علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

رنگِ انگشتی

در پیِ تعویضِ مهدمان، بر خلافِ مهد سابق که برای کودکانِ زیرِ سه سال آموزشی نداشت و در این گروه سنی فقط نی نی ها با شعر و ترانه سرگرم می شدند مهد جدید از روزِ اول یک عدد فهرست طولانی جهتِ تهیه کردن لوازم التحریر به مادرمان دادند... عاقا مادرِ ما نیز که تا به حال غیر از مدادِ رنگی برایمان هیچ لوازم التحریری تهیه نکرده بودند وقتی وارد لوازم التحریر فروشی شدند به شدت جوگیر شده و به جز مواردی که مهد کودک به ایشان اعلام نموده بود اقلام دیگری را نیز خریداری نمودند از جمله ماژیک و رنگ انگشتی... ما که تصورمان این است مادرمان این موارد را بیشتر برای سرگرم نمودنِ خود تهیه نمودند آخر می دانی زمانِ کودکیِ مادرمان رنگ انگشتی در دسترسِ ایشان نبود و ...
2 اسفند 1392

بدون عنوان!!

و خدایش نیامرزد آن که واژۀ منحوسِ "خصوصی" را به جماعتِ سودجو آموخت! جماعتی که انتظار دارد درآمدِ ماهیانه ات را تمام و کمال به آن ها بپردازی تا در قبالِ آن از کودکت مراقبت کنند مخصوصاً زمانی که تو بخواهی کودکت را نیمه وقت به آن ها بسپاری آن وقت است که در حساب و کتاب مختار می شوند و با این اختیار لیست حساب و کتابشان حسابی بالا می زند... یک ساله بودیم که همسایه مان برای ما یک عدد پرستار مطمئن پیدا کردند بعد از این که ما مدتی را در معیت ایشان گذراندیم دریافتیم که ایشان بسی نامطمئن هستند... در واقع ایشان با وجودِ این که به هنگام عقد قرارداد به اندازۀ کافی برای بالابردنِ مبلغِ مقرر چانه زنی نموده بودند، باز هم شروع به درخواست های مالیِ بی...
1 اسفند 1392

شکوفه بانو!

امروز بعد از حدود دو ماه در معیت بابا و مادرمان، بار دیگر عازم مهد شدیم البته با وجود رضایت وافری که مادرمان از مهد سابق اینجانب داشتند ولی به دلیل بد مسیر بودنِ آن و سرد بودنِ هوا در این روزها، مادرمان مدتی بود که به تعویض مهدمان می اندیشیدند و بالاخره تصمیم خود را عملی نموده و امروز صبح برای اولین بار ما را به مهد جدید سپردند. البته ایشان قبل ترها دو بار به این مهد سر زده بودند و در مورد آن تحقیقات به عمل آورده بودند. ناگفته نماند که امروز مدیر مهد گویی از دندۀ چپ برخاسته بود و برخلاف سابق رفتار طلب کارانه ای را از خود بروز داد و موجبات تعجب مادرمان را برانگیخت و مادرمان بسیار دلش به حالِ موقعیت نشناسیِ ایشان سوخت و اما امروز ...
29 بهمن 1392

سی ماهِ تمام...

زمان: جمعه بعد از ظهر، بیست و پنجم بهمن ماه مکان: منزلمان اگر تصور می کنی ما به مناسبت ولنتاین گردِ هم آمده ایم و از موجودی جیب بابایمان کاسته و به موجودیِ شکم مان افزوده ایم، فقط اندکی درست تصور کرده ای! زیرا دلیلِ عمدۀ گرد هم آمدن مان این است که 25 اُم بهمن ماه مصادف است با تولد دو سال و نیمه شدنِ اینجانب ... منظورمان از گردِ هم آیی نیز همان جمع شدن بابا+ دایی محسن+ مادرمان و البته اینجانب است وقایعِ مهم زندگی این جانب در ماه بیست و پنجم زندگی را در ادامۀ مطلب ببین.... روز جمعه بود که بابای ما در یک اقدامِ ضربتی بیرون رفته و در حالی که ما به خوابِ ناز بودیم با یک عدد کیک تولد به منزل بازگشت. و این پوزیشن ما بود: آخر ...
27 بهمن 1392

عَبَــــــــــــس!

از مزایای داشتنِ مادری که عاشقِ آش است این می باشد که حداقل یک روز در هفته یک عدد وعده را به آش پزی اختصاص می دهد و از آن جا که "پسر کو ندارد نشان از مادر " بالطبع پسرش نیز عاشقِ آش می شود! و البته مهم تر از این عشقِ آش بودن، این است که در پروسۀ تمیز کردن و خیساندنِ حبوبات پسرک از راه می رسد و با اشاره به حبوباتِ مختلف همان سوالِ معروفِ خود را مطرح می نماید و آن سوال مقدس این است:" این چیست؟" و این جاست که پاسخِ مادرش را می شنود:" این عدس است" پسرک هم سری تکان می دهد و متفکرانه تکرار می کند:" عَبَـــــــــــس!" و در همین عَبَــــــــس گفتنِ ناقابل، هزارانِ فکرِ شیطانی از مخیله اش عبور می کند پس حس مالکیت خود را نسبت به نخود و لوب...
24 بهمن 1392

روزگاری که گذشت...

مدت ها بود نتوانسته بودیم با فراغ بال در ولایت بمانیم و به خوش گذرانی بپردازیم و این بار به لطف برف هایی که تا حوصله شان سر می رفت سو پایین می زدند و بر زمین می نشستند ولایت نشین شدیم و اخبارِ تلویزیونی از گزارش شدت برف در مناطق شمالی بر شدت ولایت نشینی مان افزود... در نبودِ بابایمان که برای انجام امورِ تسویه حسابِ پروژۀ خود به مشهد رفته بودند ما و مادرمان در منزل مادرجانمان اقامت داشتیم و در همان روزها حدود دو سانتیمتر برف آمد که عکس هایش را چند پست آن طرف تر دیده ای بعد از اتمامِ کارِ پدرمان به قصد عزیمت به تهران عازم منزل خانوادۀ پدری شدیم... هوا به شدت فریز بود و بابایمان با این تفسیر که فردا هوا برفی ست انصرافِ خود را از روا...
23 بهمن 1392

لحظه ها!

مادرمان گاهی حسابی حرص ما را در می آورد... مثلاً همین روزهای اخیر که ما در ولایت اقامت گزیده بودیم ایشان به جای اوقات گذراندن با اینجانب و دَدَر بردن مان، عزلت و خانه نشینی اختیار نموده و وقتی را که در خانه خودمان صرف پخت و پز و رسیدگی به اینجانب می شود مشغولِ رسیدگی به پروژه ها و کارهای عقب ماندۀ خود و یا در حال آموختنِ علم شیرین فیزیک و حساب دیفرانسیل به دایی علی بودند وقتی مادرمان به دایی علی حسابِ دیفرانسیل می آموختند با انگشت خطوط نوشته شده روی دفتر را نشان می دادند و در بین حرف هایشان ما نیز دست مان را بر روی خطوط می گذاشتیم و از بین گفته های مادرمان کلماتی را که قادر به ادای آن ها بودیم گزینش نموده و بیان می کردیم...این کلمات ع...
22 بهمن 1392