آمار ♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔
♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔
عزیز مامان و بابا
تاريخ : يکشنبه 27 ارديبهشت 1394 | نویسنده : الهام

 مامان الهام و بابا محسن

لطفا به وقتِ ورود به وبلاگ مان برای شادی روح دوستانِ سفر کرده مان حمد بخوانید...لطفا به این لینک هم حتما سر بزنید...

بسم الله الرحمٰن الرحيم الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ مَـلِكِ يَوْمِ الدِّينِ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ




بازدید : مرتبه | موضوع :
620
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | نویسنده : الهام

به مناسبت شهادت جوادالائمه

" کلیۀ زائران کاروان بدر منور جهت عزیمت به کاظمین ساعت 12:30 نیمه شب در لابی هتل آماده باشند" نوشته ای است که در دومین روز حضور در کربلا در گوشه و کنار هتل نصب شده است.

زمان موعود فرا می رسد. زائران غسل زیارت امام موسی کاظم و امام جواد را به جا می آورند و تا حدود یک بامداد همگی در لابی هتل حضور می یابند! به علت شرایط امنیتی اتوبوس ها اجازۀ نزدیکی به محوطۀ اطراف حرم را ندارند و زائران ناچارند نیم ساعتی را پیاده روی کنند تا در میدانی کمی آن طرف تر از حرم بر اتوبوس ها سوار شوند کاری که برای اغلب زائران کهنسال بسیار سخت است و فرزندانشان جهت رساندن آن ها به اتوبوس ها محکوم اند به اجارۀ چرخ های حمل وسایل که در اطراف حرم به وفور دیده می شوند. 

برای او که رسیدن به کاظمین یکی از آرزوهای دیرینه است، پیاده روی به چشم نمی آید و یک اضطراب مبهم توأم با شادی بر وجودش حاکم است! چرا که مدیر کاروان بارها و بارها اعلام کرده است که رفتن به کاظمین منوط به برقراری امنیت در روزهای حضور در عراق است و  چه بسا به هر دلیلی اتوبوس از نیمۀ راه بازگردد و امکان پیشروی به آن داده نشود!

اتوبوس به راه می افتد! بر چشمانِ اغلب زائران خواب می نشیند ولی او همچنان چشم به اطراف می دوزد! اتوبوس در پلیس راه های بین راهی توقف می کند و او شاهد حضور سگ هایی است که در اطراف اتوبوس شامۀ خود را به کار می گیرند تا در صورت وجود مواد منفجره در اتوبوس آن را شناسایی کنند! 

به لطف خدا ایستگاه های بازرسی بین راهی یکی یکی پشت سر گذاشته می شود و او هم چنان به جلو چشم دوخته است تا شاید از دور شاهد دو گنبد به هم چسبیده باشد که در تاریکی شب می درخشد!

حدود سه ساعت و نیم از آغاز حرکت می گذرد که اتوبوس متوقف می شود زائران همه پیاده می شوند و اتوبوس برای آخرین بار مورد تفتیش قرار می گیرد. صدای دلنشین اذان صبح به گوش می رسد و ندا می دهد که تا حرم چیزی نمانده است. این در حالی ست که هیچ اثری از آن دو گنبد به هم چسبیده نیست!

بازرسی بدنی زائران و تفتیش اتوبوس ها که به پایان می رسد کمی آن طرف تر دیگر بار زائران بر اتوبوس ها سوار می شوند و مشخص می شود تا حرم هنوز فاصلۀ زیادی باقی مانده است... 

به دستور مدیر کاروان زائران از اتوبوس ها پیاده می شوند و اعلام می شود که مدت حضور در کاظمین نهایتاً دو ساعت است و به محض پایان زمان همگی در محل پیاده شدن از اتوبوس  (باب القبله) آماده باشند. چشمان او هم چنان در جستجوی همان دو گنبد به هم چسبیده است ولی چیزی نمایان نمی شود!

از بازرسی بدنی دوم رد می شوند. یک خیابان پهن و بسیار خلوت پیش روست که دو طرف آن را مغازه ها و چند مهمان پذیر پوشانده اند.

او و همراهش جزو اولین کسانی هستند که به حرم نزدیک می شوند. گام هایش را سریع تر بر می دارد و پیش می رود. هنوز اثری از  آن دو گنبد زیبا نیست و فقط دو گلدستۀ در حال ساخت نمایان است. چند عکس از همراه به ثبت می رساند و باز هم پیش می روند...

ورودی "باب القبله" حرم که رو به همان خیابان است، بسته شده و برای ورود به حرم باید یک چهارم مسیر دایروی طی شود و آن ها از "باب المراد" به صحن حرم وارد شوند. هیجان حاکم بر قلبش بیشتر می شود... آخرین مرحلۀ بازرسی و تحویل گوشی  در "باب المراد" به پایان می رسد و پا در صحن حرم می گذارد...

دوباره آن یک چهارم دور باید در صحن حرم طی شود تا دسترسی به ورودی خانم ها از مقابل "باب القبله" امکان پذیر باشد. طی این مسیر همراه می شود با عبور از مقابل طاق هایی با معماری اسلامی و بسیار آرامش بخش و زیبا که " الله اکبر" بر آن حک شده است و دور تا دور حرم را پوشانده است.

(عکس ها در مسیر برگشت و پس از طلوع خورشید گرفته شده است) 

با این که هنوز نیم ساعت بیشتر از اذان صبح نگذشته است ولی سکوت سنگینی بر صحن حرم حاکم است و او که کربلا و نجف را همواره از حضور زائران مشتاق، گرم دیده است با دیدن این سکوت حس غریبانۀ عجیبی را تجربه می کند! حسی که با تک تک زائران وارد شده به صحن همراه است...

هم کاروانیان وضو می گیرند و از ورودی خانم ها وارد صحن اصلی می شوند. فضایی بزرگ با فرش هایی که برای اقامۀ نماز پهن شده است و سایبان های سبزی که جمع شده است تا به وقت تابش آفتاب سوزان کاظمین برافراشته شوند و زائران در خنکای آن بیاسایند و عبادت کنند. 

( این عکس از اینترنت گرفته شده است چرا که بردن گوشی به داخل صحن در حرم های عراق ممنوع است)

نماز صبح را روی فرش های حیاط اقامه می کند، از قفسه های داخل صحن زیارت نامه بر می دارد و به سمت ضریح به راه می افتد. این جا ناخودآگاه گام ها کند می شود! همان سنگینی غریبانه بر سرعت گام ها نیز تأثیر می گذارد...

ضریح از دور نمایان می شود و او سلام می دهد و بر غربت ائمۀ کاظمین اشک می ریزد. با این که واژۀ "غریب" همواره با نام پسر امام هفتم و پدر امام نهم همراه است ولی حقیقت چیز دیگری ست و به نظر می رسد حرم امامین کاظمین بسیار غریبانه تر از بارگاه ملکوتی امام مهربانی ها است...

زیارت نامۀ هر دو امام قرائت می شود و به علت کوتاه بودن زیارت نامه ها حالا ساعتی وقت هست برای قدم زدن در حیاط و چشم دوختن به گنبد بارگاه ملکوتی این دو امام... همۀ ملتمسان دعا یک به یک از ذهنش عبور می کنند و نام شان بر لب زمزمه می شود و برایشان عاقبت به خیری آرزو می شود...

به اتفاق همراه به حیاط حرم وارد می شود و به آن سایبان های سبز رنگ غریبانه چشم می دوزد. آسمان، آبی بی انتهایش را به آن صحن و سرا هدیه می دهد! عده ای از زائران غیرایرانی که بنظر می رسد شب را در حرم گذرانده اند، اینک در صحن حرم خوابیده اند...

حرم از چهار سو با ایوان های چوبی بسیار زیبا احاطه شده است که در یک طرف هشت ستون و در طرف دیگر ده ستون آن را نگه داشته اند. صحن و سرای کاظمین با ستون های چوبی زیبایش، عمارتی بسیار شبیه به چهل ستون را در ذهن تداعی می کند.

( این عکس از اینترنت گرفته شده است.)

بر روی زمین انواع و اقسام حشرات دیده می شوند که  خوراکی برای گنجشک های مقیم در حرم هستند. با روشن شدن هوا گنجشک ها که تعدادشان نیز بسیار زیاد است، در سقف ایوان حرم خودنمایی می کنند و به مرور زمان صدای جیک جیک آن ها بلند و بلندتر می شود.

طلوع نزدیک می شود! او از بالای یکی از سکوهای اطراف حیاط همه چیز را رصد می کند و با خود می اندیشد که آیا رفتن از این صحن و سرا بازگشت دوباره ای نیز خواهد داشت؟! و آیا او در عمر باقیماندۀ خود فرصتی برای زیارت مجدد این حرم خواهد یافت؟! گذر این افکار از ذهنش او را بسیار دلتنگ می کند.

زمانی برای ماندن باقی نیست! هم کاروانیان را می بیند که دوان دوان به سمت خروجی حرکت می کنند. نای بلند شدن برای او باقی نمانده است و هنوز نرفته دلتنگ آن غربت بی انتهاست...

صدای ضربه زدن دلنشینی در فضای حرم طنین انداز می شود و نگاهش را به بالای گلدسته های در حال ساختِ حرم می کشاند! همان جا که مردی هنر دست خود را با ضربه هایی گوش نواز روی گلدسته های حرم پیاده می کند! خورشید اولین نور طلایی خود را به گلدسته ها هدیه می دهد که حاصل این بازتاب یک طلایی بی انتهاست که از آن گلدسته ها به چشم هر رهگذری می رسد!

ضربه های وارد بر گلدسته ها ادامه می یابد و فرود آمدن هر ضربه یادآور می شود که پایان این دیدار دل چسب و کوتاه فرا رسیده است! همان دیداری که سال ها و سال ها برای میسر شدنش لحظه شماری شده است.

به سمت ورودی حرم گام هایی سنگین و بی رمق برداشته می شود. کبوترهای بی شماری که در صحن داخلی اثری از آن ها نبود در حیاط بیرونی حرم و در ورودی "باب المراد" بر زمین نشسته اند و از دانه هایی که یک مرد عرب برای آن ها بر زمین می ریزد، بر می چینند. پرواز کبوترها در "باب المراد" حرم یادآور می شود که این جا همان مکانی است که باید خواست از باب الحوائج اهل بیت! و از او که جود و کرمش زبانزد است!

از بازرسی که عبور می کند گوشی خود را تحویل گرفته و از بیرون حرم و ورودی "باب المراد" به عکسبرداری از آن دو گنبد به هم چسبیده و کبوتران و غربت آن فضا می پردازد:

السلام علیک یا موسی ابن جعفر 

السلام علیک یا جوادالائمه

مرقد و مزار شریف المرتضی در کاظمین که نویسنده نه در کاظمین و نه به مدد موتور جستجوگر گوگل نتوانست در ارتباط با این مرقد اطلاعاتی کسب کند.

مسیر بین "باب المراد" و "باب القبله":

ورودی باب القبلۀ حرم:

و آخرین نگاه ها به آن چه پاسخ سال ها چشم انتظاری برای رسیدن به آن، تنها دو ساعت حضور بود:

پی نوشت اول: نویسنده پس از بازگشت از کاظمین و در ارتباط با زائران سایر کاروان ها فهمید که کاروان هایی که بین ده تا دوازده روز در عراق اقامت دارند، یک شب را در هتل های کاظمین می گذرانند و به لطف خدا این روزها امنیت در کاظمین برقرار است. 

پی نوشت دوم: تمامِ حجمِ آن غربتی که در این تصاویر به وضوح دیده می شود و توسط یک شیعه حس می شود، در مقابل غربت بی حد و اندازۀ سامرا بسیار بسیار ناچیز است. روایتی از آن غربت بی حد و اندازه در حرم مطهر امام دهم و امام یازدهم به زودی بارگزاری خواهد شد.

پی نوشت سوم: اطلاعاتی کامل تر از حرمین شریفین کاظمین را اینجا بخوانید.




بازدید : 13 مرتبه | موضوع : پنج تا شش سالگی من
619
تاريخ : سه شنبه 9 شهريور 1395 | نویسنده : الهام

بهار که فرا می رسد همگان را هوسِ دیدار با سرزندگی و سرسبزی طبیعت به بیرون از چهاردیواری خانه می کشد! و با گذر زمان، شروع گرما مصادف می شود با فصل خانه نشینی! فصلی که زیبایی های بی نظیرش به سادگی از انسان دریغ می شود!

همان طبیعتی که بواسطۀ یک نعمت بی انتها می تواند در بهار همگان را به سوی خود بکشاند، در اواخر تابستان نیز می تواند منشأ یک زیبایی بی انتها و یک قدرت بی انتها و یک برکت بی حد و حصر باشد!

طبیعت ولایت مان مانند بسیاری از نقاط ایران در نوروزِ امسال با یک تأخیر قابل توجه در بارندگی و سرزندگی مواجه بود و برخلاف سال های گذشته که همیشه قبل از بهار در پشت سد، آب بسیار زیادی جمع می شد، نوروز 95 این زیبایی گردشگری بی نظیر از همگان دریغ شد و حتی قطره ای آب از کوهستان به سد سرازیر نشد! دقیقاً از سیزدهم فروردین ماه بود که بارش های بهاری سیل آسا آغاز شد و به لطف پروردگار در مدت دو روز سد پر از آب شد و به طبیعت حیاتی دوباره بخشید! آبی که بواسطۀ سیلاب ها، خاک زیادی را با خود شست و به همراه آب در سد ذخیره کرد و این روزها همان خاک منشأ زیبایی بی حدوحصر ژرفای سد شده است...

اگر چه پایان یافتنِ  تعطیلات نوروز دیدار با زیبایی آب این سد را برای ما میسر نساخت لیکن زیبایی این روزهای سد نیز چیزی از زیبایی بهارِ سد کم ندارد و "فتبارک الله احسن الخالقین"محبت



ادامه مطلب...

بازدید : 47 مرتبه | موضوع : ایران گردی, پنج تا شش سالگی من
618
تاريخ : يکشنبه 7 شهريور 1395 | نویسنده : الهام

چهارشنبه بیست و هفتم مرداد بود که تهران را به مقصد ولایت ترک کردیم و پس از غروب به مقصد رسیدیم. فردای آن روز در استرس کامل سپری شد تا در سایۀ عبور این استرس، شب هنگام در جشن عروسی دایی محسن مان حضوری گرم بهم رسانیمجشن!  

حضور گرم ما از آن جهت بود که بابا و مادرمان را جای عروس و داماد جا زدیم و پس از نونوار شدن بابا و مادرمان مرتب ادعا می کردیم که مادرمان عروس خانم و بابایمان آقای داماد است و در پاسخ به پرسش " پس تو کی هستی؟" ادعا کردیم که ما آقای آشپز هستیمخنده و چندین بار این سوال را مطرح نمودیم که چرا ماشین ما، "ماشین عروسی" نیست! علاقه به کامل شدنِ ژست عروس و دامادی تا حدی بود که یک شاخه گل از آتلیه برداشتیم و رو به مادرمان:" خانوم خانوما من میخوام این گل و بزنم به ماشین مون تا ماشین عروسی بشه!فرشته"

در آتلیه نیز سنگ تمام گذاشته بسیار همکاری دلنشینی داشتیم و ژست هایی رنگین می گرفتیم! لابه لای ژست گیری ها در پاسخ به خانم عکاس که ما را علیرضا جان صدا کردند ادعا کردیم که علیرضا نیستیم و نام مان آرش است و دوست مان هم ملوچ نام دارددرسخوان (برگرفته از داستان های آرش و ملوچ در شبکۀ پویا!) که این نام بسیار مورد توجه برخی اطرافیان قرار گرفت و در یک هفته اقامت در ولایت بر این نامگذاری دامن زدند! ناگفته نماند که قبل از این که مادرمان ما را هم نام امام هشتم نمایند بابایمان تصمیم داشتند نام آرش را بر ما نهند و این گونه شد که یکی از مدافعان نام آرش که البته خوشحالی خود را نیز دزدکی ابراز می نمود همانا بابای ما بودقه قهه 

در مراسم عروسی بر خلاف ژست های عروسی دوستی که قبل از رفتن به عروسی از خود نشان می دادیم و از هفته ها قبل روزی n بار آلبوم عکس های عروسی مادرمان را رصد می کردیم، اصلا علاقه ای به مراسم از خود نشان ندادیم و پس از این که اندکی نق زدیم به مادرشوهر مادرمان سپرده شدیم و بعد از خوردن شام خوابی سنگین را تجربه نمودیم و طبیعتاً بسیار بی آزار بودیم و به مادرمان اجازه دادیم نقش خواهر داماد را هم به جای خود و هم به جای خواهر ارشد داماد که درگیر دختر چهارماهۀ خود بودند، به خوبی اجرا کنندخندونک

تا مراسم به پایان برسد و عروس کُشان(خندونک) سپری شود و عروس و داماد به منزل باباجانمان بروند و مادرمان ساعت ها عروس و داماد را سر پا نگه دارند و در معیت فامیل از آن ها عکس یادگاری بیندازند، عقربۀ ساعت عدد سه بامداد را نشان می داد و بدین ترتیب تمام آن استرس چند ماهه انتخاب لباس و انتخاب آرایشگر و پذیرایی از میهمان ها و برگزاری مجلس به پایان رسید و البته این استرس برای سایر اطرافیان چشمگیر بود چرا که مادرِ ما حتی برای جشن عروسی خود نیز استرسی تجربه نکرده بودند چه برسد برای عروسی اطرافیانخندونک

در ادامۀ مطلب همراه ما باشیدمحبت



ادامه مطلب...

بازدید : 64 مرتبه | موضوع : ایران گردی, پنج تا شش سالگی من
617
تاريخ : يکشنبه 24 مرداد 1395 | نویسنده : الهام

تخیلاتت را دوست می دارم وقتی برای آماده شدن و رفتن به پارک با شوق روانۀ اتاقت می شوی و همزمان دوست خیالی ات را صدا می زنی:" ملوچ بیا بریم!" و وقتی بر دوچرخه ات سوار می شوی و به او اعتراض می کنی:" ملوچ چرا پا نمی زنی؟!" و وقتی همۀ تقصیرها را به گردن ملوچ بینوا می اندازی...بغل

نگاه جستجوگرت را دوست می دارم وقتی که دکمۀ سلفی دوربین گوشی را کشف می کنی و از خودت و ملوچ عکس یادگاری می اندازی و در مواجهه با صورت نشسته و موهای پریشان مادری که تازه تخت را ترک کرده است معصومانه می گویی:" مامانی میای جس (ژست) بگیریم؟"بوس

حرکت دست ها و پاهای کوچکت را دوست می دارم وقتی کفش های اسپورت به پا می کنی و پا به پای مادرت در خانه ورزش می کنی و حلقه زنان آواز می خوانی!درسخوان

شیرین زبانی هایت را دوست می دارم وقتی از دیدن لباس مجلسی بر تن مادرت ذوق زده می شوی و او را عروس خانم می خوانی و اصرار داری که جشنِ در راه، جشن دامادی دایی محسنت نیست بلکه قرار است مادرت عروس خانم باشد و بابایت آقای داماد! و در همین راستا هر روزه آلبوم های عکس شش سال قبل را مرور می کنی و رو به مادرت:" مامانی بیا کتاب عروسیت و با هم بخونیم!"بوس

خلاقیت هایت را دوست می دارم وقتی صبح زود قبل از مادرت بیدار می شوی و تمام پیراهن های کمدت را بر روی زمین پهن می کنی و در پاسخ به اعتراض مادرت که چرا لباس هایت را نقش بر زمین کرده ای، می گویی:" اینا لباس نیستند اینا هواپیما هستند، اینام بال هاشونه!"عینک

ادامه مطلب تو را می خواندچشمکمحبت

 



ادامه مطلب...

بازدید : 73 مرتبه | موضوع : چهار تا پنج سالگی من
616
تاريخ : پنجشنبه 10 تير 1395 | نویسنده : الهام

رمضان که می آید شاید به هم ریختن ساعت خواب و بیداری و خوردن و کارکردن برای هر بنی بشری آزاردهنده باشد ولی برای آن کسی که در رمضان گذشته به علت بیماری نتوانسته است حتی یک ساعت روزه داری را تجربه کند و در حسرت آن مانده است، آمدن رمضان مژدۀ بهاری دوباره است... 

مخصوصا که رمضان برای او نوید فرارسیدن بهاری دیگر نیز باشد! بهاری که در نیمۀ این ماه سر زده است و در روزهایی که کم مانده بود خستگیِ روزمرگی هایش او را از پای درآورد، به او جانی دوباره بخشیده است... بهاری از جنس خودش و جنس هم سفرش! بهاری که او را هزاران بار بیش تر از جانِ شیرین دوست می دارد!

نیمۀ رمضان همان روزی ست که پروردگار تاج مادری بر سرش نهاد و دلبندش را عاشقانه در آغوش کشید!



ادامه مطلب...

بازدید : 86 مرتبه | موضوع : چهار تا پنج سالگی من
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 108 صفحه بعد