنوش هم به مادرمان گفتند که بعد از خوابیدن دیگر نی نی ها ما هم چنان در حال رژه رفتن هستیم و تا خاله مهرنوش کنارمان دراز نکشند خوابمان نمی برد... و این است نتیجۀ عادت های بدی که بابایمان به ما منتقل می کند (البته ما که از خدایمان است ولی مادرمان معتقدند این بد عادتی ست
)
مادرمان با خود تصور کردند که لابد خاله مهرنوش بچه ندارند که این چنین بچه دوست هستند و لی لی به لالای اینجانب و سایر نی نی ها می گذارند و بعد از پرسش متوجه شدیم که ایشان یک پسر دانشجو دارند و تازه دلیل تیپ بچه مثبتی دهۀ شصتی را فهمیدیم....
واقعیت این است که ما همیشه به هنگام شانه کردن زلفمان پا به فرار می گذاریم و مادرمان شانه به دست به دنبال ما... آخر می دانی نیست که موهایمان فرفری ست اصلاً از شانه کردن زلفمان خوشمان نمی آید و مادرمان نیز در مقابل این حرکات ما ترجیح می دهند موهایمان شلخته و فرفروک باشد تا این که بخواهند در دویدن به دنبال ما آن همه انرژی مصرف کنند... 
تصور مادرمان این بود که لابد ما مثل یک بچۀ آرام و ساکت می ایستیم و خاله مهرنوش بر زلفمان شانه می کشند ولی واقعیت خلاف این بود و خاله مهرنوش به مادرمان توضیح دادند که در مهد نیز در مقابل شانه کردنِ زلفمان از خود مقاومت عظیمی نشان می دهیم... حالا شما در یابید حوصلۀ خاله مهرنوش جانمان را

روزهایی که تا آخر وقت می مانیم خاله مهرنوش همۀ بچه هایی که هنوز نرفته اند را می آورند طبقۀ پایین و خود روی صندلی منتظر مادرها می نشینند و این فقط علیرضای سوگلی خاله است که در بغل خاله مهرنوش و روی پای ایشان جا خوش کرده است...
در مهد نیز بسیار با حوصله، تمام خوراکی هایی را که مادرمان برایمان گذاشته اند را به ما می دهند و ما و تمام نی نی های مهد همیشه و در همه حال مشغول خوردن خوراکی های خود هستیم و حتی حواسشان به تشنگی مان نیز هست و به موقع همۀ ما را آبیاری می کنند...
چند روز پیش که مادرمان به مهد آمدند خاله مهرنوش به ایشان گفتند که ما کم کم داریم اجتماعی می شویم و این روزها کمتر پیش می آید که با خودمان سرگرم باشیم و به همراه جمع، بازی با بچه ها را شروع کرده ایم
این ها همه به لطف یک مربی ست که بیشتر از وظیفه اش کار می کند
و نه فقط برای ما بلکه با همۀ بچه ها این گونه رفتار می کند، البته با ما کمی مهربان تر هستند
مادرمان در تشکر از ایشان، نهایت سپاس خود را جهت انتخاب ایشان به مدیر مهد ابراز کردند و در ضمن رضایت خود را از عملکرد ایشان نشان دادند تا ایشان نیز سوگلی مدیر مهد شوند
آخر می دانی بی انصافی ست که انسان با یک شخص وظیفه شناسِ فداکار مانند یک انسان وظیفه نشناس برخورد کند...
و قدردانی لازم است...
حالا می دانی دلیل علاقۀ وافر خاله مهرنوش به ما چیست؟! این سوالی است که کسی از آن آگاهی ندارد ولی ما که فکر می کنیم خاله مهرنوش عاشق بی زبانی ما شده است و از این بیانِ "اُخ" که هر از گاهی در رویارویی با مشکلات و حوادث از خود ساطع می کنیم خیلی خوششان آمده است
آرزوی قلبی مان این است که خداوند خیر دنیا و آخرت را به خاله مهرنوش جانمان و همۀ مربیان متعهد عنایت کند و بچه هایشان عاقبت به خیر شوند


دایۀ مهربان تر از مادر...
