علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

دید و بازدیدها در نوروز 93

نمی دانی چقدر دلنشین است که در هوایی پاک و در معیت فامیل و آشنایان اوقات بگذرانی... پس برای ما بجه ها دید و بازدیدهای نوروزی از هر چیزی مهم تر است... و دلیل عمده اش به گرفتنِ عیدی، خوردن پی در پی و مفرط شیرینی و شکلات های خوشمزه، و پیدا کردنِ دوستان جدید و بازی کردن با آن ها مربوط می شود... شاید هم خداوند یار بود و در این دید و بازدیدها یک اسباب بازی هم از اسباب بازی های نی نی آن خانه به غنیمت بردیم البته اگر بابا و مادرمان بگذارند اکثریت اوقاتِ ما در نوروز به دید و بازدید گذشت و با دوستان جدیدی آشنا شدیم... هر جا برای عید دیدنی می رفتیم مادرمان یک عدد ماشین با خود همراه می آوردند تا به اسباب بازی نی نی احتمالی آن خانه طمع نکنیم ولی ...
25 فروردين 1393

تحویل سال 1+92...

و چه خوش گفت مرحوم نیوتن در قوانین معروف خود که هر عملی را عکس العملی است مساوی و در خلاف جهت... و چنان چه درست بیاندیشیم این قانون را در جای جای زندگی خود به وضوح می بینیم: 1- وقتی در تعطیلات نوروز فقط دید می زنید و هیچ بازدیدی ندارید طبیعتاً بعد از بازگشت از تعطیلات و به محض اسکان در منزل بازدیدها شروع می شود و هر آن چه را که در دیدها گرفته اید و خورده اید در بازدیدها از عمقِ جانتان در می آید و آاااااااااااااای میهمان می آید و می رود و این دید و بازدیدهاست که به شما حتی وقتِ آب خوردن هم نمی دهد چه برسد به وقت داشتن برای روز رسانی وبلاگ دوست داشتنی تان و سرزدن به دوستانِ عزیزتر از جانتان  البته به جا آوردنِ صلۀ رحم خیلی واجب است...
24 فروردين 1393

چهارشنبه سوری...

آخرین سه شنبۀ اسفندماه بود که از تهران عازم ولایت شدیم و از آن جا که همان شب، چهارشنبه سوری بود ما تخته گاز و البته با سرعت مجاز می رفتیم و در طول مسیر فقط یک نیم ساعت توقف داشتیم تا بتوانیم به موقع به چهارشنبه سوران برسیم... از آن جا که مادرمان سردستۀ بچه باحال های فامیل است (شما بخوانید سردستۀ اراذل و اوباش فامیل ) هماهنگی جهت چهارشنبه سوران مسئولیتی عظیم است که در چند سنۀ اخیر بر دوشِ مادرمان بوده است در پی این مسئولیت عظیم یک شب قبل ازچهارشنبه سوری مادرمان با بابایمان چهار عدد بالن جهت هوا کردن تهیه نموده بودند و طی تماس هایی با دایی علی مان ایشان نیز مسئولیت جمع آوری بر و بچ را بر عهده گرفته بودند تا در غروب سه شنبه همه در مک...
21 فروردين 1393

و سالی که نو می شود...

بالاخره تعطیلات نوروزی نیز به پایان رسید و ما از هتلِ حدودِ  هفت....هشت... ستاره به منزل باز گشتیم یادش به خیر و خوبی باد حالا دیگر از عید دیدنی رفتن و هرگز میزبان نشدن خبری نیست دیگر خبری نیست از گشت و گزارهای بی دغدغه و باز گشتن به وقتِ گرسنگی و پذیرایی شدن به رسم رستوران های هفت...هشت ستاره دیگر خبری نیست از پسر خالۀ سوگلی شدن و باج دادنِ امیر علی جان و مصطفی خان که دمی بیش تر با ایشان اوقات بگذرانیم و ایضاً از پسرعموی سوگلی شدن برای مهدی جانمان و نیز پسر دایی سوگلی شدن برای مینا و مهتاب و رضا کوچولو و از همۀ این ها مهم تر خبری نیست از نوۀ سوگلی شدن و برانگیختنِ حسادت سایرِ نوه ها    حالا ما...
16 فروردين 1393

ژلۀ تزریقی

پنج شنبه شب که میهمانِ عمو داود بودیم به وقتِ شام با ژله های تزریقی پریسا خانم عکاس و مادرشان حسابی غافلگیر شدیم و دریافتیم که پریسا خانم نه تنها عکاسی زبردست هستند بلکه ژله سازی نیز از انگشتانشان می بارد در واقع پُر واضح بود که ایشان زمانِ زیادی را به آماده سازی آن اختصاص داده اند. راستش مادرمان چند بار عزم خود را برای درست کردن این نوع ژله جزم کرده اند ولی به علت زحمت فراوانی که برای درست کردنش لازم است همیشه در آخرین مرحله منصرف شده اند ما نیز تصمیم گرفتیم تصاویر این ژله ها را آپلود نماییم و هنرهای پریسا خانم و مادرشان را به رُخ دوستان مان بکشیم و آاااااااای پُز بدهیم از شوخی گذشته واقعا هنر به خرج داده بودند طرز تهیۀ ژلۀ تزری...
25 اسفند 1392

تولد مطهره بانو

دو هفته ای می شود که مطهره خانم دخترِ عمو داود (رفیقِ شفیقِ بابایمان ) قدم به دنیای زیبای بابا و مادرش گذاشته است و ایشان را بسی خوشحال نموده است پنج شنبه شب عمو داود به شکرانۀ در آغوش گرفتن مطهره بانو میهمانی بزرگی ترتیب دادند و به ما در منزل ایشان بسی خوش گذشت به محض ورود به منزلِ  عمو داود، اینجانب لبخند بر لب تریپ میزبانی اتخاذ نموده و بسیار روابط عمومی قوی از خود ساطع نموده و چشممان به در بود و هر میهمانی که وارد می شد با این که خیلی از آن ها را حتی یک بار هم ندیده بودیم جلو می رفتیم و دست می دادیم؛ گویی سال هاست آن ها را می شناسیم جالب این جاست که علاقۀ ما به دوستی با بزرگ ترها بسی بیشتر از علاقه مان به دوستی با بچه ...
25 اسفند 1392

ابر و باد و مه و خورشید و فلک..

تعطیلات مادرمان آغاز شده است و تماس های مکرر مادرجانمان مبنی بر رفتن به ولایت از سر گرفته شده است ولی افسوس که بابایمان چند روز دیگر را نیز در تهران ماندنی ست و ما هم اسیر و گرفتارِ بابایمان و شروع تعطیلات و هوای بهاری ست که باعث می شود مادرمان در خانه بند نشود و بعد از چند روز بارانی در پایتخت دیروز که خورشید میهمانِ شهرمان شده بود طبیعت ما را به سوی خود می خواند...ابداً تصور نکنی که مادرِ ما خدای نکرده دَدَرررررری تشریف دارند، نه هرگز، این طبیعت است که دلش برای مادرمان تنگ می شود و ایشان را به سوی خود می خوانَد از آن جا که ما پنج شنبه شب تا دیروقت در منزل عمو داود اوقات گذرانده بودیم نایی برای مزه دار کردنِ جوجه نداشتیم و ظه...
24 اسفند 1392