علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

اندر حکایت تولد بابایمان!

هفتۀ گذشته و در جریان رفتن به لتیان مادرمان موضوع مهمی (!!!) را به دایی محسن مان یاد آوری کردند و آن تولد بابایمان بود که هشتم آبان است... مادرمان شک نداشتند که بابایمان اصلاً حواسشان به تاریخ تولد خود نیست، آخر می دانی بابای ما امورات بسیار مهمی حتی مثل تولد مادرمان را نیز گاهی فراموش می کنند و ایشان علی رغم پرداخت جریمه های سنگینِ بعد از فراموشی، هنوز درس عبرت فرا نگرفته اند بی حواسی پدرمان در به یاد داشتن تاریخ تولد فرصت مناسبی بود تا مادرمان برای اولین بار در زندگی خود دست به یک کار غافلگیرانه بزنند و از همین لوس بازی ها ایشان برنامه ریزی کردند تا پس از به پایان رساندن کارهای پروژه و ارسال آن پنجشنبه شب خاله مهدیه را دعو...
10 آبان 1392

عـــــــــــــــاقای رارنده!!!

به راستی دلیل این گریۀ جانسوز چیست؟! چه کسی پاسخگوی گریۀ این کودک است؟! چرا کسی به نیازهای ما توجهی نمی کند؟؟؟!!!!! آاااااااااااااااااااااااااااااااااااای ایــــــــــــــــــــــها الناس..... عاقا کسی عایـــــــــــــــا صدای ما را می شنود؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!! بیا ادامۀ مطلب و راه حل های خود را پیشنهاد کن... همه اش عموهای فیتیله بر کامیون خود سوار می شوند و جلو می نشینند و ما باید عقب کامیون خود سوار شویم آیا این انصاف است که ما کامیون داشته باشیم ولی حتی یک بار نیز جلوی آن ننشینیم؟!؟! همه می دانید که این حق مسلم ماست که از صندلی های جلوی کامیون خود استفادۀ بهینه داشته باشیم ولی اصولاً یک مشکل عمده وجود دارد... می دا...
9 آبان 1392

دیروز تولد بابای ما بود!

دیروز تولد بابای ما بود و ما امشب در صدد برگزاری یک مراسم شادی آفرین نفس گیر هستیم این پست در حال بارگزاری ست و به زودی تکمیل خواهد شد... بابای خوبم از شما تشکر می نماییم که: برایمان چیپس و پفک و شکلات و هر آن چه که مادرمان از ما دریغ می نماید، می خری نیمه شب که صدای گریه مان طنین انداز می شود شیشۀ شیر به دست بر بالای سرمان حاضر میشوی، تازه داخلش هم برایمان آنقدر عسل می ریزی که به جای شیر عسل می شود عسل شیر... وقتی زور می گوییم و هیچ کس به ما اهمیتی نمی دهد و حتی نگاهمان هم نمی کنند تا مگر بی خیال زورگویی شویم شما طاقت نمی آوری و ما را بغل می کنی و لوس می نمایی و به خواستۀ شوممان می رسانی وقتی کُتَت را می آوریم و...
9 آبان 1392

cough and cough and cough...

دیروز به طرز نگران کننده ای صدایمان گرفت و از صبح زود سرفه های شدید شروع شد به گونه ای که مادرمان را بدجور دچار نگرانی عظیم کرد... آن قدر که گاهی از شدت سرفه هر آن چه را که بلعیده بودیم پس می آوردیم گلاب به رویتان! در پی این نگرانی عظیم عازم مطب دکتر شدیم و خدای را سپاس که دکتر به موقع تشریف آوردند و از آن جا که بیمارانی که قبل از ما نوبت داشتند به هوای دیر آمدن دکتر رفته بودند که برگردند، ما با نوبت 13 بعد از دو نفر در مقابل خانم دکتر نشسته بودیم... و بی قرار بودیم و خانم دکتر به ما گفت که ساکت باشیم و این صورت کوچک ما بود که خیسِ اشک شد... آخر ما تحمل بدرفتاری دیگران را نداریم مخصوصاً وقتی بیماریم و اعصاب مصاب یُخت!!! دکتر به مادر...
7 آبان 1392

دایۀ مهربان تر از مادر...

دقیقاً یک هفته از مهر گذشته بود که مهد ما آگهی استخدام یک نفر مربی را بر روی تابلو اعلانات نصب کرد... و از بین خیل عظیمی از افراد بیکار که در خواست استخدام داده بودند، شخصی به نام خاله مهرنوش به عنوان مربی ما انتخاب شدند... روز اولی که خاله مهرنوش به همراه یک کمک مربی از ما مراقبت کردند، ما اصلا ً از ایشان خوشمان نیامد و بسی بی قراری کردیم... و امـــــــــــــا هم اکنون که چند هفته از معیت ما در جوار ایشان می گذرد به ایشان علاقۀ وافری نشان می دهیم و برای رفتن به مهد دست از پا نشناخته و بسی شادمانیم... چند روزی بود که به هنگام خروج از مهد مادرمان با کودکی مواجه می شدند که موهای فرفری اش به طرز عجیبی مرتب بود و دیگر از آن ...
5 آبان 1392

دوباره جاجرود.... دوباره لَتیان...

زمان: روز جمعه، ساعت دوازده موقعیت: جاجرود پوزیشن: در حال انتظار... نوایی از دایی محسن (با لحنی طنز آمیز) : - "شب اومدم خونتون نبودی،راستشو بگو کجا رفته بودی؟! یادته قول دادی قالم نذاری، هی واسم عذر و بهونه نیاری!! راستشو بگو کجا رفته بودی؟!" -" به خدا رفته بودم سقا خونه، دعا کنم... شبی که نذر کرده بودم واسه تو ادا کنم"... -" دروغ نگو، دروغ نگو، دروغ نگو تو رو به خدا گولم نزن...بهم میگن پشت سرت از مرد و زن، تو رو با رقیب من دیده اند تو جاجرود که با او گرم سخن نشسته بودی لب رود..... ما: مادرمان: بابایمان: این هم آهنگ "سقا خونه" ع...
3 آبان 1392

"دووووووووووووو..."

دو شنبه مادرمان برای انجام یک کار اداری عازم غرب تهران بودند و از آن جا که مشخص نبود این کار چند ساعت طول بکشد ما را نیز کلۀ صبح زابه راه کردند و به جای سپردن به مهد کودک به منزل خاله مان بردند تا با خاله جان و "دو" بازی کنیم..."دو" همان "درین" از شاگردان چند سال قبل مادرمان است که می توانی داستان آشنایی ما با ایشان را در پست زیر ببینی: میهمان مامان ساعت هفت از منزل به راه افتادیم و پس از رساندن دایی محسن به پروژه عازم منزل خاله جانمان شدیم... به محض رسیدن بو بردیم که چه خبر است و نالۀ جانسوز سر دادیم و مشخص بود خاله جانمان بدجوری ترسیده اند از این که نکند ما از درِ ناسازگاری در آییم ... ولی مادرمان معتقد بودند که این فقط اول کار ...
1 آبان 1392

آش سیرابی...

هفتۀ قبل و درست روز قبل از عید قربان، مادرمان پس از برگشتن از محل کار به مهد آمدند و تصمیم بر این بود که حتی ما را پارک هم نبرند و سریع به خانه برویم... آن روز بد جوری اعصاب و روان مادرمان خورد و خمیر بود... خوش به حال آنان که اسیر و گرفتار سر و کله زدن با رئیس و رؤسا نیستند و گرنه وقتی سر در بیاوری از تفکرات این جماعتی که برای ما و نسل آینده مان که بچه های ما باشند تصمیم می گیرند آن وقت است که بد جور دچار یأس فلسفی می شوی و دو دستی بر سرت می کوبی کاش می شد ما هم می رفتیم به یک روستای دورافتاده و کشاورزی می کردیم   نه آقا اصلا چوپانی می کردیم آن وقت علاوه بر این که در معیت بعبعی ها خیلی خوش بودیم، دلمان خوش تر از آن بود که ح...
28 مهر 1392

باربریِ علیرضا خان...

امروز کامیون هایمان را به صف کرده ایم تا یک باربری راه اندازی کنیم...ابتدا کامیون کوچکمان را بار می زنیم!!! حالا نوبت به کامیون های بعدی ست... از آن جا که معتقدیم نقص عضو تأثیری در کارایی ندارد باز هم از کامیون سه چرخی که خودمان از ناحیۀ یک چرخ آن را مصدوم نموده ایم، بارکشی می کنیم... وای که بارکشی کار سختی ست و پر مسئولیت... بعد از بارکشی می رویم سراغ ورزش... آخر ما معتقدیم کار باید در کنار ورزش باشد تا بدنمان ورزیده باشد... هفتۀ گذشته مسابقات کشتی به طور زنده از تلویزیون پخش می شد و با توجه به عجز و نالۀ فراوان بابا و دایی محسن مان ساعتی تلویزیون را به ایشان قرض دادیم و به آن ها اجازۀ دادیم مسابقات کشتی را ...
27 مهر 1392

علیرضا کوچولو...

وبلاگ علیرضا کوچولو دوستان عزیزم لطفا به وبلاگ علیرضا کوچولو سر بزنید و به شکرانۀ سلامتی خود و فرزندانتان برای سلامتی علیرضا جان دعا کنید و هر یک از شما، هر تعداد حمد که می توانید برای سلامتی این فرشتۀ کوچک بخوانید... "سلام من مامان علیرضا هستم که روز 8 تولدش به خاطر درست شیر نخوردن و گرم شدن زیاد دچار افت قند خون شد و پزشکان متاسفانه تشخیص تشنج ندادن و بعد از شش ماه متوجه شدند که دیگه دیر شده بود و علیرضا الان یه کودک سی پی هست که نگهداریش خیلی مشکله علیرضا نه گردن میگیره نه میتونه بشینه نه راه بره نه حرف بزنه تازه بلعش هم خیلی مشکل داره و توانایی نگه داشتن هیچ چیزی توی دستش رو نداره و همیشه هم داره گریه میکنه و میخو...
25 مهر 1392