علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 8 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

روز من و بابام..

عجب روزیه دوستان خوبم فردا دیگه روز موعود فرا می رسه و میشه روز مرد!!!! مردهای کوچیک و مردهای بزرگ و میان سال و ....فرقی نمی کنه... و صد البته که کلی حرف توش هست!!! اول از همه من یعنی ما ولادت مولای متقیان رو به همه تون تبریک می گیم و در این ماه عزیز رجب آرزو می کنیم که همیشه شادی مهمون خونۀ دلتون باشه.... توجه کنید که ما فقط قادریم آرزو کنیم و نمی تونیم دعا کنیم چون به قول معروف " موز اگه قوت می داشت کَمَر خودش و راست می کرد"....(صرفاً برای خنده!!!) ایشالا که دعاتون همیشه مستجاب باشه و دلتون شاد... از اونجا که من و بابام روز مادر و روز زن و خیلی گرامی داشتیم!!!!( همون طور که در پست های قبلی ذکر شد...پست "هدیه من و ب...
2 خرداد 1392

مهد کودک

سلام دوستام امروز برای یه روز مونده به آخر رفتم مهد (آخه قراره ششم خرداد هم مهمون مربی های مهد باشم)، البته این بار شیفت صبح رفتم و سه ساعتی اونجا بودم...و مامانم بر آن شد که عکس هایی رو که هفتۀ قبل تو مهد ازم گرفته بود رو بذاره تو وبلاگم که جای عکس هام خالی نباشه... اصولا بعد از ظهر ها که مامان میاد دنبالم به خاطر این که آقایی کردم و تو مهد موندم وسایل بازی تو حیاط مهد رو بهش نشون میدم و اشاره می کنم منو ببره بازی بازی... و به علت کثرت بازی با سرسره خودم استاد شدم و میرم بالا اما از اونجا که مامانم همیشه عجله داره خودش منو برمیداره و میذاره بالا تا سُر بخورم و با این کارش نمیذاره استعداد های من شکوفا بشه!!!! و ا...
1 خرداد 1392

وجدان درد چیست؟؟؟

تا به حال وجدان درد به سراغت اومده... من که چند وقته خیلی دچار عذاب وجدان شدم .... اگه فکر می کنی از این که برای مامانم کار درست می کنم در عذابم سخت در اشتباهی!!! لابُد فکر می کنی از این که غذام و نمی خورم درگیر عذاب وجدان شدم....پس بدون که اشتباه فکر کردی... عُمراً بتونی حدس بزنی...پس زیاد به مغزت فشار نیار و خودت ببین...(البته پُر واضح است که اونقدر گرفتاری و به فکر قسط و وام و اجاره خونه و مدرسۀ بچه ها و قیمت پوشک و نهار و شام و .... هستی که مغزت در آستانۀ انفجاره پس مطمئناً دیگه نه می تونی و نه میخوای بهش فشار بیاری!!!البته خیلی خوبه که مُخت این قدر درگیره آخه دیگه با شرایط ذکر شده، این همه مساله هست که بهش فکر کنی و...
1 خرداد 1392

مهمون های من...

همه چی به تقریبا یه سال قبل برمی گرده...همون وقت ها که مرخصی زایمان مامانم تموم شد و قرار شد بره سر کار و در به در دنبال یه پرستار بود که مطمئن باشه و وظیفه شناس باشه و راهش نزدیک باشه و.... هزار تا فاکتور دیگه که از نظر مامانم خیلی مهم بود.... و بالاخره تعطیلات نوروز بود که از طریق دختر خالۀ بابام با یکی از آشناهاشون به نام خاله نسرین آشنا شدیم و فهمیدیم خونه اش هم به ما نزدیکه و بدین ترتیبات مامان و بابام از نگرانی در اومدند و منم شدم مهمون خاله نسرین و سه روز هفته رو کلۀ صبح می رفتم پیش خاله نسرین. اونجا رو خیلی دوست داشتم آخه می دونی همسایۀ خاله دو تا پسر داشتند به نام سامان و سالار که سامان فقط ده روز از من بزرگتره و هم بازی من...
31 ارديبهشت 1392

گردو بازی!!!

صبحه .... نه لنگِ ظهره..حواسم نبود که من بخاطر سرفه های دیشبم خوب نخوابیدم و تا ساعت ده صبح خواب بودم... من بی آزارِ بی آزار نشستم رو پارچه ام و صبحانه ام و کامل خوردم و مثل بچه های خوب دارم با لیوان و ظرف صبحانه و لگوهام بازی می کنم... که ناگهان می بینم مامانم داره گردو می شکنه... نه از اون گردوها که با دُمشون میشکنند گردوی واقعیه واقعی.... آخه می دونی یکی به مامانم گفته گردو و بادوم و این مدل خوردنی ها رو باید تازه تازه بشکنی که خاصیتش و از دست نده و شنیدن این حرف همانا و کار درست شدن برای مامانم همانا.... مامانم هر روز صبح بساط گردوشکنی رو ردیف می کنه: یه پارچه که لااقل ده بار تا خورده که صدا نره طبقات پایین، یه چکش و ال...
30 ارديبهشت 1392

چه طوری آسان و راحت نظر بدیم ؟؟؟؟

دوستان خوبم سلام میخوام کارتون و در نظر دادن خیلی راحت کنم البته این کار و قبلا مدیریت محترم دخملی شکلک انجام دادند و من از اونجا که خیییییییییییلی به راحتی شما فکر می کنم ارجاع میدم به همون مطلب با این آدرس: http://anis1391.niniweblog.com/post305.php پیشنهادم اینه که حتما وقت بذار و بخونش دیگه از وارد کردن نام خودت و آدرس وبلاگت تو هر نظر دادن راحت میشی... میگی نه؟؟ الان برو ببین!!! ...
29 ارديبهشت 1392

سرخ ... آبی....

من آخرش خوب متوجه نشدم همین سرخ و آبی که همه میگن یعنی چی؟ و چرا بابام و عموم همش سر این چیزا با هم حرف می زنند...فقط حرف آااااااا!!! منم بی طرفیم و نسبت به هر چی سرخ و آبی هست اعلام می کنم و استثنائاً در این یک مورد با سبک مامانم موافقم و به شیوۀ مامان رفتار می کنم و تصمیم دارم برای رهایی از هر گونه حرص و جوش و کُرکُری خونیِ رقیب، همیشه طرفدار تیم بالای جدول باشم... حالا اگه طی بازی های لیگ تیم بالای جدول جاشو داد به یه تیم دیگه به راحتی تغییر موضع خودمون و اعلام می کنیم...به همین سادگی!!! و اما...چند روز پیش که داشتم در ادامۀ پروسۀ کمک به مامان کابینت ها رو مرتب می کردم دو تا درِ ظرف ماست پیدا کردم یکی سرخ و یکی آبی...و ماجرا ...
29 ارديبهشت 1392