علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

سفرنامۀ علیرضا خان...

روز سه شنبه صبحِ عَلَی الطلوع به همراه آویناجانمان عازم ولایت شدیم... در طول سفر بسیار به ما خوش گذشت و بر خلاف همیشه که تنها این مسیرِ ده ساعته را با خستگی فراوان طی می کردیم این بار در معیت دوستانِ خوب سفر برایمان خیلی کوتاه شد... ابتدا به ولایت مادرِ آوینا جان رفتیم و از آن جا که بسیار مورد لطف خانوادۀ پدری واقع شدیم آقاجانمان به همراه خانم والده برای رساندنِ ما به ولایت آمدند دنبالمان... بعد از رسیدن به ولایت سرحال و شادان بودیم نیست که در طول مسیر حسابی خوابیده بودیم!! البته ما و آوینا جانمان خوابیده بودیم و سایرین بیدار بودند و مراقب.... روز تاسوعا را در خانۀ پدریِ بابایمان گذراندیم... قبل از ظهر با بابا و آقا جان سری ...
26 آبان 1392

اندر حکایت شال و کلاه...

سال گذشته مادرمان برایمان یک شال و کلاه خریداری نمودند و از آن جا که به مثالِ همۀ مادران روی رشد دور سرمان زیادی حساب باز کرده بودند این روزها آن قَدَر کلاه گشادی بر سرمان می رود که تا خرخره مان پایین می آید و آب هم از آب تکان نمی خورَد جالب این جاست که با وجود آن همه مقاومتی که زمستان سال قبل در مقابل پوشیدن شال و کلاه از خود نشان می دادیم، امسال دقیقاً پوزیشن متفاوتی اتخاذ کرده و در همه حال و در موقعیت های مختلف و حتی در منزل شال و کلاه بر سر هستیم و هم اکنون شمشیر به دست در حال تماشا کردن تلویزیون هستیم... و این که چگونه با این کلاهی که جلوی چشمانمان را گرفته است قادریم تلویزیون را ببینیم سوالی ست که پاسخ آن را در ادامۀ مطلب می...
20 آبان 1392

ما و رفیق شفیق و محبوب ترین "تُ"...

اینک که رفیق شفیقمان نیز به جمع مان اضافه شده اند بر آن شدیم که یک بار دیگر "اُخ" بازی های دوران طفولیت خود را با ایشان نیز تجربه کنیم... "اُخ" بازی، نوعی بازی ست از اختراعات خودمان که سراسر شادی و هیجان است و جالب ست بدانی که هیجان این بازی بیشتر از آن که شامل حال شخص بازی کننده باشد، شامل حال اهالیِ منزل است!!! و این ست حال و روز ایشان پس از هر بار نظاره کردنِ اینجانب : البته از مادرمان فاکتور بگیرید، زیرا علاقۀ ایشان به دوربین و عکسبرداری از شازده پسر (!!!) خیلی فراتر از ترسی است که در نتیجۀ سقوط این جانب از کامیون بر ایشان چیره می شود ولی بابای بینوایمان دقیقاً چیزی بیشتر از نصف عمرشان را در راه "اُخ" بازی اینجانب بر باد دا...
18 آبان 1392

علی اصغر، شیرخوار حسینی

صدای لالایی می‌آد      گوشه کنار شهرمون       شیرخواراتونو بیارین           آی مادرای مهربون آغوشتون و آسمون       گهواره غم نکنه             از خورشید گهواره‌ها         سایه‌شون و کم نکنه اما تو یه شهر دیگه      مادری پر پر می‌زنه              دور بچه‌ اش‌ آخه             اجل داره پر می‌زنه اگر قطره آب نیاد    &nbs...
17 آبان 1392

اهمیت تبلیغات!!!

یک سال پیش مادرمان در شبکۀ ifilm تبلیغات مربوط به یک بستۀ آموزشی با عنوان "تراشه های الماس" مناسب برای کودکان یک تا شش سال را دیدند و در آبان ماه سالِ گذشته اقدام به خرید این بسته نمودند... آن زمان ما به فلش کارت های تراشه های الماس علاقۀ زیادی نشان ندادیم و فقط فیلم های زبان اصلی آن برایمان جالب بود... چنان پای تلویزیون میخکوب می شدیم که اگر دنیا را آب می بُرد ما را تراشه های الماس می بُرد.... در واقع در این سی دی ها تعدادی نی نی موجود بود که به حالت شعر و با موزیک جالب توجه ما، احوالپرسی را به ما آموزش می داد... البته ما هنوز حرف زدن بلد نبودیم و فقط از حرکات آن نی نی ها الگوبرداری می کردیم... طوری که از حرکاتشان آموخته بودیم که چطور ...
16 آبان 1392

خواب با اعمال شاقه....

ساعت 11 شب بود و مادرمان در اقدام برای خاموش کردن لپ تاب در حال بستن صفحات باز شده بودند که ناگهان در یکی از صفحات متوجه حضور یک فرصت استثنائی خوب در زمینۀ کاری خود شدند.... و از آن جا که فقط تا فردا روز فرصت باقی مانده بود علی رغم خواب فراوانی که بر پلک هایشان چیره شده بود، فرصت را غنیمت شمرده و اقدام به اپلای کردند. ما نیز شیشه شیرمان را تحویل گرفته بودیم و در معیت بابای خوابمان مشغول خوردن بودیم... ولی بعد از خوردن شیشه شیر بر خلاف همیشه خوابمان نبرد و تصمیم به رژه رفتن در منزل گرفتیم و از آن جا که باز مداد به دست از مادرمان تقاضای کشیدنِ "تُ" داشتیم ایشان ضمن روشن نمودنِ تلویزیون فرصت را غنیمت شمرده ما را جلوی آن میخکوب کردند...
15 آبان 1392

بوی محرم...

روزهای زیبای پاییزیِ ما و مادرمان می گذرد... شنبه ها ساعت ده، یکشنبه ها ساعت دوازده و نیم و سه شنبه ها ساعت یازده از منزل خارج می شویم و با کالسکه پس از یک ربع راهپیمایی به مهد می رسیم...البته به استثنای روزهایی که هوا قاطی باشد و پیاده روی ممنوع در مسیرمان از یک پارک می گذریم... از دیدنِ زیبایی های پاییز، تعویض آب و هوا و کوتاه کردنِ مسیر که بگذریم یک عامل اساسی وجود دارد که ما را به طی طریق کردن از این پارک تشویق می کند و آن هم حضور مردانِ دیروز و پدر بزرگ های امروز ست...باز نشسته هایی که دیروز را برای ما به کار مشغول شدند و امروزست ساعات استراحت شان که آن را در پارک می گذرانند... و ما از دیدن شان بسی احساس های خوشایند داریم... و...
14 آبان 1392

دفتر نقاشی خانوادگی....

چندیست که عبارتی مرتب بر زبانمان جاری می شود و آن چیزی نیست جز عبارت مقدس و پرمحتوای :" این چیست؟" ما مرتب به اشیا اطراف اشاره می کردیم و این عبارت را بر زبان جاری می کردیم ولی افسوس که با جماعتی عجیـــــــب بی استعداد روبرو بودیم و کسی نمی فهمید ما چه می گوییم... تا این که دایی محسنمان از خود هنر عظیمی ساطع کرده و متوجه شدند که ما می گوییم:"این چیست؟" .... و حالا با یک سلسله سوالات ممتد به سراغ شما میهمان همیشگی خانۀ مجازی خود آمده ایم و از شما می پرسیم:" این چیست؟؟؟؟" بــــــــــــــله درست حدس زدی این بالفعل یک سررسید بود با کلی برگ سفید و متعلق به شرکت بیمۀ افتصاد نوین و بالقوه می توانست یک دفتر نقاشی باشد وقتی علیرضا ب...
13 آبان 1392

کوزِت منزلِ ما...

خوانندگان عزیز به خبری بی نظیر که دقایقی پیش به دستمان رسید توجه فرمایید:" دقایقی پیش علیرضا نوری، چهرۀ جدیدی از خود به نمایش گذاشت که بسیار دیدنی ست... علیرضا خان همان پسرکی که زمین و زمان را به هم می ریزد و شیطنت هایش تمامی ندارد برای اولین بار در زندگی خود چهرۀ مظلومی از خود به نمایش گذاشت که این مظلوم نمایی با سرعت نور توسط مادرشان شکار و ضمن ثبت در وبلاگ به زمین و زمان اطلاع رسانی شد تا همگان بدانند که چه گل پسری هستیم ما" جانِ مادرت زود قضاوت نکن اول ببین و بعد قضاوت کن: ایناهاش.... به مشروح این خبر توجه فرمایید:" در تصویر فوق علیرضا خان مقداری شیرین گندمک را که مادرشان به ایشان داده اند صرفاً برای خوردن!!!!، نقش بر زمین نمود...
13 آبان 1392

وبلاگ خوشمزه...

چند وقتی ست گذار مادرمان به یک وبلاگ خوشمزه اُفتاده است و دیدنِ کیک های خوشمزه و دستورات دقیق آشپزی همانا و جوگیر شدنِ مادرمان همانا و آااااااااای ما سه تا مرد بخور بخور داریم و حال می کنیم از آن جا که ما از تک خوری متنفریم تصمیم گرفتیم ضمن آپلود کردنِ این عکس شما را به هوس انداخته و راهیِ مطبخ کنیم. همان کاری که خاله مریم مادرِ آرمینا جانمان با مادرمان کردند... .... و ایشان که در تمام عمر خود انگشت شمار کیک پخته بودند آن هم به طرزی افتضاح، این بار موفقیت عظیمی کسب نمودند و ما ، دایی محسن و بابایمان البته این فقط یک نمونه از این خوشمزه هاست با عنوان کیک شربتی. نمونه های مختلف را در وبلاگ خاله سولماز ببین. البته کیک ماد...
11 آبان 1392