علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

بُرج ماشینی...

روزی در همین حوالی برای خودت نقشه هایی می ریزی و طرح هایی ارائه می دهی برای فردا روزت.... با وسواسِ فراوان هر چیز را در جای خودش می گذاری و شک نداری که نقشه ات بی نظیر است... راه خود را میگیری و می روی و می آیی و برای هیچکس مزاحمتی نداری... ولی درست همان وقت که تو در کمالِ مراحمت زندگیت را می کنی یک مخلِّ آرامش پیدایش می شود و بد جور روی اعصابت رژه می رود... و به درستی که به این همه دقت و نظمی که ارائه کرده ای لگد پرانی می کند... درست مثلِ وقتی که در نهایتِ احتیاط رانندگی می کنی و یک بی احتیاطِ خود خواه با تو تصادف می کند و همۀ نظمت را به هم می ریزد... باز هم تلاش... و باز هم تلاش از شما و بی نظمی از سایرین... اصلا م...
15 مهر 1392

رفیق گرمابه و گلستان!!

اردیبهشت ماه همین امسال بود...همان روزهایی که دایی محسنمان پس از اتمام پروژۀ مشهد برای همکاری با بابایمان به تهران آمدند و با ما هم خانه شدند...  از همان ابتدا ما ایشان را خیلی دوست می داشتیم... چون ایشان همیشه ما را دَدَرررر می بردند و برایمان بستنی می خریدند!!! خودتت خوب می دانی که ما بستنی را خیلی دوست می داریم!! هر روز بعد از این که دایی محسن و بابایمان زنگ در را می زدند سریع می رفتیم جلوی در و با قدرتی هر چه تمام تر خود را لوس نموده و برای آن دو ابراز احساسات می کردیم و نهایت ذوق خود را نشان می دادیم... تا اینــــــــــــــــکه... مدتی گذشت... چند هفته ای می شود که درست بعد از این که زنگِ در به صدا در می آید و ما ...
13 مهر 1392

مهد کودک

سی اُم شهریور اولین روزی بود که مادرمان از صبح زود ما را به مهد سپردند و رفتند پیِ کارشان... وقت ورودمان به مهد خاطره جانمان، مربی سالِ قبل، ما را از مادرمان تحویل گرفتند و ما در کمالِ خرسندی با مادر و پدرمان خداحافظی کردیم و به مهد وارد شدیم...پدر و مادرمان هم که انتظار یک همچین رفتاری را از ما نداشتند و خود را برای سر دادنِ هر گونه نالۀ جانسوزمان از قبل آماده کرده بودند، شادمان از این که ما مهد را با خانۀ خاله اشتباه گرفته ایم رفتند پیِ کار و زندگیشان... و اما این ما بودیم که دقایقی بعد از رفتن مادرمان تازه فهمیدیم چه بر سرمان آمده است... و این جا بود که دو دستی به خاطره جانمان چسبیده بودیم و به هیچ عنوان پایین نمی آمدیم و بغل اَح...
12 مهر 1392

اندر حکایت سفر...

سفر آخرمان به مشهد، اولین سفری بود که ما و مادرمان در نبودِ بابایمان مسافرت کردیم... قبلترها حتی وقتی مادرمان به سفر کاری می رفتند، بابایمان نیز با ایشان همراه می شدند و علاوه بر مأموریتِ کاری، یک سفر تفریحی نیز رقم می خورد ... و امــــــــــا سفر هفتۀ گذشتۀ ما و مادرمان عجب سفری بود... و عجــــــــــب سخت گذشت این سفر بی همسر و بی بابا... راستش از زمین و زمان خوردیم تا همیشه یادمان بماند که بی بابا به سفر نرویم!! این خوردن ها در دو دسته قرار می گیرند:   حمل و نقل عمومی!!! برای مسیر رفت دقیقا صبحِ همان روز بلیط هواپیما گرفتیم و به علت دیر بلیط گرفتن حق انتخاب نداشتیم... از بد روزگار بلیط ما خورد به تور...
11 مهر 1392

آخرین دفتر....

خیلی شب بود... هنوز اذان صبح نشده بود... مردم همه خواب بودند... ما هم خواب بودیم... اما در منزل آقا همه بیدار بودند و مشغول ذکر و دعا و ثنای پروردگار... در تمامِ روزهایی که ما در مشهد به سر می بردیم به وقتِ قدم زدن در خانه اش، مادرمان شروع می کردند به صحبت کردن از فتح الفتوحاتی که سال های قبل در حرم داشته اند و بدجوری روی اعصابمان راه می رفتند و حرص ما را در می آوردند!!! منظورمان از سال های قبل سال هایی است که ما در عالم وجود نبوده ایم... و این گونه بود که مُدام صحبتِ مادرمان این بود که چگونه سال های گذشته در عرض چند دقیقه در تمام صحن ها قدم می زدند و سلام می دادند و زیارتنامه می خواندند و ... ... و در نهایت کلاً...
10 مهر 1392

دفتر دوم...

روز دوم اقامت در مشهد بعد از صبحانه عازم حرم شدیم... واااااااااااای نمی دانید چه عوامل سرگرم کنندۀ فراوانی در مشهد موجود بود، اصلاً می دانی در جوار آقایمان امام رضا همه اش نعمت و فراوانی است... چیزهایی که ما تا به حال اصلا تجربه نکرده بودیم...عمراً بتوانی حدس بزنی چه چیزی بیشتر از همه شگفت انگیز بود و ما را دچار ذوق زدگیِ مفرط کرده بود؟!!؟ اگر فکر می کنی منظورمان حرم و آینه کاری ها و جلوه های ویژۀ آن است درست فکر می کنی ولی الان آن چه ذوق ما را بر انگیخته چیزی نیست جز اتوبوس های شرکت واحد!!!! ما هم که عشقِ اتوبوس و اتوبوس ندیده!!! آخر ما تا به حال سوار اتوبوس نشده بودیم... نمی دانید چقدر سوار شدن به اتوبوس حال می دهد... تا به...
7 مهر 1392

اولین دفتر...

به راستی که عشق به تو، بزرگ ترین آرامش های دنیاست... یکشنبه شب بعد از مواجه شدن با دو ساعت و نیم تاخیرِ ناقابل و دردسرهای متحمل شده توسط هواپیمایی ایران ایر تور بالاخره پریدیم... ( نامش را از این بابت رنگی نوشته ایم که یادمان بماند بعد از تکمیل سفرنامه مان پستی را به تقدیر و تشکر از ایشان اختصاص دهیم تا حسابی از خجالتِ این همه خدمات ارزنده شان در آییم!!!!!) بعد از رسیدن به مشهد عازم منزل خاله جانمان شدیم. البته با وجود این که ما با خود عهد بسته بودیم که در این سفر در نقش یک مرد تمام عیار نقش آفرینی کرده و از مادر و خاله نسرین مان محافظت کنیم ولی خُب جلوی خوابمان را که نمی توانستیم بگیریم! آخر از آنجا که ما نیز آدمیزاد هست...
6 مهر 1392

خبر تازه چه داریم؟!؟!

سلام به دوستان خبر.... خبر... خبر اول این که دیروز و امروز را میهمان مهد بوده ایم و تازه به منزل بر گشته ایم... و دومین خبر: ساعت 7 از منزل حرکت خواهیم کرد، زیرا بالاخره امام رضا ما را نیز طلبید نکات مهمی که وجود داشت این بود که ار آن جا که ما در حرم حضرت معصومه، معصومانه خوابیدیم از طرف ایشان سفارش شدیم به برادرشان امام هشتم، و این گونه شد که ما نیز طلبیده شدیم... بعد از این که بر خلاف سال های قبل، امسال توفیق حاصل نشد که بتوانیم روز میلادش را درکنار حرم مطهرش جشن بگیریم، مادرمان بسی دچار یأس فلسفی شدند... دیروز به صورت کاملا اتفاقی مادرمان بعد از شنیدن مکالمۀ دو نفر از همکاران با یکدیگر متوجه شدند که ارگانی ...
1 مهر 1392

تولد آوینا جانمان...

درست سی روزِ دقیق از ما کوچکتر است... دختر با محبتی ست و همه اش اصرار دارد در کارها با دیگران مشارکت کند... خیلی باهوش است و همیشه اصرار به استقلال طلبی دارد.... ما هم جدیداً با ایشان رابطۀ مستحکم تری برقرار نموده ایم و از بودن با ایشان خرسندیم... پدر و مادرشان را هم خیلی دوست می داریم... آقا خواستگاری نمی خواهیم برویم؟! داریم آوینا جانمان را توصیف می کنیم... پنج شنبه بعد از بازگشت از قم میهمان خاله مهدیۀ عزیزمان بودیم برای تولد آوینا جانمان... از آن جا که ما به شدت معتقد هستیم به دوستی از راه دور(!!!!) حاضر نیستیم برای انداختن عکس کنار آوینا جانمان بشینیم به همین دلیل در معیت دایی محسن مهربانمان همنشین آ...
31 شهريور 1392

شهر قم

این تیتر یاد آورِ کتاب اجتماعی دبستان است... وقتی خانوادۀ هاشمی به شهر قم رسیدند.... از این که هنوز هم این درس در کتاب های بچه ها هست یا مانند خیلی از درس ها حذف شده است اطلاعات کاملی در دستِ ما نیست... ما هم روز گذشته یعنی پنج شنبه به شهر قم رسیدیم... و مادرمان بعد از سه سال توانستند به زیارت حضرت معصومه بروند... سالیان قبل همیشه تلاش مادرمان این بود که روز تولد امام رضا را حتما در مشهد و در جوار بارگاهش باشند، و امسال نیز به مانند سال های قبل همین فکر را در سر داشتند، اما از آن جا که بابایمان سرش شلوغ تر از آن بود که فکرش را بکنید قرار شد مادرمان به همراه ما و خاله نسرین مهربان (دوست مادرمان) عازم مشهد الرضا شوند... منتها به ع...
30 شهريور 1392