علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

نان آورِ خانه...

حتی اگر مادرِ خانواده نیز شاغل باشد ولی باز هم عنوان مقدسِ "نان آور خانه" به پدر اطلاق می شود... می دانی چرا؟! چون اگر روزی از روزها خدای ناکرده سفره از نان خالی شود همۀ چشم ها به سوی پدر نشانه می رود و به عبارتی همۀ کاسه کوزه ها سر پدر خانواده می شکند... و ما از هم اکنون این نقش را بر عهده گرفته ایم و بسیار تلاش می کنیم که آن را به بهترین نحو به انجام برسانیم... بــــــــــــــله نانِ لواشی را که بابایمان به خانه آورده است  را بر موتور خود سوار نموده و در حالِ بردن به منزل هستیم تا نان آوری را تکمیل نموده باشیم.... البته می بینی که ما در حال انتقالِ نان از منزل پدری خود هستیم همان کاری که امروزه زوج های جوان انجام می دهند و ...
7 آذر 1392

آزمون علیرضا شناسی!

حدس بزن ما هم اکنون در حال انجام چه عملی هستیم؟! کدامیک از گزینه های زیر را انتخاب می کنی؟ 1-ماه محرم آمده است و ما در سوگ مولایمان حسین (ع)، داریم دو دستی بر سرمان می کوبیم؟ 2- داریم برای جلب توجه مادرمان خود را می زنیم؟ 3- داریم میزان قدرت دست ها و استحکام جمجمه مان را می سنجیم؟ 4- کارِ بدی انجام داده ایم و در جوابدهی به مادرمان، داریم اعلام می نماییم که کار ما نبوده است؟ اصلاً ولش کن می دانیم آن قدر مشغلۀ فکری داری که عُمراً بتوانی قسمتی از مُخَت را به این سوال و جواب ها اختصاص دهی... پس بر روی ادامۀ مطلب کلیک کن و پاسخت را در عرض چند ثانیه دریافت کن... کلا مادرمان آشغال جمع کن شده است و خانه مان سطل ...
6 آذر 1392

نقاشی... نقاشی...

آااااااااااااااااااااااااای بدمان می آید به این و آن رو بیندازیم! آاااااااااااااااااااااااای بدمان می آید از این که برای کشیدنِ یک "تُ" همه اش دست به مداد باشیم و آویزانِ این و آن.... حالا می خواهد این "این و آن" مادرمان باشد یا بابایمان و یا دایی محسنمان! فرقی نمی کند کلاً به این نتیجه رسیده ایم که ما انسانی هستیم با قابلیت های فوق العاده (بسی اعتماد به نَفَسِ کاذب!!) که خودش به تنهایی می تواند نقّّـــــــــــــــــــــاشی بکشد... به همین دلیل چند روزی می شود که دیگر توبه نموده ایم و پشت دستمان را داغ کرده ایم که برای کشیدنِ یک "تُ" ناقابل شنوای نق و نوق اطرافیان باشیم می بینی که به مثالِ کودکی که گویی قرار است فردا به م...
6 آذر 1392

سکانس هفتم...

هی پسر بیا ادامۀ مطلب و با ما همراه شو با یک مجموعۀ هفت سکانسی از این روزهایمان.... سکانس اول در پیِ خانه تکانی اخیر، مادرمان دستی نیز به سر و روی اسباب بازی هایمان کشیدند ابتدا کامیونمان را به حمام منتقل کردند تا بابایمان آن را بشوید... بردنِ کامیونمان به حمام همانا و اصرارِ ما بر استفاده از آن به عنوانِ وان همانا!!! بــــــــله وانمان مدتی ست از حمام خارج شده و جای خود را به کامیونِ محبوبمان داده است و حَسَنی به حمام نمی رود الّا و بلّا در معیت وانِ جدیدش... و از حمام خارج نمی شود الّا و بلّا در معیت همان وانِ جدیدش از دیگر وسایلِ شستشو لازم، توپ هایمان بودند.... توپ صورتی مان به راحتی در سینک آشپزخانه مورد شستشو قرار گر...
4 آذر 1392

بادکنک باز...

بالاخره بابا و مادرمان انقلاب عظیمی کردند و غروب روز جمعه در یک تصمیم دقیقه نودی تصمیم گرفتند برایمان کفش زمستانی بخرند!!! بـــــــــــله زمستان آمد و هوا با این سرمایش بابا و مادرمان را از رو بُرد ، آخر می دانی در تهران یک هفته ای می شود که هوا بدجور تریپ زمستانی به خود گرفته است بعد از بیرون رفتن ما شاهد یک عدد آقای بادکنک فروش بودیم که برای جلب توجه ما و سایر نی نی ها بادکنک های خود را در بالاترین سطح ممکن در دست گرفته بود و مخصوصاً جلوی چشمانِ ما بچه ها رژه می رفت.. بابای ما نیز جهت کمک به روزیِ آقای بادکنک فروش یکی از این بادکنک ها را برایمان خریدند تا حاضر شویم روی نیمکت مغازۀ کفش فروشی میخکوب شویم تا کفش مان را پوشیده و امت...
4 آذر 1392

گل پسر... قند عسل...

می دانی آقا، روفرشی چیز خوبی ست وقتی یک خانه باشد و یک نی نی باشد که دلش بخواهد خود مختار غذا بخورد و یک مادر باشد که دلش استقلالِ کودکش را می خواهد حتی در امور کوچکی مانند غذا خوردن... و اگر این کودک را از جمع بالا حذف کنیم، رو فرشی زیبا نیست از آن جهت که وقتی این همه هزینه می کنیم و فرش می خریم حق داریم نقش و نگار زیبایش را ببینیم و از نشستن بر روی این نقش و نگار زیبا لذت ببریم... روز اولی که مادرمان پا به منزل مشترک خود نهادند، علیرغم تاکید دیگران بر قرار دادنِ روفرشی بر روی فرش های منزل، مقاومت عظیمی از خود نشان دادند و تا همین چند روزِ قبل روفرشی های مادرمان در کمد دیواری قرار داشت...آخر می دانی مادرمان بسیار اصرار داشتند که ...
2 آذر 1392

جامانده از سفر....

.... و گام های استوار شیر مردی در دامان طبیعت مادرمان در اثر کم کاری مقداری از عکس های خاطره انگیزمان از سفر به ولایت را از خاطرات وبلاگی مان جا انداخته اند... علیرضا خان+ مینا دختر عمه مان+ مهلا جانمان، نوۀ عموی بابایمان مکان:منزل عمه جانمان، شب قبل از برگشت به تهران مسیر مشهد به تهران، پارک جنگلی میامی، ایستگاه نهاری و طبیعت بکر جنگلی با گونه های گیاهیِ خاص مانند گز و سنجد که بدجوری توجه آویناجانمان را به خود جلب کرده بود... دایی محسن مان به دنبال کشف طبیعت و ما به دنبالِ دایی محسن مان... و این هم یک درخت سنجد که آویناجانمان را مجذوب خود نموده بود و ایشان در تمام مدتی که دیگران نه...
1 آذر 1392

تهران گردی...

دیروز یکی از بهترین روزهای ما بود...آخر می دانی به طرز فجیعی رفته بودیم دَدَررررر... صبح زود با بابا و دایی محسن و مادرمان از منزل به راه افتادیم ابتدا سری به پروژۀ سهیل زدیم و دایی محسن مان را پیاده کردیم... سپس در ترافیک صبح گُم شدیم و بالاخره به خانۀ درین جانمان (مرزداران) رسیدیم... به محض رسیدن شاد و خندان بودیم و اصلاً احساس غریبی نداشتیم... آخر می دانی از همان لحظۀ ورود یک عدد "تُ" به چشممان خورد که ما را حسابی سرگرم کرد... مادرمان ما را آن جا گذاشتند و با بابایمان دوباره در ترافیک گیر کردند و بعد از فلاکتی عظیم، به دانشگاه قبلی مادرمان رسیدند و مادرمان بالاخره بعد از دقیقاً دو سال و دو ماه از تاریخِ دفاعشان، عزم ...
30 آبان 1392

اولین سالگرد وبلاگمان...

دقیقاً دو سال پیش در یک همچین ماهی مادرمان عازم منزل خاله مهدیه شد و از آن جا که از دیدن وبلاگ آوینا جان به شدت به وجد آمده بودند در یک اقدام جوگیرانه برایمان یک وبلاگ به ثبت رساندند... به ثبت رساندن وبلاگ همانا و رها کردنِ آن همانا... و دقیقاً یک سالِ تمام وبلاگِ ثبت شدۀ علیرضای بینوا خاک خورد تا این که سال گذشته دقیقاً در 28 آبان 1391 مادرمان همزمان چند پست در وبلاگمان به ثبت رساندند و تا 29 آذر یعنی یک ماه بعد سری به وبلاگمان نزدند!!!! اوایل مادرمان ماهیانه مطلب می گذاشتند تا این که خواننده های باحالی به وبلاگمان سر زدند و تحت تأثیر نظرات پرمهرشان مادرمان را سرِ ذوق آوردند و نمونۀ بارز این خوانندگان خاله فهیمه مادر امین جانمان بو...
28 آبان 1392

زعفران، طلای سرخ

عصر روز عاشورا بعد از عزاداری عظیمی که از خود نشان دادیم خیلی خسته شده بودیم و بلافاصله پس از بازگشت به منزل به خواب ناز رفتیم و فرصتی برای بابایمان نیز پیش آمد تا بعد از دوی ماراتونی که به دنبالِ ما داشتند، در جوارِ ما اندکی بیاسایند... از آن جا که این روزها خراسان رضوی و جنوبی در تب و تاب برداشت طلای سرخ به سر می بَرَد باباجانمان نیز از این قاعده مستثنی نبوده و دو هفته ای می شود در حالِ برداشت زعفران هستند... و از آن جا که فصل برداشت زعفران فصلیست پر کار، دایی محسن مان یک هفته قبل از ما عازم ولایت شدند تا در حمل و نقل کارگر و گل های زعفران جمع شده و انتقال جهت پاک کردنِ آن ها به باباجانمان کمک کنند... روز تاسوعا و عاشورا ک...
27 آبان 1392