علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

خانۀ اسباب بازی!

مادرمان از آن دسته از آدم هاست که معتقد است لازمۀ ارتباط موثر و مطلوب بین دو نفر درک متقابل است... پس دو نفر در صورتی می توانند ارتباط خوشایندی برقرار نمایند که حرف یکدیگر را بفهمند... ...و امــــــــــا در جریان اختلافات مدیر مهدمان با مادرمان هستی! ( اینجا و اینجا ) ... و از آن جا که زور گویی ها و البته پول زور خواستن های مدیر مهدمان هم چنان ادامه داشت و مادرمان نیز حاضر به پرداخت یک همچین پولِ زوری به ایشان نبودند با وجود ارتباط خوبی که بین ما و مربی مان شکل گرفته بود سه شنبۀ گذشته و پس از تماس تلفنی مدیر مهدمان با منزل و در خواست پول اضافی جهت پرداخت به خدمۀ مهد (!!!) و آن هم با لحنی نامناسب و طلبکارانه، بالاخره کاسۀ صبرِ ما...
9 ارديبهشت 1393

خوشبختی واقعی!

مدتی ست که خانوادۀ ما نیز به جمع کاربران وایبر پیوسته اند... و گاه پیام هایی زیبا دریافت می کنند... یکی از زیباترین پیام هایی که در این مدت از جانب دوستان دریافت شده است، پیام زیر است و از آن جا که عجیــــــــــب با اعتقادات قلبی و ذهنی مادرمان منطبق است این پیام به وبلاگ مان منتقل می شود تا در آینده ای نزدیک آن را بخوانیم و در زندگی مان به کار گیریم... و حالا متن پیام: کاش وقتی بچه هامون میرن مدرسه بهشون بگیم: عزیزم من نمی خوام تو بهترین باشی من فقط میخوام تو خوشبخت باشی... اصلا مهم نیست نمره هاتو همیشه 20 بگیری جای 20 می تونی 16 بگیری اما از دوران مدرسه و کودکیت لذت ببر. از "ترین" پرهیز کن خوشبختی جایی هست که ...
7 ارديبهشت 1393

یک جمعۀ به یاد ماندنی...

همین دو هفته پیش بود که نیم روز جمعه عازم لتیان شدیم تا بعد از حدود یک ماه سری بزنیم و میزان آب دریاچه و سرسبزی طبیعت را بسنجیم در کنار دریاچه انگشت خود را تا آرنج در گِلِ کنارِ آب فرو کردیم و بر سنگ نقش کشیدیم اَهَمِّ ماجرای جمعۀگذشته مان به علت تنبلی مادرمان در به روز رسانی وبلاگ مان به ناچار در این تاریخ به ثبت می رسد با ما همراه شو در ادامۀ مطلب علیرضا خان در لتیانِ بزرگ... هوا بسیار خوب بود و جدای از باد شدیدی که می وزید اصلاً گرم نبود و ما ابتدا به ساکن با آرامشی مفرط به سراغ آب رفتیم و به سنگ اندازی مشغول شدیم... دقایقی گذشت و سنگ اندازی ما را خسته کرد و گل های کنار آب برایمان جذابیت عجی...
6 ارديبهشت 1393

هو، هو... چی، چی...

اصلاً خودت قضاوت کن... فرض کن این روزها به میزانِ زیادی در مقابل خوابیدن بعد از ظهر مقاوم شده ای آن وقت خانواده ات اصرار دارند که شما بعد از ظهر ها بخوابی تا هم در زمانِ خوابِ شما نفس راحتی بکشند و به کارهای خود رسیدگی نمایند و هم از شرارت های این روزهای شما (دست بردن به کیف مادرمان و برداشتن ماژیک موجود در آن و خط کشیدن بر دو عدد پنج هزاری و یک عدد ده هزار تومانی آن هم به گونه ای که قابلیت خرج نمودن آن ها را سلب نموده است، دستبرد به کشوی لوازم آرایش و خورد و خمیر نمودنِ رژِ گونه، ترکیب نمودن تمام سایه های موجود در پک بیست تایی سایۀ مادرمان و خلق رنگ های جدید و زیبا، بر داشتن سرِ ادکلن ها و ناپدید نمودنِ آن ها، برداشتن لاک ها و اصرار بر...
5 ارديبهشت 1393

به مناسبت روز مادر!

امان از دست روزهای بلند بهاری که کلاه گشادی بر سرِ انسان می گذارد. می پرسی چگونه؟ بدین صورت که چون هوا روشن است همه اش فکر می کنی وقتِ زیادی تا غروب مانده ولی ناگهان غروب هم می شود و اذان مغرب را هم می گویند و تا چشم بر هم می زنی عقربۀ ساعت مستقیم می رود روی ساعت بیست و چهار و باید به رختخواب بروی و همین گول هایی که بر سرِ مادرمان مالیده می شود بسی مؤثر است در عدم به روز رسانی وبلاگمان مخصوصاً  که این روزها هوا عالی ست و تقریباً هر روز نزدیک غروب جهت ورزش به پارک می رویم و ما روی سرِ بابایمان خراب می شویم تا ما را به سرسره بازی بسپارند و خود به تلفن هایشان با پیمانکار و سیمان کار و کاشی کار مشغول شوند و ما نیز جایت خالی، آا...
31 فروردين 1393

سیزده به در

از آن جا که سال گذشته سیزده به در را با خانوادۀ مادری گذراندیم امسال نوبت همراهی با خانوادۀ پدری بود ولی چون همراهی با یکی از این دو طرف مساوی بود با خالی بودنِ جای طرف مقابل، پس مادرمان به فکر چاره افتاده و هر دو خانوادۀ پدری و مادری مان را به باغ باباجانمان دعوت نمودند و از آن جا که در تعطیلات ما فقط خورده بودیم و چیزی پس نداده بودیم مادرمان ضمن تشکر از خانوادۀ پدری و مادری مان تدارک نهار برای هر دو خانواده را بر عهده گرفتند و تا یادمان نرفته بگوییم که در این روز به یاد ماندنی خانوادۀ عموی مادرمان که در چهارشنبه سوری نیز با ما همراه بودند دیگر بار به ما پیوسته و ما را بسی شاد نمودند... در نتیجه سیزده به در امسال را برای اولین بار در معیت ...
30 فروردين 1393

هفت به در!

زمستان سال 92 برای خراسانی ها سالِ بسیار کم بارشی بود به همین دلیل امسال بر خلاف سال های قبل از سر سبزی نوروزی خبری نبود... البته با رسیدن بهار آسمان تازه به خودش آمده بود و  بدجور به بی سخاوتی خود در زمستان پی برده بود پس بارش ها آغاز شد آن هم از نوع برف تصور کنید که روز دوم فروردین برف می آمد آن هم با یک چنین شدتی: برفی با دانه های درشت می آمد و می نشست و هوا فوق العاده سرد بود طوری که نظیر این حالت در زمستان مشاهده نشده بود... بارش ها همچنان در روزهای 10 و 14 فروردین ادامه داشت و گزارش های ارسالی از  ولایت حاکی از این است که طبیعت به شدت دگرگون شده است و به لطف پروردگار این روزها سرسبزی و زیبایی بیداد می کند ...
26 فروردين 1393