علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

به سوی شرق

سلام به دوستان عزیزتر از جانمان به دنبالِ اتمامِ ترم و متعاقباً پایان کلاس های مادرمان و به لطف پروردگار فردا صبح عازم ولایت هستیم. بعد از رسیدن و اسکان در ولایت، پست مربوط به شب یلدا روی نت خواهد رفت و ما میزبان شما دوست عزیزمان هستیم فرا رسیدنِ اربعین حسینی را تسلیت عرض می نماییم و از تک تک شما دوستان التماس دعا داریم. علی رغمِ خط و نشان کشیدن های بابایمان مبنی بر نبردنِ ما و مادرمان به مشهد باز هم اگر توفیق نصیب شد و خداوند قبول کرد نائب الزیاره همۀ دوستان هستیم فقط شما دعا کنید فرصتی پیش آید و بابایمان ما را به مشهد ببرد چون دلمان خیلی تنگ شده است بسیار دلمان برایتان تنگ می شود... به امید دیدارِ مجازی شما دوستان ...
1 دی 1392

هندوانۀ شب یلدا

آخرِ هفتۀ گذشته بود که خاله مهدیه حسابی به زحمت افتادند و ما را برای شام دعوت کردند منزلشان... ما که می دانیم بس که آوینا خانم دلش برای ما تنگ شده بود و بهانۀ ما را می گرفت خاله مهدیه ما را دعوت کردند و گرنه خاله مهدیه که دلش برای مادرمان تنگ نشده بود! تازه عمویمان نیز دلش برای بابا و دایی محسن مان تنگ نشده بود! البته ما نیز بسی در فراق آوینا جانمان شکسته دل بودیم ، حالا فهمیدی ما و آوینا جانمان چه انسان های مهمی هستیم از آن جهت که بزرگترهایمان تا این حد به خواسته ها و دلتنگی های ما اهمیت می دهند هنگام برگشت ساعت نزدیک دوازده شب بود و بابایمان به هوای خلوت بودنِ شهر، بی خیالِ عبور از بزرگراه ها شدند و از خیابان های فرعیِ طی طریق ...
30 آذر 1392

نارنجک خامه ای...

همه چیز از وقتی شروع شد که مادرمان با یک عدد وبلاگ آشنا شد که دستور پختِ چند مدل کیک و شیرینی با جزئیات تمام در آن به ثبت رسیده بود... و از آن روز به بعد به طور مرتب وارداتِ بابایمان به منزل شامل این مقوله ها بود: آرد، شکر، نارگیل، خلال پسته و بادام، شکلات تخت، خامه، و ملزومات تزئیناتِ روی کیک و از آن جا که آردِ خریداری شده توسط بابایمان به سرعت تمام می شود مادرمان خودشان اقدام به خرید نموده و امروز به اتفاقِ اینجانب عازم شیرینی فروشیِ سرِ کوچه مان شدند تا 5 کیلو آرد سفید خریداری نمایند که حریف خمیر پیراشکی و خمیر پیتزا و کیک و شیرینی های مادرمان شود مادرمان قبل از رفتنِ اینجانب به شیرینی فروشی کمی نگران بودند آخر ایشان ادب ...
28 آذر 1392

تریپ داش مشدی!

بوی تخم مرغ است که به مشاممان می رسد... به سمت کابینت می رویم در را باز می کنیم و یک عدد پیش دست برمی داریم و به سمت مادرمان روانه می شویم و مَ مَ مَ گویان پیش دست را به ایشان می دهیم و تمامِ زورِ خود را برای ریختن تخم مرغ ها در پیش دست اعمال می کنیم پس از پذیرش پیش دست توسط مادرمان سفره را برداشته و پهن می کنیم و از آن جا که به حسابِ خودمان کار زیبایی انجام داده ایم برای خودمان دست می زنیم و یَ ی ی ی ی َ گویان هورا می کشیم و مادرمان با دیدنِ این حرکتمان برایمان دست می زنند و می گویند:" آفرین به علیرضا!" و از آن جا که احساسِ بسیارِ زیبای ما از مفید بودن و موثر واقع شدن را به وضوح مشاهده می کنند برای تقویت این حس زیبا یک تکه نان سن...
27 آذر 1392

یادآوری

هیچ می دانستی خیلی سخت است کسی چیزی را  به زور از انسان بگیرد؟ و خیلی سخت است که آن چیز تا قبل از آن دائماً در مالکیت خودِ خودت باشد؟ و خیلی سخت تر است که کسی که آن را از تو می گیرد نزدیک ترین شخص به تو باشد؟ بــــــــــــــــله این روزها مادرمان، نزدیک ترین شخص به ما، دوست داشتنی ترین وسیلۀ در انحصارِمان، یعنی تلویزیون، را از ما گرفته است... آن هم برای حدود یک ساعت در هر شب! همین دو هفته پیش بود که بر اثرِ یک حواس پرتی و وَر رفتن با کنترل تلویزیون، به صورت بسیار اتفاقی شبکۀ آی فیلم را زدیم و از ماست که بر ماست! زیرا زدنِ شبکۀ آی فیلم همانا و مشاهدۀ سریالِ یادآوری توسط مادرمان همانا...حالا شما جذابیت سریال را داشت...
25 آذر 1392

یک فقره کودک متمدن!

بسیار دلمان می خواهد بدانیم اگر پدر و مادرت بدونِ تو عزم دَدَرررر کنند و ساعاتی را فارغ از هر گونه اضطراب و نگرانی خوش باشند چه حالی به تو دست می دهد؟! آن هم دَدَرررر از نوع خرید و بخور بخور اگر تصور می کنی ما نیز همان کاری را می کنیم که تو می کنی سخت در اشتباهی؟! آخر ما که بخیل نیستیم که نتوانیم خوشیِ دیگران را ببینیم حالا ببین ما در یک همچین مواقعی چه می کنیم؟! عصر جمعه بود و هیچ گونه توطئه و مکرِ پنهانِ پدر و مادرمان برای به خواب سپردنِ ما اثر گذار نبود، آخر ما تا لنگِ ظهرِ جمعه خواب بودیم پس خوابِ بعد از ظهر برایمان کاملاً بی معنا بود... از طرفی سنی از ما گذشته است و گذرِ عمر به ما  آموخته است که چگونه حتی بدون این ...
25 آذر 1392

سمندون!

ما که ندیده ایم و یادمان نیست ولی دایی محسن مان می گویند که ما در تخم مرغ خوردن عجیـــــــــب شباهتی به سمندون بینوا داریم و عجیــــــــــــب دست ایشان را از پشت بسته ایم... و از آن جا که مادرمان نیز به هنگام شنیدن این کلام از دایی محسنمان لبخند ملیح می زنند پُر واضح است که دایی محسنمان پُر بیراه هم نمی گویند! همین  سه شنبه بود که در نبودِ مادرمان میهمانِ دایی محسن مان بودیم و از آن جا که مادرمان برای حداقل هزاران بارِ متوالی تأکید کرده بودند که بعد از بیدار شدنمان از خواب برایمان تخم مرغ بپزند ایشان نیز اطاعت امر نموده و البته فقط دو ساعت بعد از بیدار شدنمان همت نموده و برایمان تخم مرغ شکستند... حالا شما تصور کن که ما دو ...
21 آذر 1392