علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

کی کجا بشینه؟؟؟؟؟؟؟

مامانم خسته از سر کار برگشته و من و از مهد آورده خونه. منم تو مهد حسابی خوابیدم و سرحالم و میخوام دوچرخه سواری کنم اونم نه به شیوۀ معمول....دو نفره میخوام دوچرخه سواری کنم... هفتۀ پیش بابام منو برد پارک و چون من دوچرخه ام و نبرده بودم و از دیدن نی نی های دوچرخه سوار حسابی فیلم یاد هندوستان کرده بود با اصرار از باباجون خواستم تا منو سوار دوچرخه کنه و بابایی منو گذاشت پشت سر یه نی نی که با هم دوچرخه سواری کنیم و از پشت سر منو گرفته بود که نیفتم... وقتی از پارک برگشتیم بابایی تازه فهمید چه اشتباهی مرتکب شده چون از همون روز اگه بابایی خونه باشه باید رو موتورم بشینه تا من پشت سرش سوار شم و اگه خونه نباشه من سوار موتورم نمیشم...و همش غر م...
4 ارديبهشت 1392

سرآشپز علیرضا...

ساعت دوازده شبه....بابام پای لپ تاپ نشسته و مامانم داره مسواک می زنه. منم مطابق همیشه دمپایی های قرمز مامانم و پوشیدم و دارم تو قلمرو خودم قدم می زنم تا مطمئن بشم همه چی رو به راهه و بعد با خیال راحت سرم و بذارم رو بالش و بخوابم... با دمپایی های قشنگم می رم تو اتاق خواب جلوی آینه و خیلی احساس خوش تیپی بهم دست میده و سرمست از این احساس زیبا دوباره شروع می کنم به ادامۀ قدم زدن تو قلمرو خودم و میرم تو آشپزخونه.... احساس خوش تیپی ام فولِ فولِ ولی احساس می کنم هنوز هم می تونم خوش تیپ تر باشم...یهو چشم می افته به کلاه قابلمه. همیشه مامانم این کلاه قشنگ رو میذاره روی سر قابلمه. من همیشه آرزو داشتم یه کلاه شبیه این داشتم....آخه میدونی روش ک...
4 ارديبهشت 1392

مهد و قحطی!!!!!!

سلام سلام.... امروز برای اولین بار تو سال 92 رفتم مهد.... تاریخچۀ مهد رفتن من به اسفند برمیگرده که مامانم پول یه ماه و پرداخت کرد و من فقط هشت روز رفتم مهد.... البته من با مهد مشکلی نداشتم چون از بچه ها ویروس گرفتم منو نبردند!!!! چون مامان من سه روز میره سر کار و فروردین هم تا بیش تر از نیمه تعطیل بود قرار  بود فروردین من پنج روز برم مهد که نرفتم و مهمون بابام بودم یعنی منو نبردند و گرنه خییییییییییییییییلی دلم میخواست برم!!!!!! !!!!! اردیبهشت و دیگه نمی تونم بپیچونم و باید برم مهد اونم نه تنها سه روزی که مامانم میره سر کار، همۀ هفته رو قراره برم چون مامانم احساس یأس فلسفی می کنه که مثلا پیشرفت نکرده از وقتی من اوم...
1 ارديبهشت 1392

آرامش بعد از طوفان

آاااااااااااااخش خیلی خسته ام... دیگه از بازی های هیجان انگیز خسته شدم و میخوام به خودم و مخصوصااااااااااااا مامانم استراحت بدم.....بخاطر همین در نقش بچه های خوب و آروم و منضبط میشینم و با لگوها و مکعب هام بازی میکنم.... اصلا به نور فلش دوربین توجه نمیکنم و کاملا جدی به کارم ادامه میدم... و حالا که دیگه لگو ندارم برج بسازم میرم سراغ مکعب هام. من الان میتونم شش مکعب و رو هم نگه دارم البته به سختی... و بعد از چند بار چیدن مکعب ها خسته میشم و همه رو به هم می ریزم و میرم سراغ یه کار جدید.... ...
31 فروردين 1392

یه جای دنج...

من از اولشم موافق نبودم بابام این خونۀ کوچیک و بخره... دلم یه خونۀ بزرگ میخواست مثل خونه مادر جونم که به راحتی بشه توش هر گونه بازی، زورآزمایی و تفریح کرد... 70 متر برای من خیلی کمه و از اونجا که همیشه خونمون میدون جنگه و وسایل و تجهیزات کارم توش ریخته ست جایی برای بازی با لگوهام پیدا نکردم و مجبور شدم به زیر میز پناه ببرم که البته اونجا هم کمتر از میدون جنگ نیست...   این یکی دیگه واقعا بازی با اَعمال شاقه ست.... آااااااااااااااااای کمرم شکست... یکی بیاد این میز و برداره!!!! به امید روزی که بابام توانمند!!!!!!!!!بشه و یه خونۀ بزرگ بخره که به راحتی بشه تبدیلش کرد به باشگاه، پیست موتورسواری و میدون جنگ... ...
31 فروردين 1392

مراحل رشد من از شش تا دوازده ماهگی...

چون مامانم تقریبا از 15 ماهگی برای من تو وبم پست گذاشت. وقتی 18 ماهم شد تصمیم گرفت عکس های قبلی منو تو چند تا پست اضافه کنه و عکس های دوران جنینی و تولد تا شش ماهگی منو گذاشت. اما از اونجا که پروژه های مامان من به شدت بلند مدت هست تازه الان تو بیست ماهگی یادش اومده که عکس های شش ماهگی تا یه سالگی منو نذاشته و حالا: شش ماهگی: هفت ماهگی: و اینم یه عکس از نق زدن هام که احتمالا مامانم از اون جهت گذاشته که در آینده فکر نکنم خیلی علیرضای خوشحال و خوش اخلاق و خندانی بودم... هشت ماهگی: نه ماهگی: این عکس رو با سامان دوستم انداختیم...اون روزها وقتی مامانم میرفت سر کار من پیش خاله نسرین می موندم و با ...
30 فروردين 1392

تولد یک سالگی

تولد من مرداد ماه بود.25 مرداد و چون تولد من 15 ماه رمضان بود تولد یه سالگیم می افتاد 25 اُم ماه مبارک. بابام که روزه می گرفت و مامانم هم با این که از چند روز قبل یادش بود ولی اونقدر که در حال سحری و افطار پختن بود روز 24 مرداد نزدیک غروب یادش اومد که میخواد برام جشن تولد بگیره و سریع رفتیم برای خرید تولد... دایی علی هم اون روزا تهران بود و ما می تونستیم یه تولد چهار نفره بگیریم البته مختصر و مفید...اینطوری.... و این منم با کلاهم که اصلا ازش خوشم نمیاد و میخوام درش بیارم... و بالاخره کار خودم و کردم و شروع کردم به خراب کردن کلاهم اونم با خشم تا درس عبرتی بشه برای مامانم که از این کلاه ها سر من نذاره..  اصلا تو...
30 فروردين 1392