علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

آموزش موتورسواری پیشرفته

سلام سلام نی نی های عزیز امروز با آموزش موتورسواری وارونه در خدمت شما هستیم... این آموزش برای اون دسته از نی نی ها طراحی شده که پاشون به رکاب موتور نمی رسه و نمی تونند خودشون رو با موتورشون ببرند گردش... در مرحلۀ اول موتور خود را به حالت وارونه قرار دهید...اگه زورتون نمی رسه اصلا نگران نباشید من راهش و بلدم.... ژست وارونه کردن موتور به خودتون بگیرید و به صورت ممتد نق بزنید...اونقدر ادامه بدید که اعصاب بزرگترتون خورد بشه و خودش بیاد براتون برعکسش کنه. نگران نباشید نیاز نیست زمان زیادی رو نق بزنید بزرگترهای ما بی اعصاب تر از اونی هستند که فکرشو می کنید!!!(فقط برای خنده!!!) پس از وارونه کردن موتور روش بشینید و اگه بزرگترتون...
14 ارديبهشت 1392

کاربردهای سطل زباله!!!!

مامانم برای اتاق خواب هامون دو تا سطل خریده تا کاغذها و آشغال ها رو بریزیم توش ولی تو این یه سال دریغ از یه آشغال که تو این سطل ها دووم آورده باشه و شده اسباب بازی اینجانب... قبلا من از این سطل ها به عنوان کلاه استفاده می کردم و پس از مدتی در نتیجۀ گذشت زمان فهمیدم که اگه توش آواز بخونم خیلی صدای زیبایی به گوشم میرسه و به عبارتی شد وسیلۀ لهو و لعب!!!! الان دیگه دیدگاهم فرق کرده و از سطل ها به این صورت استفاده می کنم: اول از همه تریپ گِل لگد کردن به خودم می گیرم و مطابق شکل حالشو می برم. و بعد میتونم به عنوان تریبون ازش استفاده کنم و آواز بخونم: و میشه کنارش بشینم و فیگور سینمایی بگیرم و از بودن در کنارش احسا...
13 ارديبهشت 1392

هدیۀ من و بابایی برای مامانم ...

من یه سؤال دارم. شما میدونی چرا وقتی مامانم تنهاست و بابام کلی از ما دوره من ناخوش احوال میشم؟؟؟ بعد از مدت ها دیروز بابام برای کاری رفت مشهد و من و مامانم از دیروز صبح تنها بودیم..بابام خیییییییییییییییییلی به موقع رفته بود دقیقا همون روزهایی که مامانم میره سر کار و کسی نیست منو از مهد بگیره و یه مامان و هزارتا کار!!! حالا دست خانم همسایه درد نکنه که منو از مهد میگیره و میاره خونشون و تا اومدن مامانم حدود یه ساعت منو نگه میداره. جدای از همۀ این مسائل تا چشم بابام و دور می بینم یادم میفته که آنفولانزا نگرفتم،ویروس اسهال و استفراغ خیلی وقته نیومده و یا دلم چند وقته درد نگرفته درست مثل دیشب... دیشب ساعت سه مامانم با صدای جیغ و داد...
10 ارديبهشت 1392

خالۀ مهربون و پارک ملت

من یه خاله دارم که هیچ کدوم شبیه شو ندیدید... خاله مهدیه مامان آوینا جون بهترین خالۀ دنیاست می دونی چرا؟؟به چند دلیل: اول این که یه دختر داره که یه ماه از من کوچیکتره و هم بازی منه، دوم این که هر وقت مامانم بهش میگه بریم دَدَررر هیچوقت نه نمیگه و به قول بزرگترا همیشه پایه ست و من و آوینا خیلی حال می کنیم از دَدَر رفتن... دو هفته پیش جمعه رفتیم بوستان ولایت،هفتۀ قبل با خاله راضیه و خاله مهدیه رفتیم پارک ارم و این هفته پارک ملت تهران و جای همتون خالی بود... ماجرا از اون جا شروع شد که هفته قبل مامانم تو گوشی همکارش عطیه جون عکس های قشنگی از لاله های  رنگارنگ پارک ملت دید و حسابی هوایی شد که بریم ببینیم.... بعد از ...
9 ارديبهشت 1392

چگونه از مامان خود تشکر کنیم؟؟؟

نی نی های عزیز در شُرُف روز مادر هستیم و من می دونم همۀ شما نی نی ها و مخخخخخخخخخخخخخخخخصوصاً خود من به دنبال پیدا کردن راهی برای تشکر از این همه زحمات مامان هامون هستیم..... من یک راه خوب بلدم و میخوام اون رو به شما هم آموزش بدم...البته در شرایط مختلف کمک کردن فرق می کنه و من الان قصد دارم دوتا از راه ها رو به شما آموزش بدم... وقتی مامانتون غذا می پزه اگه از غذا خوشتون نیومد دهانتون و محکم قفل کنید و از خوردن غذا جداً خودداری کنید!!!! چرا می خندی خوب معلومه که نخوردن غذا بهتر از خوردن و بیرون ریختن غذا از دهانه دیگه!!! مگه نه!!شما با این کارتون از مامانتون و مخصوصاً باباتون تشکر می کنید..چون این به اقتصاد خانواده هم کمک می کنه و اگ...
8 ارديبهشت 1392

کی خراب کار تره؟؟؟؟

تعطیلات نوروز که شهرستان بودم یه کامیون دست دوم تو انباری مامان جونم پیدا کردم که مهدی پسر عموم دمار از روزگار این بیچاره در آورده بود و فقط قسمت جلوییش باقی مونده بود. من که عشق کامیونم به همین قناعت کردم و باهاش بازی می کردم و روزی که خواستم بیام تهران دیدم جدایی از اون برام خیلی سخته و با خودم آوردمش خونمون.... هر روز باهاش بازی می کردم و خرگوش کوچولو را باهاش می بردم دَدَررررررر... از اونجا که خودم خیلی دوست دارم سوار کامیون بشم فکر می کنم این آرزوی خرگوش کوچولو هم باشه!پس باید اونو سوار کامیون می کردم و با گردش زیر میز نهارخوری بهش خیییییییییییییییییییییلی حال می دادم... و اما یه شب که مامان و بابا سرگرم کار خودشون ب...
7 ارديبهشت 1392

شی یَ و اُلیورتوئیست

شی یَ همون هندوانه ست و اُلیورتوئیست هم همون علیرضاست....الان دلیلش و می فهمی!!!! من به هندوانه علاقۀ خاصی دارم و از روزی که هندوانه تو یخچال دیدم مرتب دست مامان و بابا رو می گیرم و می برم جلوی یخچال و به هندوانه اشاره می کنم و میگم:"شی یَ" و اونا هم کلی منو سرکار میذارند و دست روی تک تک خوراکی های تو یخچال میذارند و میگن:"این" و منم داد می زنم و میگم "اَاَااااا" ولی بسی خیال واهی...من تا شی یَ رو نگیرم بی خیال نمی شم...البته اونا بخاطر هندونه خوردن نیست که نگران هستند اونا نگران هستند که اگه یه وقت بِتِرکم و شکمم پاره شه باید چیکار کنند.. وقتی موفق به گرفتن شی یَ میشم دیگه صبر نمی کنم تا برام پارچه مو پهن کنند و روش بشینم بخورم، ی...
6 ارديبهشت 1392