علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 7 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

دریاچۀ لتیان

مدت ها بود بازدید از دریاچۀ لتیان (سد لتیان) در لیست برنامه های مادرمان قرار گرفته بود. روز چهارشنبه فرصت خوبی بود که این برنامۀ خود را عملی کنند و ما را برای گردش به دریاچه ببرند...حدود ساعت یازده بود که از منزل راهی جاجرود شدیم و دقیقا از منزل تا جاجرود نیم ساعت بیشتر طول نکشید. بعد از این که در یک مسیر انحرافی افتادیم و ده دقیقه ای رفتیم به سد لتیان رسیدیم... ....و این اولین دیدار ما با دریاچه بود... البته بابا و مادرمان تیرماه 89 یک بار به آن جا رفته بودند منتها به صورت mp3 و با عجله برگشته بودند.... وقتی رسیدیم همه پیاده شدند ولی از آن جا که بابایمان حسابی برای ما سنگ تمام گذاشته بودند و جهت میخکوب کردنمان سر جایِ خود از انو...
25 مهر 1392

عرفه؛ روز نیایش

عرفه، روزی است که ناامیدی از درگاه خدا رخت برمی بندد و درهای رحمتِ ویژه خداوند به روی بندگان باز خواهد شد... ده سکانس از دعای عرفه، که این ده سکانس به خوبی هرچه تمام تر، زیباترین و بهترین برکات روز عرفه را به تصویر کشیده اند، سکانس هایی که هر یک می تواند زندگی ما را با تحولی شگرف روبرو کند و ما را به بندگانی تبدیل کند که خداوند متعال در آیات الهی به آنها عشق ورزیده اند: سکانس اول : حمد و سپاس خداوند   حمد باد تو را، حمدى كه تا نعمتت جاودانه است، جاودانه ماند. حمد باد تو را، حمدى در برابر احسانت، حمدى كه به خشنودیت بیفزاید. حمد باد تو را، حمدى كه تنها تو را سِزَد و بدان جز به تو تقرب نتوان جست. حمدى كه دوام نعمت پیشین ...
23 مهر 1392

کالسکه باز...

ما و مادرمان هر روز برنامۀ خاصی داریم با مهد رفتن مان... ابتدا آماده سازی قبل از خروج از منزل شامل: دستشویی رفتن، لباس پوشیدن، آماده کردنِ وسایل و کوله مان، پوشیدنِ کفش ها و قسمت مورد علاقۀ ما که باز شدن در و خروج از منزل است... در حالی که مادرمان با قدرتی معادل چندین دور بر ثانیه، دور خودشان می چرخند و همراه داشتنِ لوازم ضروری از قبیل:کلید، گوشی و کیف پول خود را چک می نمایند، و یکی یکی لامپ ها را خاموش می نمایند و از خاموش بودنِ تلویزیون، شعلۀ گاز و لپ تاپ اطمینان حاصل می کنند، ما خودمان به صورت خودمختار کالسکه مان را از انتهای راهرو به جلوی در هدایت می کنیم و بسی احساس غرور می کنیم از مفید واقع شدن حالا اگر بر حسب اتفاق کار م...
22 مهر 1392

فرصت ها...

اول این مطلب خواندنی از وبلاگِ "مادرانه های الیما" را بخوان و بعد ادامۀ مطلب ما را دنبال کن: اوقاتِ فراغت بعد از شستشوی پرده ها در تعطیلات جمعه نوبت رسید به نصب آن ها... جمعه شب بعد از بازگشت از سرخه حصار در اندک زمانی پرده ها با همکاری دایی محسن و بابایمان به سرعت بر سر جای خود رفتند و حال و هوای خانه مان خیلی عوض شد... و مادرمان چپ و راست از نظافت پرده ها و برق زدگی آن ها سخن می گفتند و تشکر می نمودند... و احساس خوشایندی به بابا و مخصوصاً دایی محسن مان دست می داد چون مسبب این احساسِ خوبِ مادرمان ایشان بودند.... ما خواب بودیم و جایمان بسیار خالی بود و گرنه مگر به این سادگی ها اجازه می دادیم پرده ها نصب شوند!؟!! تن...
21 مهر 1392

روز تعطیل خود را چگونه گذراندیم؟؟

جمعۀ هفته ای که گذشت، از معدود جمعه هایی بود که بابایمان خیالِ رفتن به کلاسِ زبان را نداشتند و در نتیجه توانستند بعد از مدت ها در نوبت خودشان به پروژه سر بزنند و دایی محسن مان از رفتن به پروژه معاف شدند... پس فرصتی برای دایی محسن مان پیش آمد تا بتوانند تا حوالیِ لنگ ظهر بخوابند، منظورمان از لنگِ ظهر همان حوالیِ ساعت هشت است!!!! آخر می دانی ما خود ساعت شش صبح بیدار بودیم و آماده باش!!! و برای انسان سحرخیزی چون ما ساعت هشت لنگِ ظهر به حساب می آید... مادرمان هم که به خاطر بیدار باشِ ما محکوم بودند به بیداری... بابایمان صبحانه نخورده رفتند سرِ کار، و این مادرمان بودند در حال آماده کردنِ تمهیدات لازم جهت صبحانه ... و با یک لح...
21 مهر 1392

النظافةُ من الایمان...

ما و مادرمان نیمۀ دوم سال را خیلی دوست می داریم... اگر تصور می کنی به دلیل بازگشایی مدارس و دانشگاه و مهد رفتن مان است که به نیمۀ دوم سال علاقه داریم،  باید بگوییم که سخت در اشتباهی جانم! ما که دلایل خاص خودمان را داریم: نیمۀ دوم هوا خنک است و برای ما که آخرِ گرمایی بودن هستیم بسی خوشایند به علت این که ساعت شش بعد از ظهر دیگر خیلی شب است، خیابان گردی ممنوع بوده پس زمانی ست برای استراحت... از همه مهم تر این که چون ساعات کار بابا و دایی محسن مان به طولِ روز بستگی دارد در نیمۀ دوم که روزها کوتاه تر است، ما اوقات بیشتری را در معیت ایشان می گذرانیم... دلایل مادرمان نیز همین هاست + به علت طولانی بودن شب از وقت خود بی...
18 مهر 1392

محتاج دعا...

دوستان عزیز امروز به صورت اتفاقی با وبلاگ امیررضای کوچک آشنا شدم... لطفا برای سلامتی پدر امیر رضا دعا کنید: وبلاگ امیر رضا قطعاً بیماری همسر برای یک مادرِ رنج دیده که بعد از پنج سال صاحب فرزند شده است، واقعا سخت و دردناک است و خواندن دل نوشته های این مادر برای شما سخت تر... اگر خواندن این وبلاگ باعث ناراحتی شما می شود واقعاً متاسفیم ولی چاره ای نیست... قطعاً پروردگار دعای شما را می شنود و شک نکنید که در درمان پدر امیررضا تأثیر گذار خواهد بود... پس لطفا با تمام وجود و از صمیم قلب برای بهبود ایشان دعا کنید... ...
17 مهر 1392

وقتی مادرمان نو نوار می شود!!!

آقا جای شما خالی چند وقتی ست بدجوری به مادرمان خوش می گذرد... چند وقت پیش مادرمان در یک بعد از ظهر و به مناسبت گردش بردن اینجانب روانۀ بازار شدند و وقتی خانم نیکبخت برای خرید مقنعه اقدام کردند مادرمان نیز در یک اقدام جوگیرانه یک مقنعۀ کرم رنگ خریدند... بعد از آمدن به منزل مادرمان بسی اندیشیدند که حالا این مقنعه به چه دردی می خورد؟! پس محکوم شدند به بازار گردی و خریدن لباس های مناسب برای ست کردن با این مقنعۀ کرم رنگ.... هفتۀ قبل که برای بار دوم به رستوران های بام خورشید رفتیم مادرمان در یک نگاه، عاشق یک مانتوی زرشکی شدند و در عرض چند دقیقه آن را پسندیده و خریدند و به منزل آمدیم...(مادرمان بسی خوش خرید تشریف دارند!!!) بعد از...
17 مهر 1392

روز جهانی کودک...

سلام...سلام... امروز که دیگر روز خودمان است پس ما بیشتر از همیشه امر می کنیم و دیگران اجرا می کنند... آقا ما اعتراض داریم اساسی... پدر و مادرمان و مخصوصا مادرمان همۀ روزها از جمله روز زن و مرد و بانو و جنتلمن و در و دیوار و آجر را به حافظه می سپارند ولی علیرغم اطلاعیۀ نصب شده در مهد کودک، روز این کودک بینوایی را که همیشه در جلوی چشمانشان است و میهمان خانۀ دلشان، را به فراموشی می سپارند و وقتی مشاهده می کنند که دوستان با نظرات پر مهرشان در وبلاگمان به ما تبریک گفته اند تازه یادشان می آید که کودکی هم وجود داشته و امروز روز جهانی کودکشان بوده!!! و اما حالا اعتراضمان شدید تر است، چون قصد دارند ما را به مناسبت روز جهانی کودک دَد...
16 مهر 1392