علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

سمندون!

ما که ندیده ایم و یادمان نیست ولی دایی محسن مان می گویند که ما در تخم مرغ خوردن عجیـــــــــب شباهتی به سمندون بینوا داریم و عجیــــــــــــب دست ایشان را از پشت بسته ایم... و از آن جا که مادرمان نیز به هنگام شنیدن این کلام از دایی محسنمان لبخند ملیح می زنند پُر واضح است که دایی محسنمان پُر بیراه هم نمی گویند! همین  سه شنبه بود که در نبودِ مادرمان میهمانِ دایی محسن مان بودیم و از آن جا که مادرمان برای حداقل هزاران بارِ متوالی تأکید کرده بودند که بعد از بیدار شدنمان از خواب برایمان تخم مرغ بپزند ایشان نیز اطاعت امر نموده و البته فقط دو ساعت بعد از بیدار شدنمان همت نموده و برایمان تخم مرغ شکستند... حالا شما تصور کن که ما دو ...
21 آذر 1392

همه به پیش!!

شما را نمی دانیم ولی ما که بدجور از قافلۀ عکس های یلدایی جا ماندیم...همه اش هم تقصیر این بارانِ بد موقع بود همین هفتۀ قبل بود که مهد، طی نامه ای از مادرمان خواست که ما را برای انداختنِ چند عدد عکس یلدایی ، روز چهارشنبه به مهد ببرند و مادرمان   وقتی صبح شد مشاهده شد که باران شدیدی باریدن گرفته است و اینگونه شد که مادرمان از تبدیل شدند به و از آن جا که خدا آژانس را از مادرمان گرفته بود!، فرصت عکسِ یادگاری انداختن در معیت دوستان از ما صلب شد... به همین راحتی و اما یلــــــــــــــــــــــدا...همان که مادرمان عاشقِ آن است...و برای رسیدنش لحظه شماری می کند... مادرمان تا به حال چندین بار نقش بزرگترها را در مراسم شب یلدا بر...
20 آذر 1392

مراسم صبحگاه علیرضا خان...

ما عادت داریم وقتی از خواب بیدار می شویم اگر مادرمان در خوابِ ناز باشند بدون توجه به ساعتی که مادرمان سر بر بالین نهاده اند، با راه رفتن بر روی متکا و طبیعتاً لگدمال کردنِ موهای مبارک ایشان، خواب را از سرشان بیرون کنیم آخر می دانی ما اصلاً عادت نداریم خودمان بیدار باشیم و مادرمان به خواب و امــــــــــــــــا اگر ایشان را بیدار بیابیم و در اطراف خود مشاهده نکنیم بدون این که کوچکترین آه و ناله ای را از خود ساطع  کنیم و یا این که خدای نکرده اشکی را از چشمان خود روان کنیم آرام از تخت پایین می آییم و در آستانۀ در می ایستیم... در انجام تمام این امورات ما بسیار بی صدا عمل می کنیم ولی نمی دانیم مادرمان چگونه حضور ما را حس می کند... ...
20 آذر 1392

ســــــــــــــــــــــــــــُر بخوریم!

از عجله کردن خیلی بدمان می آید... آن هم از نوع عجله کردنِ مادرمان این روزها فقط سه روز هفته را میهمان مهد هستیم یعنی دقیقاً از اول آبان که هوا تریپ سرمایی به خود گرفت مادرمان فقط در موارد اجبار ما را به مهد می سپردند و این مدل مهد رفتن علی الحساب تا آخر آذر ادامه دارد... شما را نمی دانیم ولی ما که به تازگی علاقۀ وافری به مهد پیدا کرده ایم و با خاله مهرنوش مان روابط بسیار حسنه برقرار نموده ایم. همین دیروز بود که به وقت رسیدن به مهد برای ترکِ آغوشِ مادرمان و رفتن به بغلِ خاله مهرنوش لحظه شماری می کردیم به گونه ای که مادرمان بدجور به یأس فلسفی مبتلا شدند که حالا بیا و زحمت بکش و بچه بزرگ کن... آن هم بچه ای که مادرش را به اندکی بازی و ...
18 آذر 1392

بچین و بریز

بازی "بچین و بریز" برای ما جذابیت ویژه ای دارد و از خاله مهدیه مان بسی سپاسگزاریم که این بازی را برایمان خریدند... آخر می دانی ما بسیار به این بازی علاقه مندیم و پست های " چیدنی های من " و " ما را بفهمید " نشان دهندۀ نهایت علاقه مان به این بازی دوست داشتنی ست... از آن جا که بازی با این چیدنی ها نهایتاً نیم ساعتی ما را سرگرم می کرد و بعد از آن به ابزاری برای به هم ریختنِ منزلمان تبدیل می شد، مدت ها بود  مادرمان بستۀ "بچین و بریز" مان را در جای امنی پنهان نموده بودند تا زمانِ آن برسد که به آموزش علاقه مند شویم... بستۀ بچین و بریز اینجانب در رابطه با آشنایی با مشاغل است. این بسته علاوه بر چند بازی دیگر مانند "دومینو" و سایر چ...
14 آذر 1392

پسری شبیه کریس!

بیست و شش سال پیش در چنین روزی، فرزند چهارم خانوادۀ مادری مان قدم به این دنیا گذاشت و مادرجانمان نام محسن را بر او نهاد... و بعد از این که ما به این دنیا آمدیم این آقا، "دایی محسن" نام گرفت... کودکی خوش خنده، خوش قلب، خوش برخورد، و با پشتکارِ بسیار در انجامِ کاری که بر عهده اش قرار می گرفت... فاصلۀ سنی دایی محمد و دایی محسن مان خیلی کم بود و آن دو با هم بزرگ شدند و خاطراتِ مشترک بسیاری با هم دارند... از زمانی که مادرمان در مقطع لیسانس فارغ التحصیل شد روابط نزدیک تری بین دایی محسن و مادرمان برقرار شد و دایی محسن شد سنگ صبور و رفیقِ شفیقِ مادرمان.... و این گونه شد که دایی محسن بعد از انجام خدمت سربازی، شد دوست صمیمی و همکار و شر...
13 آذر 1392

ماکارونی می خوریم!

می دانی لذت بخش تر از نظاره کردن بر غذا خوردنِ یک کودک چیست؟ 1- لذت بخش تر از نظاره کردن بر غذا خوردن یک کودک هنگامی ست که ساعت نزدیک به یازده شب باشد و مادرش غذای محبوب و مورد علاقۀ کودک  را برای سحریِ فردای خود و نهار فردای خانواده پخته باشد و کودک دست مادرش در دست، او را به سوی قابلمۀ روی اجاق هدایت کند و پای کوبان و نق زنان علاقۀ خود را به خوردن غذا ابراز کند... و مادرش یک ظرف غذا به او بدهد و .... 2- ... و لذت بخش تر از آن چه در مرحلۀ اول ذکر شد این است که همین کودک پس از یک دوره استقلال عظیم در غذا خوردن آن هم درست به شیوۀ بزرگترها و با استفاده از قاشق و چنگال، چند ماه قبل به ناگاه دست به اعتصاب زده باشد و به هیچ...
12 آذر 1392

What is it

چند روز پیش کتاب اول مربوط به پکیج تراشه های الماس را به دست گرفته به نزد مادرمان آمدیم و با اشاره به کلمۀ غذا، نوای "مَ مَ مَ مَ" سر دادیم و مادرمان لحظه ای متعجب و سپس و در نهایت نه جانم فلش کارت غذا که خوردنی نیست، ما را خوردند، آخر می دانی ما بسیار خوردنی شده بودیم از نظر مادرمان هیچ چیز بهتر از به ثمر نشستن زحمات انسان نیست... و از آن جا که مادرمان چند روزی برای آموزش ما وقت گذاشته بودند بسی از این که عاقبت آموخته بودیم به درستی بخوانیم خوش بودند... دقیقاً از روزی که ما تحت تاثیر تبلیغات "بستۀ آموزشی بالا بالا" به فلش کارت های "تراشه های الماس" خود هجوم آوردیم آموزش به صورت اتفاقی شروع شد و فرآیند شروع آن را می توانی در ...
11 آذر 1392

بند بازی...

ما در حال تماشای تلویزیون هستیم که یک عدد قطار داخلِ تلویزیون می بینیم... پس در منزل سرچ نموده و یک عدد بند می یابیم و برای ساخت یک قطار خودمان عهده دار نقش لوکوموتیو می شویم و  نقش یکی از واگن های قطار را به مادرمان می دهیم و از ایشان می خواهیم که انتهای دیگر بند را بگیرند و به دنبالِ ما حرکت کنند تا قطار کامل شود... و هم زمان نوای "هو هو چی چی" نیز سر می دهیم... مادرمان هم که خودت می دانی اصلاً ذوق ندارند و پس از چند دور حرکت به دنبالِ ما بهانه گیری می کنند که ایشان روزه اند و حوصلۀ دویدن به دنبالِ ما را ندارند... یک هفته ای می شود که مادرمان به طور ممتد وارد رمضانی دوباره شده اند و شروع به گرفتن روزه های قضایی کرده اند که د...
10 آذر 1392

اصلِ لطافت...

به نظرت اینجا کجاست؟ می دانیم باورش برایت سخت است ولی باور کن اینجا تهران است!! اینجا دورنمایی ست از منطقۀ تهرانپارس که همیشه در آلودگی و سرب غوطه ور بوده است و بعد از بارش باران آلودگی از آن رخت بر بسته است... حالا نفس بکش با تمامِ حجمِ شُش هایت نفس بکش بــــــــــــــــله، بارانِ دیروز ما را از رو نبرد و در روز تعطیل برای نهار رفتیم پارک جنگلی سرخه حصار و جایت بسی خالی، بدجوری لذت بردیم... و از همه مهم تر دوستی پیدا کردیم که اینقدر با ایشان احساس صمیمیت نمودیم که لقمه از دهانِ خود باز گرفته و در دهانِ ایشان نهادیم جهت آشنایی با رِفیق جدیدمان بیا به ادامۀ مطلب... همه چیز از آن جا شروع شد که ما همان کلۀ صبح...
9 آذر 1392