♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔
♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔
عزیز مامان و بابا
تاريخ : يکشنبه 27 ارديبهشت 1394 | نویسنده : الهام

 مامان الهام و بابا محسن

لطفا به وقتِ ورود به وبلاگ مان برای شادی روح دوستانِ سفر کرده مان حمد بخوانید...لطفا به این لینک هم حتما سر بزنید...

بسم الله الرحمٰن الرحيم الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ مَـلِكِ يَوْمِ الدِّينِ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ




بازدید : مرتبه | موضوع :
623
تاريخ : دوشنبه 29 خرداد 1396 | نویسنده : الهام

غروب بیست و یکم ماه رمضان در مسیر قم به تهران گذشت تا لحظات اذان مغرب در مسجد مقدس جمکران سپری شود. جای شما سبز خنکای نسیم شبانگاهی و افطار مسافران روزه دار در گوشه گوشۀ این صحن مقدس بسیار زیبا و روحانی می نمود.

و زیباتر و روحانی تر از آن ما بودیم که به تقلید از مادرمان که این بار با ایشان همراه شده بودیم مهر و تسبیح و حتی کتاب دعا برداشته بودیم و به سبک مادربزرگ هایی که آن جا نماز می خواندند بر صندلی ها نشستیم و آن چنان عبادت می کردیم و کتاب دعایمان را می خواندیم و تسبیح می گفتیم که هر چقدر رها نامی به دوستی با ما اصرار ورزید و خودش را هلاک نمود ما از نیایش مان غافل نشدیم و زیباتر آن که دم به دم به سوی مادرمان که در حال نماز بود دست دراز می کردیم و "قبول باشه" می گفتیم

 


اَلسَّلامُ عَلیکَ حینَ تَقوم
سلام بر تو؛ آن گاه که می‌ایستی
السَّلامُ عَلیکَ حینَ تَقعُد
سلام بر تو؛ آن گاه که می‌نشینی
السَّلامُ عَلیکَ حینَ تَقرءُ وَ تُبیِّن
سلام بر تو؛ آن گاه که (قرآن) می‌خوانی و بیان می‌کنی
اَلسَّلامُ عَلَیکَ حینَ تُصَلّی وَ تَقنُت
سلام بر تو؛ آن گاه که نماز می‌گزاری و قنوت می‌خوانی
اَلسَّلامُ عَلَیکَ حینَ تَرکَعُ وَ تَسجُدَ
سلام بر تو؛ آن گاه که رکوع و سجود می‌آوری
اَلسَّلامُ عَلَیکَ حینَ تُهَلِّلُ وَ تُکَبِّر
سلام بر تو؛ آن گاه که «لا اله الا الله» و «الله اکبر» می‌گویی
اَلسَّلامُ عَلَیکَ حینَ تَحمَدُ وَ تَستَغفِر
سلام بر تو؛ آن گاه که (خدا را) می‌ستایی و آمرزش می‌خواهی،
اَلسَّلامُ عَلَیکَ حینَ تُصبِحُ وَ تُمسی
سلام بر تو؛ آن هنگام که روز را آغاز می‌کنی و آن گاه که روز را پشت سر می‌‌گذاری

سفر نیم روزۀ ما به قم با زیارت حضرت معصومه پایان یافت و نائب الزیارۀ شما دوست عزیز بودیم

 

 




بازدید : 34 مرتبه | موضوع : پنج تا شش سالگی من, ایران گردی
622
تاريخ : شنبه 27 خرداد 1396 | نویسنده : الهام

تولد قمری شش سالگی اینجانب علیرضا خان در نیمۀ ماه مبارک رمضان و با دعوت از خان دایی محسن مان و نیز دوست عزیزمان یاسمین بانو که حالا یک داداش کوچک هم دارد، برگزار شد.
 


 
همه میهمان های ما و یک نفر عکاس که مادرمان باشد پشت دوربین
 

 
و هنرنمایی های ما و خان دایی محسن مان در عکاسی و سوژه سازی
 

 
نمونه ای دیگر از سوژه سازی
 
 

 
و ما در کنار یاسمین بانو در حال سوژه سازی


پایان شش سال قمری مان در حالی می گذرد که به تاریخ شمسی این رویداد تاریخی نیز چند صباحی بیش نمانده است و ما که دارای مادری هستیم که همه عمر در حال دویدن و تلاش بوده است و در پس همین تلاش های وافر برخی از برهه های زندگی اش گم شده است امسال به مدرسه نمی رویم و به امید خدا میهمان پیش دبستانی هستیم.
از همان روزهای پایان سال 95 مادرمان قصد ورود به نی نی وبلاگ و پست گذاشتن را داشته اند که میسر نشده است و مطالب زیادی روی هم رفته است، چرا که مادر ما که به مدد وجود ما سه سالی از وادی علم و دانش فاصله داشته است این روزها بدجور تخته گاز می رود تا مرزهای علم و دانش مملکت را درنوردد خندونکزبان و رتبه علم و فناوری ایران را در رنکینگ جهانی جابجا کنددرسخوان و اینگونه است که رسیدگی به خانه مجازی ما هر روز به تعویق می افتد!
اتفاق خوب ماجرا ابداع ربات نی نی وبلاگ در تلگرام است که پست گذاری در وبلاگ را بسیار راحت کرده است و نه نیازی به کم کردن حجم عکس هاست و نه زمان زیادی برای آپلود عکس لازم است. آااااااااای حال می دهد پست گذاری به شیوۀ نوین!!
مخصوصا که مادرمان مدت هاست برای حفظ آرامش خاطر تلگرام را از گوشی خود پاک نموده اند و فقط با لب تاپ به تلگرام آمد و شد دارند و این گونه است که تایپ با صفحه کلید لب تاب هم بس ساده می کند پست گذاری در وبلاگ ما را!
خلاصه اینکه هموطن و هم خانۀ مجازی به قسمت ارتباط با تلگرام نی نی وبلاگ سر بزن و بروز رسانی وبلاگت را انجام بده تا دیگر بار رونق بگیرد آن خانه های مجازی گذشته مان!




بازدید : 33 مرتبه | موضوع : پنج تا شش سالگی من
621
تاريخ : پنجشنبه 26 اسفند 1395 | نویسنده : الهام

یک کار مفیدی که می تواند در زندگی هر فردی (حتی من و شماچشمک) صورت پذیرد تهیه آرشیو ماهانه از عکس هایی است که از دوربین و گوشی به لپ تاب منتقل می شودآرام اینگونه است که اگر چندین ماه از وبلاگ نویسی جا بمانید مرور خاطرات تان کار سختی نیستچشمک

اواخر شهریور بود که مادرمان در یک اقدام ضربتی مجددا ماشین خریده و زیر نظر دایی علی مان که دو هفته ای میهمان ما و مربی آموزش رانندگی مادرمان بودند، مصمم رانندگی را از سر گرفته و این نتیجۀ اخلاقی حاصل شد که رانندگی از خیلی کارهایی که مادرمان در طول زندگی انجام داده بودند به مراتب راحت تر بوده و فقط نیاز به تمرین داشته است! 

در جریان رانندگی با مادرمان ماشین های مختلف را در دسته بندی های زیر قرار دادیم:" سمند ناراحته! سوناتا و 206 اخمواند، پراید خوشحاله..."درسخوان

و تهران گردی با دایی علی مان در پل طبیعت:

و بوستان یاس:

با وجود دو هفته برنامه ریزی برای بردن دایی علی مان تا شمال این امکان میسر نشد و از قضا دو روز پس از بازگشت دایی علی مان به ولایت برنامه خودبخود روبراه شد و ما ماندیم در شرمساری دایی علی مانخندونک

دیگر بار چند روزی میهمان عمو سیاوش در تالار رستوران رامسر پلازا در مجاورت تله کابین رامسر بودیم:

و سفرمان مقارن شد با سیلی که در اندکی زمانی داشت رامسر را با خود می بردخسته

گردش های پاییزی مان کما فی السابق ادامه دار بوده است و علاقۀ ما به ژست گرفتن های عجیب و غریب هم:

گلچین محرم امسال عکسی ست از ما+ زنجیری که بابتش دعوای سنگینی با امیرعلی خاله مان کردیم و هنوز او را امیرعلی دروغگو خطاب می کنیم+ تنها دختر خاله مان زهرا بانو در حال دهن کجی به عکاسفرشته:

جشن تولد بابایمان که سه نفره برگزار شد با یک کیک تولد باب اسفنجیخندونک به افتخار ماخندونک و باز هم ژست های عجیب و غریبی که در مهد و به وقت انداختن عکس پاییزی از دختر بچه ها کپی برداری کرده بودیمخندونک و آن ها را با پلودی ماشین پلیس مان شریک شدیمفرشته:

و نهایت ژست گیری های عاشقانه مانخندونک:

و پاییزهای آرامش بخش دماوند در کنار رودخانه ای زیبا و پرخروش که به لطف پروردگار سیل آسا می رفت:

و خاتمۀ پاییز با عکس پاییزی در مهد:

و شروع زمستان باز هم در دماوند و کنار رودخانه:

جشن تولد مادرمان که به گونه ای متفاوت برگزار شد و خاله مرجانمان به علت نزدیکی تولد مادرمان و عمو داود (همسر خاله مرجان) زحمت برگزاری جشن تولد مشترکی را کشیدند و این جشن بسیار بر مادرمان چسبیدزیبا نه زحمتی، نه خستگی ای، درست مانند یک میهمانچشمکخندونک و ما و مطهره بانو در جشن تولدی که چند دقیقه دوستی داشتیم و دو برابر آن زمان دعوادرسخوان:

از ویژه گردش های زمستانه مان یک روز برفی در ارتفاعات تلو و مشرف بر دریاچۀ لتیان بود که به ما دیدار  با مناظری زیبا را هدیه کرد:

و خاتمه خاطرات سال 95 چهارشنبه سوری دیگری در اطراف تهران بود:

و اما منتخب شیرین زبانی های ما در مدتی که گذشت:

این پرتقال زخمیه! من پرتقال زخمی (پرتقال خونی) نمی خورم!

مامان نارنگی تُف کرد تو صورتم! (پاشیدن آب نارنگی بر صورت موقع پوست کندن)

من خواهر کوچیک و برادر کوچیک نمیخوام! من برادر بزرگ میخوام شبیه مصطفی! ( در مواجهه با دیگران به وقت آرزو کردن برای داشتن خواهر یا برادر!) 

کرزدن (کرگدن) پاندای کونگ فوکار رو زد!

تکرار مکرر عبارت "ساختمان فرو ریخت! آتش نشانان زیر آوار پلاسکو مدفون شدند!" آموخته از تلویزیون در حادثه تلخ پلاسکوغمگین

و پایان آتش نشانان با علاقۀ بیش از قبل ما به آتش نشانان همراه شد به گونه ای که نقاشی را که مدت ها بود طرفش نمی رفتیم با ذوق و شوق کشیدن ساختمان و آتش نشان ادامه دادیم و از آن طرف یک لگوی آتش نشان که برای سن مان مناسب نبود را نشان کردیم و آن قدر بر داشتنش اصرار کردیم تا مالک آن شدیم و پس از چند بار که بابایمان را برای درست کردنش کلافه کردیم، آموختیم که خلاقیت به خرج دهیم و روزانه حدود پنج تا شش ساعت با آن سرگرم بودیم و چنان خلاقیت هایی از خودمان نشان دادیم که موجبات تشویق شدن مان را بر انگیخت و ما را مالک لگوی پلیس هم کرد و این تشویق ها و لگوخریدن ها هم چنان ادامه دار خواهد بودراضی

و پایان این پست با عکس نوروزی که در مهد گرفته شده است و مربی مان یادش رفته به وقت نوبت عکس انداختن مان کت مان را هم بر ما بپوشاندقهر:

 

سال بسیار خوبی را برای شما همراه دوست داشتنی آرزومندیممحبت




بازدید : 31 مرتبه | موضوع : پنج تا شش سالگی من
620
تاريخ : جمعه 12 شهريور 1395 | نویسنده : الهام

به مناسبت شهادت جوادالائمه

" کلیۀ زائران کاروان بدر منور جهت عزیمت به کاظمین ساعت 12:30 نیمه شب در لابی هتل آماده باشند" نوشته ای است که در دومین روز حضور در کربلا در گوشه و کنار هتل نصب شده است.

زمان موعود فرا می رسد. زائران غسل زیارت امام موسی کاظم و امام جواد را به جا می آورند و تا حدود یک بامداد همگی در لابی هتل حضور می یابند! به علت شرایط امنیتی اتوبوس ها اجازۀ نزدیکی به محوطۀ اطراف حرم را ندارند و زائران ناچارند نیم ساعتی را پیاده روی کنند تا در میدانی کمی آن طرف تر از حرم بر اتوبوس ها سوار شوند کاری که برای اغلب زائران کهنسال بسیار سخت است و فرزندانشان جهت رساندن آن ها به اتوبوس ها محکوم اند به اجارۀ چرخ های حمل وسایل که در اطراف حرم به وفور دیده می شوند. 

برای او که رسیدن به کاظمین یکی از آرزوهای دیرینه است، پیاده روی به چشم نمی آید و یک اضطراب مبهم توأم با شادی بر وجودش حاکم است! چرا که مدیر کاروان بارها و بارها اعلام کرده است که رفتن به کاظمین منوط به برقراری امنیت در روزهای حضور در عراق است و  چه بسا به هر دلیلی اتوبوس از نیمۀ راه بازگردد و امکان پیشروی به آن داده نشود!

اتوبوس به راه می افتد! بر چشمانِ اغلب زائران خواب می نشیند ولی او همچنان چشم به اطراف می دوزد! اتوبوس در پلیس راه های بین راهی توقف می کند و او شاهد حضور سگ هایی است که در اطراف اتوبوس شامۀ خود را به کار می گیرند تا در صورت وجود مواد منفجره در اتوبوس آن را شناسایی کنند! 

به لطف خدا ایستگاه های بازرسی بین راهی یکی یکی پشت سر گذاشته می شود و او هم چنان به جلو چشم دوخته است تا شاید از دور شاهد دو گنبد به هم چسبیده باشد که در تاریکی شب می درخشد!

حدود سه ساعت و نیم از آغاز حرکت می گذرد که اتوبوس متوقف می شود زائران همه پیاده می شوند و اتوبوس برای آخرین بار مورد تفتیش قرار می گیرد. صدای دلنشین اذان صبح به گوش می رسد و ندا می دهد که تا حرم چیزی نمانده است. این در حالی ست که هیچ اثری از آن دو گنبد به هم چسبیده نیست!

بازرسی بدنی زائران و تفتیش اتوبوس ها که به پایان می رسد کمی آن طرف تر دیگر بار زائران بر اتوبوس ها سوار می شوند و مشخص می شود تا حرم هنوز فاصلۀ زیادی باقی مانده است... 

به دستور مدیر کاروان زائران از اتوبوس ها پیاده می شوند و اعلام می شود که مدت حضور در کاظمین نهایتاً دو ساعت است و به محض پایان زمان همگی در محل پیاده شدن از اتوبوس  (باب القبله) آماده باشند. چشمان او هم چنان در جستجوی همان دو گنبد به هم چسبیده است ولی چیزی نمایان نمی شود!

از بازرسی بدنی دوم رد می شوند. یک خیابان پهن و بسیار خلوت پیش روست که دو طرف آن را مغازه ها و چند مهمان پذیر پوشانده اند.

او و همراهش جزو اولین کسانی هستند که به حرم نزدیک می شوند. گام هایش را سریع تر بر می دارد و پیش می رود. هنوز اثری از  آن دو گنبد زیبا نیست و فقط دو گلدستۀ در حال ساخت نمایان است. چند عکس از همراه به ثبت می رساند و باز هم پیش می روند...

ورودی "باب القبله" حرم که رو به همان خیابان است، بسته شده و برای ورود به حرم باید یک چهارم مسیر دایروی طی شود و آن ها از "باب المراد" به صحن حرم وارد شوند. هیجان حاکم بر قلبش بیشتر می شود... آخرین مرحلۀ بازرسی و تحویل گوشی  در "باب المراد" به پایان می رسد و پا در صحن حرم می گذارد...

دوباره آن یک چهارم دور باید در صحن حرم طی شود تا دسترسی به ورودی خانم ها از مقابل "باب القبله" امکان پذیر باشد. طی این مسیر همراه می شود با عبور از مقابل طاق هایی با معماری اسلامی و بسیار آرامش بخش و زیبا که " الله اکبر" بر آن حک شده است و دور تا دور حرم را پوشانده است.

(عکس ها در مسیر برگشت و پس از طلوع خورشید گرفته شده است) 

با این که هنوز نیم ساعت بیشتر از اذان صبح نگذشته است ولی سکوت سنگینی بر صحن حرم حاکم است و او که کربلا و نجف را همواره از حضور زائران مشتاق، گرم دیده است با دیدن این سکوت حس غریبانۀ عجیبی را تجربه می کند! حسی که با تک تک زائران وارد شده به صحن همراه است...

هم کاروانیان وضو می گیرند و از ورودی خانم ها وارد صحن اصلی می شوند. فضایی بزرگ با فرش هایی که برای اقامۀ نماز پهن شده است و سایبان های سبزی که جمع شده است تا به وقت تابش آفتاب سوزان کاظمین برافراشته شوند و زائران در خنکای آن بیاسایند و عبادت کنند. 

( این عکس از اینترنت گرفته شده است چرا که بردن گوشی به داخل صحن در حرم های عراق ممنوع است)

نماز صبح را روی فرش های حیاط اقامه می کند، از قفسه های داخل صحن زیارت نامه بر می دارد و به سمت ضریح به راه می افتد. این جا ناخودآگاه گام ها کند می شود! همان سنگینی غریبانه بر سرعت گام ها نیز تأثیر می گذارد...

ضریح از دور نمایان می شود و او سلام می دهد و بر غربت ائمۀ کاظمین اشک می ریزد. با این که واژۀ "غریب" همواره با نام پسر امام هفتم و پدر امام نهم همراه است ولی حقیقت چیز دیگری ست و به نظر می رسد حرم امامین کاظمین بسیار غریبانه تر از بارگاه ملکوتی امام مهربانی ها است...

زیارت نامۀ هر دو امام قرائت می شود و به علت کوتاه بودن زیارت نامه ها حالا ساعتی وقت هست برای قدم زدن در حیاط و چشم دوختن به گنبد بارگاه ملکوتی این دو امام... همۀ ملتمسان دعا یک به یک از ذهنش عبور می کنند و نام شان بر لب زمزمه می شود و برایشان عاقبت به خیری آرزو می شود...

به اتفاق همراه به حیاط حرم وارد می شود و به آن سایبان های سبز رنگ غریبانه چشم می دوزد. آسمان، آبی بی انتهایش را به آن صحن و سرا هدیه می دهد! عده ای از زائران غیرایرانی که بنظر می رسد شب را در حرم گذرانده اند، اینک در صحن حرم خوابیده اند...

حرم از چهار سو با ایوان های چوبی بسیار زیبا احاطه شده است که در یک طرف هشت ستون و در طرف دیگر ده ستون آن را نگه داشته اند. صحن و سرای کاظمین با ستون های چوبی زیبایش، عمارتی بسیار شبیه به چهل ستون را در ذهن تداعی می کند.

( این عکس از اینترنت گرفته شده است.)

بر روی زمین انواع و اقسام حشرات دیده می شوند که  خوراکی برای گنجشک های مقیم در حرم هستند. با روشن شدن هوا گنجشک ها که تعدادشان نیز بسیار زیاد است، در سقف ایوان حرم خودنمایی می کنند و به مرور زمان صدای جیک جیک آن ها بلند و بلندتر می شود.

طلوع نزدیک می شود! او از بالای یکی از سکوهای اطراف حیاط همه چیز را رصد می کند و با خود می اندیشد که آیا رفتن از این صحن و سرا بازگشت دوباره ای نیز خواهد داشت؟! و آیا او در عمر باقیماندۀ خود فرصتی برای زیارت مجدد این حرم خواهد یافت؟! گذر این افکار از ذهنش او را بسیار دلتنگ می کند.

زمانی برای ماندن باقی نیست! هم کاروانیان را می بیند که دوان دوان به سمت خروجی حرکت می کنند. نای بلند شدن برای او باقی نمانده است و هنوز نرفته دلتنگ آن غربت بی انتهاست...

صدای ضربه زدن دلنشینی در فضای حرم طنین انداز می شود و نگاهش را به بالای گلدسته های در حال ساختِ حرم می کشاند! همان جا که مردی هنر دست خود را با ضربه هایی گوش نواز روی گلدسته های حرم پیاده می کند! خورشید اولین نور طلایی خود را به گلدسته ها هدیه می دهد که حاصل این بازتاب یک طلایی بی انتهاست که از آن گلدسته ها به چشم هر رهگذری می رسد!

ضربه های وارد بر گلدسته ها ادامه می یابد و فرود آمدن هر ضربه یادآور می شود که پایان این دیدار دل چسب و کوتاه فرا رسیده است! همان دیداری که سال ها و سال ها برای میسر شدنش لحظه شماری شده است.

به سمت ورودی حرم گام هایی سنگین و بی رمق برداشته می شود. کبوترهای بی شماری که در صحن داخلی اثری از آن ها نبود در حیاط بیرونی حرم و در ورودی "باب المراد" بر زمین نشسته اند و از دانه هایی که یک مرد عرب برای آن ها بر زمین می ریزد، بر می چینند. پرواز کبوترها در "باب المراد" حرم یادآور می شود که این جا همان مکانی است که باید خواست از باب الحوائج اهل بیت! و از او که جود و کرمش زبانزد است!

از بازرسی که عبور می کند گوشی خود را تحویل گرفته و از بیرون حرم و ورودی "باب المراد" به عکسبرداری از آن دو گنبد به هم چسبیده و کبوتران و غربت آن فضا می پردازد:

السلام علیک یا موسی ابن جعفر 

السلام علیک یا جوادالائمه

مرقد و مزار شریف المرتضی در کاظمین که نویسنده نه در کاظمین و نه به مدد موتور جستجوگر گوگل نتوانست در ارتباط با این مرقد اطلاعاتی کسب کند.

مسیر بین "باب المراد" و "باب القبله":

ورودی باب القبلۀ حرم:

و آخرین نگاه ها به آن چه پاسخ سال ها چشم انتظاری برای رسیدن به آن، تنها دو ساعت حضور بود:

پی نوشت اول: نویسنده پس از بازگشت از کاظمین و در ارتباط با زائران سایر کاروان ها فهمید که کاروان هایی که بین ده تا دوازده روز در عراق اقامت دارند، یک شب را در هتل های کاظمین می گذرانند و به لطف خدا این روزها امنیت در کاظمین برقرار است. 

پی نوشت دوم: تمامِ حجمِ آن غربتی که در این تصاویر به وضوح دیده می شود و توسط یک شیعه حس می شود، در مقابل غربت بی حد و اندازۀ سامرا بسیار بسیار ناچیز است. روایتی از آن غربت بی حد و اندازه در حرم مطهر امام دهم و امام یازدهم به زودی بارگزاری خواهد شد.

پی نوشت سوم: اطلاعاتی کامل تر از حرمین شریفین کاظمین را اینجا بخوانید.




بازدید : 147 مرتبه | موضوع : پنج تا شش سالگی من
619
تاريخ : سه شنبه 9 شهريور 1395 | نویسنده : الهام

بهار که فرا می رسد همگان را هوسِ دیدار با سرزندگی و سرسبزی طبیعت به بیرون از چهاردیواری خانه می کشد! و با گذر زمان، شروع گرما مصادف می شود با فصل خانه نشینی! فصلی که زیبایی های بی نظیرش به سادگی از انسان دریغ می شود!

همان طبیعتی که بواسطۀ یک نعمت بی انتها می تواند در بهار همگان را به سوی خود بکشاند، در اواخر تابستان نیز می تواند منشأ یک زیبایی بی انتها و یک قدرت بی انتها و یک برکت بی حد و حصر باشد!

طبیعت ولایت مان مانند بسیاری از نقاط ایران در نوروزِ امسال با یک تأخیر قابل توجه در بارندگی و سرزندگی مواجه بود و برخلاف سال های گذشته که همیشه قبل از بهار در پشت سد، آب بسیار زیادی جمع می شد، نوروز 95 این زیبایی گردشگری بی نظیر از همگان دریغ شد و حتی قطره ای آب از کوهستان به سد سرازیر نشد! دقیقاً از سیزدهم فروردین ماه بود که بارش های بهاری سیل آسا آغاز شد و به لطف پروردگار در مدت دو روز سد پر از آب شد و به طبیعت حیاتی دوباره بخشید! آبی که بواسطۀ سیلاب ها، خاک زیادی را با خود شست و به همراه آب در سد ذخیره کرد و این روزها همان خاک منشأ زیبایی بی حدوحصر ژرفای سد شده است...

اگر چه پایان یافتنِ  تعطیلات نوروز دیدار با زیبایی آب این سد را برای ما میسر نساخت لیکن زیبایی این روزهای سد نیز چیزی از زیبایی بهارِ سد کم ندارد و "فتبارک الله احسن الخالقین"محبت



ادامه مطلب...

بازدید : 162 مرتبه | موضوع : ایران گردی, پنج تا شش سالگی من
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 109 صفحه بعد