علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

کارگرانِ باباجان...

عاقا روزهای اقامت در ولایت برای ما بسیار هیجان انگیز بود به دلیل همین هیجانات یک جا نشستن برایمان بسیار سخت بود... در منزل خانوادۀ پدری ما اُرد می دادیم که آقا جانمان مینا دختر عمه مان را که کلاس اولی می باشد را از منزلشان بیاوردند تا با ما بازی کند و از این که مینا جان را مُسَخّر نموده و ایشان را حسابی از درس و مشق می انداختیم بسی بر خود می بالیدیم هر کلامی که از زبانِ مینا جان جاری می شد بلافاصله از زبان ما تراوش می شد و در معیت ایشان ما حسابی از هنرهای خود در سخنوری رونمایی کردیم و امــــــــــــا شبِ اولی که در منزل باباجانمان (بابای مادرمان) بودیم فقط دایی علی و مادرجان و باباجان موجود بودند و ما به دلیل داشتن روانشناسی ...
21 دی 1392

خوشا شیراز...

خیلی از برگزار کنندگانِ کنفرانس ها خوشمان می آید... اگر فکر می کنی علاقۀ ما به کنفرانس ها به علت بارِ علمی آن است سخت در اشتباهی! ما از آن جهت به شرکت در یک کنفرانس علاقه مندیم که باعث می شود انسان به یک ایران گردیِ اجباری برود... انجمن فیزیک ایران هر سال در شهریور ماه، کنفرانس فیزیک ایران را برگزار می کند و این کنفرانس هر سال در یکی از شهرهای ایران برگزار می شود... سال 80 مادرمان با ارائۀ یک طرح ابتکاری در کنفرانس دانش آموزی فیزیک ایران شرکت نمودند که در شهر یزد برگزار می شد...و شهریورماه میهمانِ یزدی های میهمان نواز بودند... سال 83 مادرمان با ارائۀ یک مقاله در کنفرانس فیزیک ایران میهمانِ دانشگاه صنعت آب و برق تهران شدند....
18 دی 1392

جـــــــــــــاده...

بابایمان همیشه ادعا می کند که به شدت قابلیت تبدیل شدن به یک عدد رانندۀ جاده را دارد... البته شواهد نشان می دهد که ادعای بابایمان پُر بیراه هم نیست! یکی از عموهای بابایمان+ پسرهایشان همگی رانندۀ ماشین های سنگین هستند و در زمینۀ تعمیرات این ماشین ها حرفه ای عمل می کنند... بابای ما نیز مدتی بود که در شهرهای اطراف پروژه داشتند و تمام وقت خود را در جاده می گذراندند... البته یک سالی می شود ایشان دست از سرِ پروژه های جاده ای برداشته اند و به زندگیِ آرام برگشته اند و صرفاً در زمینۀ ساختمان فعالیت می کنند آن هم ساختمان های تهرانی، و شکر خدا از رانندۀ جاده بودن معافیت یافته اند... شواهد نشان می دهد علاقه به کامیون در خونِ نوادگانِ پسرِ...
17 دی 1392

حرم تا حرم...

بزرگ ترها نعمت اند و مایۀ برکت و رحمت... ***** سال هاست تمام تلاش مادرمان این است که تا جایی که بتواند سالروز شهادت و تولد امام رضا  و یا روزهای حوالیِ آن را در مشهد بگذراند و از نزدیک عرض ادب کند...از آن جا که از دیارِ پدری و مادریِ ما تا مشهد سه ساعتی فاصله هست، روزی که از تهران به قصد ولایت خارج شدیم مادرمان از بابایمان خواستند که ما را به مشهد نیز ببرد تا ضمن دید و بازدید با خاله جانمان به زیارت نیز برویم البته بابایمان هیچ قولی مبنی بر بردنِ ما به مشهد ندادند چون دلشان نمی خواست  قولی بدهند که ممکن بود نتوانند آن را عملی کنند...و این گونه شد که مادرمان از لحظۀ خروج از منزل با دو تا پا و در معیت کفش هایشان...
16 دی 1392

طرز تهیه آش سیرابی

به پیشنهاد دوستان طرز تهیه آش سیرابی پختِ مادرمان در وبلاگمان به ثبت خواهد رسید.... امیدواریم دوستان بتوانند به راحتی این آش خوشمزه را بپزند و از خوردنش لذت ببرند مواد لازم یک عدد سیرابی گندم و جو پوست کنده(یا بلغور گندم و جو) ، نخود، لوبیا قرمز، عدس هر کدام نصف لیوان یک عدد پیاز درشت زیرۀ سبز یا سیاه : یک قاشق غذاخوری نمک فلفل  زردچوبه به مقدار لازم و نعناع و سیر (جهت تزیین) به مقدار لازم طرز تهیه بهتر است نخود و لوبیا و گندم و جو را از قبل در آب خیس کنیم تا ضمن نفخ زدایی از آن، زمانِ لازم برای پخت نیز کاهش یابد...در این مدت چند بار آب آن را نیز عوض می کنیم. پیاز درشت را خلالی خورد کرده تفت می...
14 دی 1392

یلدای 92 (2)

سلام به یاران و دوستانِ همیشگی و بامرام و بامعرفتِ خودمان ما به لطف خدا پس از یک سفرِ ده روزه، دیروز صبحِ زود عازمِ تهران شدیم و مسافرتِ پرماجرا و پیش بینی نشدۀ خود را به پایان رساندیم... نکتۀ مهم در این جاست که از آن جا که جدایی از یک هم بازیِ پرحوصلۀ مهربان برایمان خیلی سخت بود ، مادرجانمان (مادرِ مادرمان ) را با خود همراه آورده ایم تا این روزها عزیزترین میمانِ روزگار، گرم کنندۀ محفلِ خانواده مان باشند امروز نیز صبح زود در معیت ایشان برای زیارت حضرت معصومه عازمِ قم شدیم که به زودی از پستِ رفتن به قم و ماجراهایش رونمایی خواهیم کرد و حالا این شما و این سلسله خاطراتِ اینجانب در ولایت و امــــــــــا خاطرات با یلدای 92 د...
13 دی 1392

یلدا 92 (1)

یلدای 92 در جوار دوستان برای ما بسیار خاطره انگیز شد... علی رغم این که خاله مهدیه سعی داشتند بدونِ رفتن به منزل و مستقیم از محل کارشان راهیِ منزل ما شوند ولی به خاطر ترافیکِ یلدایی حدود ساعت 8:30 رسیدند و برای اولین بار در تاریخ به علت تأخیر میهمانان مادرمان موفق شدند تقریباً تمامِ کارهایشان را انجام دهند. آخر می دانی مادرمان کلاً در خانه داری و مهمان داری آخرِ اعتمادِ به نَفَس و آرامش هستند و دقیقاً در دقیقۀ 90 امورِ خانه داری ایشان رو به راه می شود و اگر تصور می کنی یلدای مادرمان فقط و فقط با تلاش خودشان رو به راه شد سخت در اشتباهی! آخر این ما بودیم که در چیدمان میوه ها کمکِ عظیمی به ایشان کردیم و این نیز سند کمک کردنِ ماست به ...
5 دی 1392