علیرضاعلیرضا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔

چهارشنبه سوری 94

25 اُم اسفند مقارن با آخرین چهارشنبۀ سال 94، مادرمان بساط چای، ماست چکیده و سبزی تازه را جور کردند و قرار بر این شد که در معیت دایی محسن و عیال که اتفاقاً چند روزی می شد در تب و تاب اسباب کشی به منزل جدید بودند، به همان مکان سال قبل یعنی پشت جنگل های سرخه حصار برویم و چهارشنبه سوری خود را به در کنیم و خیال مان بابت این مهم راحت شود تا همگان در منزل مان حاضر شوند حوالی غروب شده بود و تازه مادرمان در آستانۀ در و به هنگام خروج به یاد آوردند که بهتر آن که به جای ماست چکیده جوجۀ مزده دار شده و آماده تهیه و همراه خود کنند و چهارشنبه سوران را جوجه خوران بگذرانند لذا کفش از پا گرفته، بازگشته و بساط جوجه پزی را همراه خود کردند! بعد از خرید جو...
27 اسفند 1394

خرابکارانه

یک ماهی می شود که سوزن مان روی مود خرابکاری گیر کرده است و البته چند عکس العمل ناآگاهانۀ مادرمان نیز بر این خرابکاری ها دامن زده است! خرابکاری شمارۀ یک: بستنی زعفرانی! خودمان را برای بستنی دوست داشتنی مان آنقدر به آب و آتش می زنیم و هر روزه درخواست یک و یا چند بستنی می کنیم تا بابایمان از خرید روزانۀ بستنی کلافه شوند و برایمان چند کیلو بستنی بخرند تا هر وقت هوس کردیم بلافاصله در دسترس باشد! محتوای بستنی روز به روز کمتر می شود تا این که در یک روز تعطیل جهت جلوگیری از ایجاد هر گونه مزاحمت برای والدین خسته که خواب برچشمانشان غلبه کرده است، خودمان بر سر فریزر می رویم و بستنی را یک جا نوش جان می کنیم! سپس برای ابراز تمام لطفمان به...
22 اسفند 1394

بوی بهار می رسد!

وقتی بهار به زمین و زمینیان لبخند می زند، شاهد همه نعمت و همه زیبایی هستیم؛ نه این که زمستان زیبایی های خاص و نعمت های فراوان و منحصر به فرد نداشته باشد که دارد، ولی بهار از آن رو زیباتر می نماید و انسان را به شکرگزاری بیشتر وا می دارد که بیشتر مقابل چشمان مان خودنمایی می کند! در واقع مزیت مهم زمستان سرد این است که به ما فرصت می دهد تا زیبایی های متفاوت بهار را بهتر درک کنیم... بهار با نوروز دوست داشتنی و هوای معتدل و لطیفش به ما فرصت می دهد بیشتر در کنارش بنشینیم و به زیبایی های دلنشینش بنگریم! بهار به ما فرصت نو شدن می دهد! فرصتی که شاید برایمان منشأ شروعی دوباره و یا حتی تولدی دوباره باشد! بهار به ما نوید یک سرآغاز می دهد! سرآغ...
16 اسفند 1394

بهمن ماهی پراز ماجرا

حوالی غروب آخرین روز دیماه بود که دایی محسن مان با مادرمان تماس گرفتند که شب هنگام به همراه مصطفی خان، پسرخالۀ ارشدمان، که برای شرکت در مسابقات کشوری قرائت قرآن به تهران آمده بود، میهمان ما خواهند بود و بدین گونه سانس اول میهمانداری مادرمان کلید خورد! صبح علی الطلوع مصطفی خان دوست داشتنی به همراه دایی محسن مان عازم ایستگاه راه آهن شدند تا مصطفی به مشهد بازگردد. این در حالی بود که مادرمان نیز صبح علی الطلوع بیداری گزیده و مشغول آماده سازی خود برای سانس دوم میهمانداری شدند، چرا که پس از مدت ها برنامۀ خانوادۀ ما و خانوادۀ برادرخانمِ دایی محسن مان با هم تنظیم شده بود تا مادرمان بتوانند به صورت رسمی عروس خانم را پاگشا کنند. به درخواست می...
6 اسفند 1394

سرخه حصار چهار فصل

اولین سرخه حصار رفتن های ما پس از بازگشت از ولایت به تاریخ هجدهم دی ماه بر می گردد، وقتی خانوادۀ ما+ دایی محسن مان نیمروز از خانه بیرون زده و در یک هوای لطیف، سرخه حصار نشین شدیم. هوا ابری و مه آلود بود! گرم و مرطوب و البته دلپذیر و برای دومین بار جمعه، بیست و پنجم دی ماه نیز در سرخه حصار گذشت. شما می توانید در ادامۀ مطلب بینندۀ عکس ها و خوانندۀ گزارش آن چه در پیک نیک های سرخه حصاری روی داد، باشید   پسرکی که در ولایت اصرار زیادی دارد بر رفتن به حرم امام رضا و صداقت کودکانه اش مشخص می کند قصدش از رفتن به حرم، خرید اسباب بازی بوده است! چرا که مادرش از نوزادی هر زمان او را به حرم ائمه می برده است برایش اسباب بازی خر...
1 بهمن 1394
1031 11 19 ادامه مطلب

ما و رفقای شفیق مان D;

ابتدا چند مقوله از شیرینی هایمان را داشته باشید : از عبارات بسیار کاربردی این روزهایمان عبارت مقدس "من سیب زنیمی میخوام" و یا "خواهش می کنم برای من سیب زنیمی درست کن" است که به واسطۀ خوردن سیب زمینی سرخ شده آن هم حداقل یک میان وعده در روز، صورت مان به میزان قابل توجهی پف دار شده است، طوری که همسر دایی محسن مان بعد از گذر یک هفته از آخرین دیدار به وضوح پف صورت مان را تشخیص دادند و ما همۀ آن اشتهای نداشته طی روزهایی که در ولایت به سر می بردیم و به وقت شام و نهار سرمان به بازی گرم بود را یک جا و در هفتۀ آغاز ورود مان به منزل جبران نمودیم و اشتهای وافرمان به خوردن و اعلام مکرر جملۀ " مامانی، من یه چیزی میخوام که ب...
28 دی 1394

مراسم قورمه پزان در ولایت

دوشنبه هفتم دیماه طبق روال سفر قبلی مان به ولایت، ساعت دوازده ظهر، ما+ بابا+ دایی محسن و همسرشان مقابل محل کار مادرمان توقف نموده و پس از همراه کردن مادرمان با خود، عازم ولایت شدیم. طبق روال سفر قبلی دیگر بار در اکبرجوجه گرمسار توقف نموده و جایت سبز جوجه ای جانانه خوردیم . ساعت نه و نیم شب بود که به ولایت رسیدیم و به منزل آقاجانمان رفتیم و با بردیاخان، پسرعموی شش ماهه مان، دیدار کردیم و تا زمانی که بزرگترها لی لی به لالای بردیا جان نمی گذاشتند او را دوست می داشتیم و اصرار داشتیم او را در کالسکه بگذارند و کالسکه اش را هل می دادیم ولی به محض توجه کردن اطرافیان به بردیا عصبانی می شدیم و نق می زدیم. روز بعد به منزل مادرجانمان رفتیم ت...
21 دی 1394