علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 4 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

cough and cough and cough...

1392/8/7 23:53
نویسنده : الهام
449 بازدید
اشتراک گذاری

دیروز به طرز نگران کننده ای صدایمان گرفت و از صبح زود سرفه های شدید شروع شد به گونه ای که مادرمان را بدجور دچار نگرانی عظیم کرد... آن قدر که گاهی از شدت سرفه هر آن چه را که بلعیده بودیم پس می آوردیم گلاب به رویتان!

در پی این نگرانی عظیم عازم مطب دکتر شدیم و خدای را سپاس که دکتر به موقع تشریف آوردند و از آن جا که بیمارانی که قبل از ما نوبت داشتند به هوای دیر آمدن دکتر رفته بودند که برگردند، ما با نوبت 13 بعد از دو نفر در مقابل خانم دکتر نشسته بودیم... و بی قرار بودیم و خانم دکتر به ما گفت که ساکت باشیم و این صورت کوچک ما بود که خیسِ اشک شد... آخر ما تحمل بدرفتاری دیگران را نداریم مخصوصاً وقتی بیماریم و اعصاب مصاب یُخت!!!

دکتر به مادرمان اطلاع دادند که اوضاع شش ها و سیستم تنفسی مان بدجور وخیم گزارش می شود و لازم ست باز هم یک اسپری و دمیار همراهمان شود و یک سوم از یک عدد آمپول دگزا به خونمان تزریق شود...

آمپول را نوش جان کردیم و برخلاف قبل تر ها که بعد از زدن آمپول فقط چند دقیقه ای نالۀ جانسوز سر می دادیم این بار از روی تخت تزریقاتی تا منزل یک ریز گریۀ جانسوز سر دادیم و هنوز بعد از گذشت 36 ساعتِ تمام هنوز صدای گریۀ ما گوش مادرمان را ترک نکرده است...حالا شما یک کودک سالم و تندرست را در حالت گریه تصور کن حالا سرماخوردگی و اوضاع وخیم حلق و بینی را هم به آن اضافه کن تا عمق فاجعه را درک کنی و عمیقاً بفهمی چگونه رخت و لباس مادرمان به افتضاح کشیده شد...زبانسبز

آخر می دانی مادرمان این بار شجاعت به خرج داده بودند و نه تنها ما را به تنهایی دکتر بردند بلکه به تنهایی نیز ما را به تزریقاتی سپردند.... و درس عبرتی شد برای ایشان که دیگر ما را به تزریقاتی نبرندقهر

پس از بازگشت به منزل کافی بود مادرمان گوشی تلفن را بردارند و یا کسی زنگ بزند آن وقت بود که سریعاً گوشی را گرفته و با زبانِ بی زبانی اهم ماجرا را برایشان تعریف می کردیم و با دست نیز ناحیۀ مجروح را نشان می دادیم...نمونه اش خاله هنگامۀ مهربانمان که به ایشان توضیحات لازم را داده ایمعینک

با وجود زدن آمپول سرفه ها هم چنان ادامه داشت و انگار شدیدتر نیز می شد... البته ما که بی خیال بازی نمی شدیم و هم چنان به شیطنت ادامه می دادیم و این فعالیت ها ملزم به اکسیژن رسانی بیشتر و تشدید سرفه ها می گشت...

ساعت نه و نیم شب بود و مادرمان برای فرار از سرفه های ما تصمیم به خواب گرفتند و این در حالی بود که هنوز یک پروژۀ هزار لغتی نیمه کاره داشتند که فقط دو روز برای ارسال آن وقت باقی مانده بودوقت تماماسمش هزار لغت است یک صفحه هم نمی شود ولی نوشتنش از نوشتن صد پستِ وبلاگ به صورت یک جا، سخت تر است...تعجب و حداقل هزار بار است که هر آن چه را که نوشته اند از روی کاغذ محو نموده و از صفر شروع کرده و دوباره نوشته اند و نوشتن و پاک کردن هم چنان ادامه دارد....

دراز کشیدن اینجانب همانا و تشدید سرفه ها و cough and cough and cough.....

گه گاهی نیز دستمان را بر گوش می گرفتیم و ناله می کردیم و این ناله ها نشان دهندۀ عفونت گوش بود و هر ناله نصف عمر مادرمان را بر باد می داد پس از یک گوش درد در پنج ماهگی که مادرمان در نبود پدر، یک شب را به تنهایی تا صبح بالای سرمان گذراند این بار دوم بود که این مصیبت نازل شده بود...

چرک خشک کن به ما داده شده بود ولی انگار بی تاثیر بود خلاصه این که تا صبح هر نیم ساعت یک بار بیدار بودیم و گریه و مادرماناسترس و بابایمانآخ و دایی محسن مانخواب

یکی از بدترین شب های زندگی بابا و مادرمان همین دیشبی بود که ادامه دار بود و صبح هم نمی شدناراحت

امروز نیز مادرمان ساعت یازده باید منزل را ترک می کردند و از آن جا که احوال ما وخیم بود ما را به مهد نسپردند و ما ماندیم و دایی محسن مان... البته مادرمان با مشاهدۀ شواهدِ شب قبل، اصرار داشتند که دایی محسن بروند سرِ پروژه و بابایمان از ما مراقبت کنند ولی از آن جا که دایی محسن مان اصلاً خوش خواب تشریف ندارند!!! و به ما علاقۀ خاصی دارند اصرار داشتند که ایشان از ما مراقبت کنند... و کما فی السابق cough and cough and cough

مادرمان با استرسی هر چه تمام تر رفتند و مرتب تماس می گرفتند و احوال ما را چک می کردند و ما نیز در جوار دایی محسنمان خوش بودیم و بازی می کردیم و "تُ" می کشیدیم...زبان

ساعت پنج بود که ناگهان سرو کلۀ بابا و مادرمان به صورت هم زمان پیدا شد در حالی که ما خواب بودیم و پس از چکاپ دقیق مادرمان متوجه شدند که تب نیز داریم...

خدا رو شکر در حال حاضر اندکی بهتر شده ایم و تب نیز پایین آمده است و به خواب رفته ایم...

ساعت یازده و نیم شب است و مدیونی اگر تصور کنی مادرمان الان در حال به روز رسانی وبلاگ مان هستند....نه جانم... مادرمان در حال تکمیل همان پروژۀ هزار لغتی است که فردا باید ارسال شودخنده

دعا کن این سرفه و تب و پروژه ختم به خیر شود ان شـــــــــــــــــــــا الهچشمک

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (7)

صدف
8 آبان 92 6:24
الههی بگردم .... چقد شب سختی رو خود علیرضا هم پشت سر گذاشته ..... طفلکی ....
ایشالا که زودتر خوب بشه و پروژه شما هم ختم بخیر بشه .
فقط الهام خانم یه سوال ؟؟؟چرا انقد کلاس براتون مهم بود که باوجود این حال علیرضا بازم دانشگاه رفتنو ترجیح دادین؟؟

آره واقعا سخت بود.
ممنون صدف جان با دعای خیر شما.
آخه این ترم با این وضع شروع شدنش دیگه جایی برای نرفتن نداره
می بخشید کامنت شما رو به دلایل امنیتی ویرایش کردم
sahar
8 آبان 92 9:55
ایشالا زود زود خوب میشی علیرضا جون

ممنونم سحر عزیزم.
پرهام ومامانش
8 آبان 92 12:22
خدا بد نده علی رضا جون امیدوارم الان بهتر شده باشی مواظب خودت باشششششششششششششششششششششششششششش


بد نبینید خاله سمیه عزیزم.
پرهام جونم خوبه؟
باشه چشم.
خاله الهام
8 آبان 92 15:45
اي داد بيداد
پاييز و زمستون همه چيزش قشنگه الا همين سرما خوردگي
واي به حال اينكه اين قسقلي ها سرما بخورن : بينيشون كيپ ميشه ميتونند نفس بكشند در نتيجه نميتونند بخوابند
مدام بيدار ميشن غذا هم كه نميخورن داروهم كه اصــــــــــلا نميخورن
خيلي اوضاع بدي ميشه
آخي اين گريه جانسوزي كه گفتي از همه بدتره آدم خودش هم گريش ميگيره
الهي بگردم خيلي اذيت شدي شيطون كوچولوي خاله
انشالله زود زود خوب بشي خاله جونم ديگه سرما نخوري هاا
يه چيز ديگه بخور


ممنون الهام جون
این قدر خوب همدردی کردی که یه آن احساس کردم قبلا در یک همچین شرایطی قرار گرفتی
مامان ایمان جون
8 آبان 92 20:17
ای وااااااااااااااااااااااااااااااااای
علیرضاجونی , ایشالا این مریضیا از همه ی بچه ها دور باشه که واقعا نصف عمر مامان و باباها تو همین مریضیا از بین میره
وای که چقدر از این آمپول دگزا متنفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم
بوووووووووووووووس واسه خوشکل خاله

ایشالا که هیچ بچه ای مریض نشه
منم با شما موافقم خاله جونی و از آمپول دگزا متنفر
بوس واسه خالۀ مهربونم.
مامان کیامهر
9 آبان 92 11:19
ایشالا زودتر خوب بشی علیرضا جون .
الهی... آمپول واسه بچه کوچولو خیلی بد و سخته .حق داره گل پسر

ممنونم خاله جون مهربون
(زهره)مامان فاطمه
12 آبان 92 14:47
الهی بمیرم من خبردار نشدم الان علیرضا جونم چطوره الهام جون خوب خوب شده بخدا چند روز نبودم .امروز گوشیمم نیاوردم سرکار شمارت پیشم نیست حالش خوبه

خدا نکنه عزیزم این چه حرفیه.
اینترنت محل کارتون برقرار شد؟!
فکر کنم نی نی وبلاگ خونت بد جوری کم شده بود آااااا الحق که لنگۀ خودمی تو اعتیاد به نی نی وبلاگ
خدا رو شکر خوبه علیرضا عزیزم.
ممنون از احوال پرسیت گلم.