cough and cough and cough...
دیروز به طرز نگران کننده ای صدایمان گرفت و از صبح زود سرفه های شدید شروع شد به گونه ای که مادرمان را بدجور دچار نگرانی عظیم کرد... آن قدر که گاهی از شدت سرفه هر آن چه را که بلعیده بودیم پس می آوردیم گلاب به رویتان!
در پی این نگرانی عظیم عازم مطب دکتر شدیم و خدای را سپاس که دکتر به موقع تشریف آوردند و از آن جا که بیمارانی که قبل از ما نوبت داشتند به هوای دیر آمدن دکتر رفته بودند که برگردند، ما با نوبت 13 بعد از دو نفر در مقابل خانم دکتر نشسته بودیم... و بی قرار بودیم و خانم دکتر به ما گفت که ساکت باشیم و این صورت کوچک ما بود که خیسِ اشک شد... آخر ما تحمل بدرفتاری دیگران را نداریم مخصوصاً وقتی بیماریم و اعصاب مصاب یُخت!!!
دکتر به مادرمان اطلاع دادند که اوضاع شش ها و سیستم تنفسی مان بدجور وخیم گزارش می شود و لازم ست باز هم یک اسپری و دمیار همراهمان شود و یک سوم از یک عدد آمپول دگزا به خونمان تزریق شود...
آمپول را نوش جان کردیم و برخلاف قبل تر ها که بعد از زدن آمپول فقط چند دقیقه ای نالۀ جانسوز سر می دادیم این بار از روی تخت تزریقاتی تا منزل یک ریز گریۀ جانسوز سر دادیم و هنوز بعد از گذشت 36 ساعتِ تمام هنوز صدای گریۀ ما گوش مادرمان را ترک نکرده است...حالا شما یک کودک سالم و تندرست را در حالت گریه تصور کن حالا سرماخوردگی و اوضاع وخیم حلق و بینی را هم به آن اضافه کن تا عمق فاجعه را درک کنی و عمیقاً بفهمی چگونه رخت و لباس مادرمان به افتضاح کشیده شد...

آخر می دانی مادرمان این بار شجاعت به خرج داده بودند و نه تنها ما را به تنهایی دکتر بردند بلکه به تنهایی نیز ما را به تزریقاتی سپردند.... و درس عبرتی شد برای ایشان که دیگر ما را به تزریقاتی نبرند
پس از بازگشت به منزل کافی بود مادرمان گوشی تلفن را بردارند و یا کسی زنگ بزند آن وقت بود که سریعاً گوشی را گرفته و با زبانِ بی زبانی اهم ماجرا را برایشان تعریف می کردیم و با دست نیز ناحیۀ مجروح را نشان می دادیم...نمونه اش خاله هنگامۀ مهربانمان که به ایشان توضیحات لازم را داده ایم
با وجود زدن آمپول سرفه ها هم چنان ادامه داشت و انگار شدیدتر نیز می شد... البته ما که بی خیال بازی نمی شدیم و هم چنان به شیطنت ادامه می دادیم و این فعالیت ها ملزم به اکسیژن رسانی بیشتر و تشدید سرفه ها می گشت...
ساعت نه و نیم شب بود و مادرمان برای فرار از سرفه های ما تصمیم به خواب گرفتند و این در حالی بود که هنوز یک پروژۀ هزار لغتی نیمه کاره داشتند که فقط دو روز برای ارسال آن وقت باقی مانده بود
اسمش هزار لغت است یک صفحه هم نمی شود ولی نوشتنش از نوشتن صد پستِ وبلاگ به صورت یک جا، سخت تر است...
و حداقل هزار بار است که هر آن چه را که نوشته اند از روی کاغذ محو نموده و از صفر شروع کرده و دوباره نوشته اند و نوشتن و پاک کردن هم چنان ادامه دارد....
دراز کشیدن اینجانب همانا و تشدید سرفه ها و cough and cough and cough.....
گه گاهی نیز دستمان را بر گوش می گرفتیم و ناله می کردیم و این ناله ها نشان دهندۀ عفونت گوش بود و هر ناله نصف عمر مادرمان را بر باد می داد پس از یک گوش درد در پنج ماهگی که مادرمان در نبود پدر، یک شب را به تنهایی تا صبح بالای سرمان گذراند این بار دوم بود که این مصیبت نازل شده بود...
چرک خشک کن به ما داده شده بود ولی انگار بی تاثیر بود خلاصه این که تا صبح هر نیم ساعت یک بار بیدار بودیم و
و مادرمان
و بابایمان
و دایی محسن مان
یکی از بدترین شب های زندگی بابا و مادرمان همین دیشبی بود که ادامه دار بود و صبح هم نمی شد
امروز نیز مادرمان ساعت یازده باید منزل را ترک می کردند و از آن جا که احوال ما وخیم بود ما را به مهد نسپردند و ما ماندیم و دایی محسن مان... البته مادرمان با مشاهدۀ شواهدِ شب قبل، اصرار داشتند که دایی محسن بروند سرِ پروژه و بابایمان از ما مراقبت کنند ولی از آن جا که دایی محسن مان اصلاً خوش خواب تشریف ندارند!!! و به ما علاقۀ خاصی دارند اصرار داشتند که ایشان از ما مراقبت کنند... و کما فی السابق cough and cough and cough
مادرمان با استرسی هر چه تمام تر رفتند و مرتب تماس می گرفتند و احوال ما را چک می کردند و ما نیز در جوار دایی محسنمان خوش بودیم و بازی می کردیم و "تُ" می کشیدیم...
ساعت پنج بود که ناگهان سرو کلۀ بابا و مادرمان به صورت هم زمان پیدا شد در حالی که ما خواب بودیم و پس از چکاپ دقیق مادرمان متوجه شدند که تب نیز داریم...
خدا رو شکر در حال حاضر اندکی بهتر شده ایم و تب نیز پایین آمده است و به خواب رفته ایم...
ساعت یازده و نیم شب است و مدیونی اگر تصور کنی مادرمان الان در حال به روز رسانی وبلاگ مان هستند....نه جانم... مادرمان در حال تکمیل همان پروژۀ هزار لغتی است که فردا باید ارسال شود
دعا کن این سرفه و تب و پروژه ختم به خیر شود ان شـــــــــــــــــــــا اله


cough and cough and cough...
