آمار ♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔
♥♔ شیرین کاریهای علیرضا ♥♔
عزیز مامان و بابا
تاريخ : يکشنبه 27 ارديبهشت 1394 | نویسنده : الهام

 مامان الهام و بابا محسن

لطفا به وقتِ ورود به وبلاگ مان برای شادی روح دوستانِ سفر کرده مان حمد بخوانید...لطفا به این لینک هم حتما سر بزنید...

بسم الله الرحمٰن الرحيم الْحَمْدُ للّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ الرَّحْمـنِ الرَّحِيمِ مَـلِكِ يَوْمِ الدِّينِ إِيَّاكَ نَعْبُدُ وإِيَّاكَ نَسْتَعِينُ اهدِنَا الصِّرَاطَ المُستَقِيمَ صِرَاطَ الَّذِينَ أَنعَمتَ عَلَيهِمْ غَيرِ المَغضُوبِ عَلَيهِمْ وَلاَ الضَّالِّينَ




بازدید : مرتبه | موضوع :
617
تاريخ : يکشنبه 24 مرداد 1395 | نویسنده : الهام

تخیلاتت را دوست می دارم وقتی برای آماده شدن و رفتن به پارک با شوق روانۀ اتاقت می شوی و همزمان دوست خیالی ات را صدا می زنی:" ملوچ بیا بریم!" و وقتی بر دوچرخه ات سوار می شوی و به او اعتراض می کنی:" ملوچ چرا پا نمی زنی؟!" و وقتی همۀ تقصیرها را به گردن ملوچ بینوا می اندازی...بغل

نگاه جستجوگرت را دوست می دارم وقتی که دکمۀ سلفی دوربین گوشی را کشف می کنی و از خودت و ملوچ عکس یادگاری می اندازی و در مواجهه با صورت نشسته و موهای پریشان مادری که تازه تخت را ترک کرده است معصومانه می گویی:" مامانی میای جس (ژست) بگیریم؟"بوس

حرکت دست ها و پاهای کوچکت را دوست می دارم وقتی کفش های اسپورت به پا می کنی و پا به پای مادرت در خانه ورزش می کنی و حلقه زنان آواز می خوانی!درسخوان

شیرین زبانی هایت را دوست می دارم وقتی از دیدن لباس مجلسی بر تن مادرت ذوق زده می شوی و او را عروس خانم می خوانی و اصرار داری که جشنِ در راه، جشن دامادی دایی محسنت نیست بلکه قرار است مادرت عروس خانم باشد و بابایت آقای داماد! و در همین راستا هر روزه آلبوم های عکس شش سال قبل را مرور می کنی و رو به مادرت:" مامانی بیا کتاب عروسیت و با هم بخونیم!"بوس

خلاقیت هایت را دوست می دارم وقتی صبح زود قبل از مادرت بیدار می شوی و تمام پیراهن های کمدت را بر روی زمین پهن می کنی و در پاسخ به اعتراض مادرت که چرا لباس هایت را نقش بر زمین کرده ای، می گویی:" اینا لباس نیستند اینا هواپیما هستند، اینام بال هاشونه!"عینک

ادامه مطلب تو را می خواندچشمکمحبت

 



ادامه مطلب...

بازدید : 53 مرتبه | موضوع : چهار تا پنج سالگی من
616
تاريخ : پنجشنبه 10 تير 1395 | نویسنده : الهام

رمضان که می آید شاید به هم ریختن ساعت خواب و بیداری و خوردن و کارکردن برای هر بنی بشری آزاردهنده باشد ولی برای آن کسی که در رمضان گذشته به علت بیماری نتوانسته است حتی یک ساعت روزه داری را تجربه کند و در حسرت آن مانده است، آمدن رمضان مژدۀ بهاری دوباره است... 

مخصوصا که رمضان برای او نوید فرارسیدن بهاری دیگر نیز باشد! بهاری که در نیمۀ این ماه سر زده است و در روزهایی که کم مانده بود خستگیِ روزمرگی هایش او را از پای درآورد، به او جانی دوباره بخشیده است... بهاری از جنس خودش و جنس هم سفرش! بهاری که او را هزاران بار بیش تر از جانِ شیرین دوست می دارد!

نیمۀ رمضان همان روزی ست که پروردگار تاج مادری بر سرش نهاد و دلبندش را عاشقانه در آغوش کشید!



ادامه مطلب...

بازدید : 65 مرتبه | موضوع : چهار تا پنج سالگی من
615
تاريخ : سه شنبه 8 تير 1395 | نویسنده : الهام

استقرار در اتاق ها و گرفتن رمز اینترنتی از پذیرش هتل جهت اتصال با ایران، آن قدرها زمان می برد که به اذان مغرب حرم نرسد. ساعتی پس از اذان و با پشت سر گذاشتن چند مرحله بازرسی بدنی خود را در محوطۀ حرم می بیند! جایی که سال هاست نفس کشیدن در آن برایش تبدیل به یک آرزوی دیرینه شده بود! هنوز هم باورش برای او سخت است که این اوست که در هوای مقتدایش نفس می کشد و حالی که به او دست داده است، حال کسی است که در پسِ گذر یک عمر حالا گمشده اش را یافته است، گمشده ای از جنس یک پدر دلسوز و مهربان!

حرم شلوغ نیست. خانواده های عرب در گوشه و کنار محوطۀ بیرونی در کنار هم نشسته اند و در صفای حرم مولا مشغول راز و نیاز هستند. پنکه های تعبیه شده روی دیواره های حرم آبی معطر به گلاب بر زائران می افشاند و آن ها را خنک می کند. زمان زیادی باقی نمانده است چرا که مدیر کاروان خواسته است که همگان ساعت نه و نیم شب جهت عزیمت به حرم در لابی هتل جمع شوند. با این حال او را یارای آن نیست که حتی یک دقیقه دیگر هم صبر کند و با این که نیم ساعتی بیش تر زمان ندارد، روانۀ حرم می شود.

کفش ها و گوشی تلفن همراه خود را در کمدهای مستقر در محوطۀ حرم که مخصوص گذاشتن کفش و وسایل همراه است، می گذارد و کلید آن را که مشابه بند ساعت به دور مچ دست حلقه می شود، بر می دارد و پس از عبور از آخرین مرحلۀ بازرسی وارد حرم مطهر می شود. و حالا دقیقاً زمانی است که تمام مفهوم آن عبارتی که از کودکی در مراسم مرتبط با مولا علی شنیده است را حس می کند:" ایوان نجف عجب صفایی دارد! بنگر که علی چه بارگاهی دارد!"

دقایقی پر از هیجان و اضطراب می گذرد و او خودش را در مقابل عظمتی بی پایان می یابد... عظمتی که شاید جبرانی ست بر تمام آن سال های خانه نشینی و سال های سکوت و سال های مظلومیت! این جا یک عظمت توأم با رحمت موج می زند! رحمتی که هر شیعه ای را به سمت خود می کشد! و آن قدر این جاذبه عمق دارد که هر زائری آن را با تمام وجود لمس می کند...

نویسنده دقیقا به یاد نمی آورد که زل زدن به آن همه عظمت سیری ناپذیر چقدر زمان برده است! چرا که او برخلاف همیشه که با ورود به صحن و سرای امامان زیارت نامه به دست می شود و با خواندن اذن دخول و دعاهای مرحله به مرحله به دیدار مشرف می شود ولی این جا دلش تاب نمی آورد و شوق رسیدن و آن جاذبۀ پدرانه او را در خود گم می کند!

وقتی به خود می آید که ساعت از نه و نیم گذشته است و او که تازه خود را پیدا کرده است ذوالفقار مولا را در قسمت بالایی ایوان ضریح در مقابل چشمان خود می بیند و به یاد می آورد تمام آن شجاعتی را که علی در جنگ خندق و در نبرد با عمربن عبدود به کار بست و شد علی! کاری که بسیاری از مسلمان نماهای آن روزگاران، حتی به دستور پیامبر انجام ندادند...

ناچار به بازگشت می شود و وقتی در مقابل هتل کاروانیان را عازم حرم می بیند، با آن ها همراه شده و دیگر بار به سوی همان جاذبه بر می گردد. مدیر کاروان که مداح اهل بیت است میکروفن به دست می شود و تمام طول مسیر با صدای بلند در مدح و ثنای علی می خواند به گونه ای که عرب ها نیز در اطراف کاروانیان جمع می شوند و این نوا برایشان بسیار خوش می نماید... صدای مداح بلندتر می شود! صدا آن قدرها بلند هست که او با تمام وجود غربت ائمۀ بقیع را درک کند! همان غربتی که به موجب آن حتی ده سال قبل که او به مدینه منوره مشرف شده بود کسی جرأت گریستن در مقابل نرده های بقیع را نداشت و همه بغض در گلو و آرام بر مظلومیت فاطمه و فرزندانش می گریستند! بلندی صدای مداح یادآور می شود قساوت قلب جماعتی را که در هوای مدینه حتی نفس کشیدن را بر زائران و مخصوصا شیعیان سخت کرده بودند چه برسد به مداحی آن هم با صدای بلند!

از مراحل مختلف بازرسی که صرفاً جهت حفظ امنیت انجام می شود و به همین دلیل بس شیرین می نماید، صبورانه می گذرند و کمی آن طرف تر در محوطۀ امن حرم جا خوش می کنند! این جا دوباره مظلومیت علی به میان می آید همان مظلومیتی که باعث شد مردی چون علی با وجود همۀ لیاقتش برای مصالح اسلام و مسلمین بیست و پنج سال سکوت کند و در مدت چهارسالۀ خلافت خود برای مردمش بهترین را بخواهد! 

مداح دوباره تاریخ را ورق می زند تا از برگی دیگر از مظلومیت علی رونمایی شود:" با توجه به اتفاقات گذشته و کینۀ فراوانی که در دل دشمنان علی بود و احتمال داشت که در صورت علنی بودن مکان دفن، نبش قبر اتفاق افتد، آن حضرت نخواست محل به خاک سپاریش آشکار شود! در زمان امام صادق(ع) که بنی‌امیه سقوط کرده بود و خوارج نیز به دسته‌های مختلف تقسیم و تضعیف شده بودند، ایشان مقبرۀ امام علی(ع) را به برخی از شیعیان معرفی کردند. زمانی قبر امام علی(ع) علنی شد که هارون برای شکار به کوفه می‌رود و متوجه می‌شود که حیوانات در زمان فرار به یک تپه پناه می‌برند. هارون ماجرا را از یکی از شیعیان جویا می‌شود و زمانی که پی می‌برد آن جا قبر امام علی(ع) است، سه روز به عزاداری می‌پردازد."

شیعیان حلقه وار نشسته اند و بی اختیار بر مظلومیت مقتدای خود می گریند. نادعلی برای شفا و عاقبت به خیری و قضای حاجت خوانده می شود و زائران با تمام وجود همۀ صد و ده "یا علی" را زمزمه می کنند. همان نادعلی که بارها و بارها توسط شیعیان مولا و در دیارشان خوانده شده است ولی این بار نوای "یا علی" از فاصله ای بسیار نزدیک و در صحن و سرای مولا بلند می شود و حس و حال همه را دگرگون می کند.

عقربۀ ساعت روی دوازده است که کاروانیان از هم جدا می شوند و او به اتفاق خالۀ مهربان زیارت نامه به دست می شوند و به سمت ضریح به راه می افتند! اذن دخول می خوانند، دعای لحظۀ ورود را قرائت می کنند و آرام و بی صدا چشم در چشم ضریح می شوند. فضا آن قدر آرام است که به هر زائری امکان می دهد تا دقیقا کنار ضریح بایستد و زیارت نامه بخواند و او که حتی در نیمه شب های حرم امام رضا چنین شرایطی را ندیده است، فرصت را بسیار مغتنم می شمارد.

مسلمانان از همۀ نقاط بلاد اسلامی مهمان یتیم نوازی علی هستند و هر دسته به شیوۀ خود به مولا عرض ارادت می کنند. شیعیان ایرانی دست بر سینه می گذارند تعظیم می کنند و زیر لب سلام زمزمه می کنند. شیعیان پاکستان که به شیوۀ خاص و با لباس های سر تا پا تک رنگ و با رنگ های شاد دیده می شوند در آستانۀ ورود بر زمین می نشینند و بوسه می زنند و سپس بلند شده به ضریح نزدیک می شوند و زیارت نامه می خوانند. شیعیان هندی با زیارت نامه هایی که ترجمه ای به زبان انگلیسی نیز در آن به ثبت رسیده، درود بر مولا را زمزمه می کنند. شیعیان عرب زبان لبنان، عراق، سوریه نیز زیارت نامۀ عربی می خوانند.

زیارت نامه را بند به بند می خواند و لابلای بندهای زیارت نامه، همان جاذبه نگاهش را به خود خیره می کند! به راستی در کدامین مکان تفریحی دنیا چنین جاذبه ای و چنین آرامشی و چنین معماری بی نظیر و زیبایی می توان یافت! این جا همان جاست که انسان نیمۀ گمشدۀ خود را می یابد و با یک دنیا آرامش و یک دنیا عشق و یک دنیا عطش برای رسیدنِ دوباره، به شهر و دیار خود باز می گردد. وجود همان جاذبه است که هر عاشقی را پس از یک بار رسیدن تشنۀ دیدار مجدد می کند تا هر بار مسافری را عازم نجف ببیند دلش را با او به هوای نجف بفرستد!

او را یارای آن نیست که از آن جاذبه دور شود. کمی آن طرف تر و بیرون از ورودی ضریح قصد نماز می کند که با تذکر محترمانۀ خادم حرم به آن طرف تر هدایت می شود. در نجف (و سامرا) بخش بانوان به گونه ای است که رو به قبله ایستادن در مجاورت ضریح مساوی می شود با پشت کردن به ضریح و پشت کردن به ضریح حتی برای اقامۀ نماز مسأله ای است که تذکر خادمان را در پی خواهد داشت. به گونه ای که اقامۀ نماز در آن بخش را باطل می شمارند.

با لبخند معذرت خواهی می کند و آن طرف تر به نماز می ایستد. زمان سپری می شود. دو ساعت مانده به اذان صبح به همراه خالۀ دوست داشتنی و همیشه همراه وارد صحن بیرونی می شوند. جلو می روند و روی سکوهای کناری دقیقا روبروی ایوان نجف می نشینند تا به عظمت آن خیره شوند. در گوشه و کنار حرم افراد مختلف به تماشای ایوان طلای مولا نشسته اند. نگاه کردن به شیعیان مولا نیز لذتی صدچندان را به او انتقال می دهد. همان ها که عشق به مولا برای شان بهانه ای شده است که از گوشه و کنار دنیا به قصد زیارت به کشوری جنگ زده عزیمت کنند.

در این سرزمین ساعت چندان نقش مهمی ایفا نمی کند چرا که نویسنده در تمام مدت اقامتش در عراق در ساعت های مختلفی از شبانه روز ( و حتی نیمه های شب) از نوزاد و کودک و جوان تا پیرمرد و پیرزن هشتاد ساله را بیدار می بیند و حتی جوانان عراق را در ساعت های پایانی و نیمه های شب در حال بازی والیبال و فوتبال دیده است.

رفت و آمدهای پی در پی ماشین های حامل اجساد افراد تازه گذشته، نیز به وفور در حرم مولا به چشم می خورد. این اجساد توسط چند نفر که به نظر می رسد شغل شان به پابوس بردنِ مردگان برای آخرین بار است، جابجا می شوند. آنها تکبیرگویان رفتگان را در آخرین زیارت شان همراهی می کنند. گاهی نیز جسدی که به پرچم عراق ملبس شده است میهمان آن ها می شود و همراهی مردم و نیز تشریفات نظامی گویای آن است که زیارت کننده از شهیدانی است که از میدان جنگ علیه داعش به پابوس مولا آمده است و خوش به سعادت آن که در راه اسلام و وطن جان بسپارد و مولا نیز به دیدار او آید!

زمان می گذرد و خستگی بر چشمان همراه می نشیند. به صحنی آن طرف تر می روند جایی که همه می توانند آزادانه بیاسایند و چشمان خود را به خواب بسپارند. چند زائر دیگر آن جا دراز کشیده اند. همراه در چند ثانیه ای می رود و او که پس از مدت ها انتظار آمده است و نگران پایانِ این وصال است دیگر بار به سمت همان جاذبۀ دوست داشتنی کشیده می شود. می نشیند و فقط نگاه می کند. خانمی عرب با مهر جلو می آید و وقتی از ایرانی بودنش اطمینان حاصل می کند با کلماتی شکسته از عشقش به امام رضا و لحظات شیرینی که در جوار بارگاه ملکوتی اش گذرانده است، می گوید! زن عرب انگشتری خود را که از مشهد سوغات آورده است به او نشان می دهد و با تمام ارادتش به او که ساکن ایران و سفرش به مشهد آسان تر است، التماس دعا می گوید.

عقربه های ساعت نزدیکی اذان صبح را به نمایش می گذارد. به سمت همراه می رود و پس از وضو در صف جماعت زوار حرمش می ایستند. صف های نماز نجف، ندای مکبّر، دعاهای پس از اقامۀ نماز دقیقا راه و رسم حاکم بر صف های حرم امام هشتم را تداعی می کند. گویا اینان سال هاست در مشهد نماز جماعت بر پا می کنند و گویا زیر دست خادمان حرم رضوی آموزش دیده اند و این مسأله نیز دیگر بار حس بودن در وطن را بر او تداعی می کند.

نماز به پایان می رسد و به سمت هتل روانه می شود. گذر او از کنار شیعیان عراق که در حاشیۀ خیابان مقابل حرم مشغول فروش کره، پنیر، سرشیر، تخم مرغ خانگی، املت، نیمرو، فلفل دلمه و ... به زائران عراقی هستند، توجه او را به خود جلب می کند. مطابق معمول کودک و پیر و جوان عرب در خیابان های منتهی به حرم در رفت و آمد هستند و گویا این شهر در هیچ ساعتی از شبانه روز آرام ندارد.

ورود او به هتل مقارن می شود با حجم زیادی از پیام هایی که در پی نگرانی اطرافیان از ایران رسیده است. چرا که ساعت ها پاسخگوی آنان نبوده است و حالا لازم می شود به تک تک آن ها یادآوری کند که ساعت عراق در نیمۀ اول سال یک ساعت و نیم و در نیمۀ دوم سال نیم ساعت از ایران عقب تر است تا آن ها رفت و آمد او را به وقتِ ایران قیاس نکنند.

ادامه دارد...

پی نوشت: از آن جا که بر خلاف حرم مطهر امام رضا، در اماکن زیارتی عراق تلفن همراه در آخرین مرحلۀ بازرسی گرفته می شود، امکان عکسبرداری از داخل حرم وجود ندارد. تنها عکس های به ثبت رسیده در شب اول همین عکس هایی است که از محوطۀ بیرون حرم گرفته و این جا آپلود شده است. شخصی که در عکس ها حضور دارند همسفر نویسنده هستند.




بازدید : 22 مرتبه | موضوع : چهار تا پنج سالگی من
614
تاريخ : جمعه 4 تير 1395 | نویسنده : الهام

صف های طویل تحویل مدارک از مدیر کاروان، تحویل بار، گرفتن کارت پرواز، و پرداخت عوارض خروج از کشور را پشت سرمی گذارد و در سالن انتظار مستقر می شود. سردرگمی عجیبی بر او حاکم شده است. حسی آمیخته از شوق رسیدن، اضطراب جداشدن از خانواده، و یک نگرانی مبهم از این که نکند این لحظه تنها رویایی شیرین باشد و کسی او را بیدار کند!

به نمازخانه می رود نماز می گزارد و باز هم تشکر می کند، از خدایی که منتی بزرگ بر او نهاده و او را به بهشت زمین خوانده است! برای آخرین بار دلبندش را به او می سپارد و آرام می گیرد! در این آرامش دست همسفری مهربان بر شانه اش می نشیند! خاله ای که در آخرین لحظات خوانده شده و اینک همسفر او و لحظه هایش شده است!

باز هم میهمان سالن انتظار می شود و با وجود آن که خودش را برای تأخیری چندین ساعته، که به وفور برای پروازهای عراق در خبرها شنیده است، آماده کرده ولی باز هم این لحظات به کندی می گذرد! انتظار به او فرصت می دهد که باز هم یک هفتۀ اخیر را مرور کند! آن یک هفته ای که تمام ذکرش این بود:" ای که مرا خوانده ای، راه نشانم بده!"

مرور می کند ساعاتی از روز سیزدهم رجب، که دلش را بدجور تکان داده بود! همان روزی که ویدئویی را در تلگرام دریافت می کند از سفر هر ساله و پیادۀ یک زن و شوهر به کربلای معلا و به مدت هشت سال متوالی و اتفاقات پس از آن، که اشک هر شنونده ای را جاری می کند و به همگان می فهماند که اگر توجه کنیم، توجه می بینیم و تمام آن توجه را در برهه ای از زندگی با تمام وجود لمس خواهیم کرد! مرور می کند حضور بی مقدمه اش را در جمکران و در آستانۀ نیمۀ شعبان! و از ذهن می گذراند همۀ آن یک شبانه روزی را که در ترک همسر و فرزندش مردد بوده است و یک نیروی بی انتها او را به جلو رانده است... و مرور می کند مهیا شدن دو روزۀ مقدمات سفرش به عراق که پیش از این بارها و بارها رو به راه نشده بود و مدت ها بود به یک آرزوی دست نایافتنی مبدل شده بود و اینک او ایمان می آورد به آن توجه و آن نگاه ویژۀ آقای همۀ شیعیان!

با خود می اندیشد که اگر این آرزوی دیرینه و چندین و چند ساله اش به انجام برسد دیگر آرزویی بر دلش باقی نخواهد ماند!

"مسافران پرواز شماره 4056 ایران ایر به مقصد نجف لطفا جهت سوار شدن به هواپیما وارد گیت 21 شوند" صدایی است که او را به خود می آورد و نگاهی به ساعت به او می فهماند که پرواز تأخیر خواهد داشت. این بار در صف انتظار نمی ماند چرا که آخرین نفری ست که وارد سالن می شود... همه نشسته اند و جایی برای نشستن نمی یابد و او به اتفاق خالۀ مهربان و همسر ایشان، در صف ورود به هواپیما می ایستند زمان می گذرد و او می گوید و می خندد و می خنداند تا از میزان هیجان آمیخته با اضطرابش کم کند... سنگینی بار کوله پشتی اش که حاوی یک لب تاب و وسایل شخصی ست بر دوش مرد همراه می افتد و شوهر خالۀ مهربان سنگینی اش را می پذیرد...

پروازی که قرار بود ساعت پانزده انجام شود، پانزده و بیست دقیقه پذیرای مسافران می شود و آخرین تماس او با همسرش دقایقی قبل از پرواز، ساعت پانزده و چهل و پنج دقیقه را نشان می دهد. او بر خلاف قبل ترها که یکی از منتقدان اصلی تاخیر پروازها بود این بار با آرامش تأخیرها را به لبخند می سپارد و تأخیر را بر هرگز نرسیدن به عراق و هرگز نرسیدن به آرزوی دیرینه اش ترجیح می دهد!

همان لحظۀ اضطراب آور و غم انگیز، انتظارش را می کشد! همان لحظه ای که حدود دو سالی بود به بهانه های مختلف از آن فرار می کرد! آرام می نماید! صندلی های ردیف وسط هواپیما سهم او و دو همراهش می شود. هواپیما آماده پرواز می شود و بی اختیار آن چه از ذهن او می گذرد همان خاطرات تلخ پروازی است که سی ثانیه بیشتر اوج نگرفت! پروازی که بازماندگانش یک روز قبل از سفر او را به نیابت از رفتگان به عراق فرستاده اند تا زیارت کند! او را به نیابت فرستاده اند تا زیر قبۀ امام حسین بخواهد که مهر رفتگان را از دلشان ببرد تا مگر آرام بگیرند... او را به نیابت از دختر دل بندشان به زیارت فرستاده اند و مادرانه و پدرانه او را بدرقه کرده اند!

هواپیما بعد از تکان های ممتد بلند می شود و اشک های آمیخته با دلتنگی رفیق و اضطراب جدا شدن از فرزند و شوق رسیدن به مقصد او را همراهی می کند. نفس ها در سینه حبس شده است و سکوتی مطلق حاکم است که صدای پسربچه ای عرب که با زبان و لهجۀ شیرین عربی با صدای بلند بر محمد و آلش صلوات می فرستد، سکوت را می شکند و همۀ سرنشینان را به درود فرستادنِ جمعی بر نبی اسلام فرا می خواند و حقیقتاً چه نفس حقی دارد پسرک!

پذیرایی مهمانداران تازه تمام شده است که اعلام می شود هواپیما در حال کم کردن ارتفاع برای نشستن در فرودگاه نجف است و کل پرواز تهران- نجف یک ساعت و پانزده دقیقه به طول می انجامد. این بار اما آن اضطراب و نگرانی و دلتنگی فقط جای خودش را به شوق رسیدن می دهد و تنها اشک شوق است که جاری می شود!

مسافران پیاده می شوند و اینک او و هم کاروانی ها در هوای عراق نفس می کشند! همان جا که امامان مان روزگارانی در هوایش نفس کشیده اند! و عدالت را جاری کرده اند! و برای مبارزه با ظلم جان فدا کرده اند و مظلوم واقع شده اند!

هوای چهل درجۀ نجف بدجور آزاردهنده است. برخلاف فرودگاه پر پیچ و خم و بزرگ امام خمینی تهران، فرودگاه نجف بسیار ساده و مسیرهایش کاملا مشخص است. و اما برخلاف فرودگاه جدۀ عربستان که با اضطراب باید از مراحل چک کردن گذرنامه بگذری اینجا با احترام و لبخند استقبال می شود و احساسِ بودن در وطن به انسان دست می دهد!

تا گذرنامه ها چک شود و عوارض ورود به کشور عراق پرداخت شود نیم ساعتی سپری می شود. همۀ کاروانیان جمع می شوند و سوار بر سه اتوبوس می شوند. اتوبوس از حاشیه های شهر نجف می گذرد! حاشیه که نه! خرابه های شهر! آثار ویرانی بی حد و حصری که محصول چندین و چند سال حملۀ آمریکا و داعش به عراق است به خوبی نمایان است و دیدنِ شیعیانی که در آن خرابه ها روزگار می گذرانند هر رهگذری را به گفتن عبارت "اللهم عجل لولیک الفرج"  وا می دارد چرا که تنها ظهورِ موعود می تواند پایانی بر بی عدالتی حاکم بر جهان باشد و تنها حضور اوست که به آقا بودن زورگویان بر عالم پایان می دهد. روزی که موعود بیاید نعمت های پروردگار به تساوی بین همۀ انسان ها تقسیم خواهد شد و آن روز است که دیگر عده ای با ظلم در رفاه مطلق و عده ای دیگر تحت عنوان مظلوم در سختی مطلق نخواهند بود!

در میان همان خرابه ها ماشین عروسی که فقط با چند تور ساده تزئین شده است به چشم می خورد و مردمی که جمع شده اند تا به هم رسیدن دو عشق را جشن بگیرند! عشقی که شاید همین فردا در جریان یک انفجار تروریستی در سطح همین شهر یا در جنگ با داعش در منطقۀ موصل عراق، برود و دیگر به خانه بازنگردد! مانند همۀ آن هایی که به سوریه رفتند و باز نگشتند و مانند همۀ آن هایی که در جنگ هشت سالۀ ایران با دولت بعثی عراق عشق هایشان را روی زمین گذاشتند و به آسمان و به معبود شتافتند!

اتوبوس هم چنان می رود و حال و هوای عراق به مرور دستش می آید! علاوه بر ماشین های ساخت کره و ژاپن که بدون پرداخت گمرک و با قیمتی بسیار پایین تر از ایران وارد عراق می شود، ماشین های ساخت ایران، شرکت های ساختمانی ایرانی که مشغول ساخت و ساز هستند و ماشین آلات ساختمانی ساخت ایران در طول مسیر به چشم می خورد و به نظر می رسد عراق در آینده ای نه چندان دور بتواند بازار مناسبی برای تولیدات ایران باشد و با رونق اقتصادی ناشی از این تقاضا، به میزان قابل توجهی از بیکاری حاکم بر جامعۀ ایران بکاهد.

اتوبوس متوقف می شود. مسافران بار خود را بر دوش گرفته و به سمت هتل راهنمایی می شوند. مسیر آقایان و خانم ها از هم جدا می شود و از همان ابتدا برای ورود به محدودۀ هتل ها همۀ کاروانیان بازرسی بدنی می شوند و تمام وسایل همراه از دستگاه اشعۀ ایکس عبور می کند تا عدم وجود هرگونه مواد منفجره و مشکوک چک شود!

عبور از محدودۀ بازرسی مقارن می شود با رؤیت بارگاه ملکوتی مقتدای شیعیان! و چه زیبا! و چه باشکوه! شکوهی که به محض دیدنش همگان بی اختیار دست بر سینه می گذارند، خم می شوند و با دیده ای لبریز از اشک شوق، بر مولا درود می فرستند!

از محدودۀ بازرسی تا حرم پانصد قدمی بیش تر فاصله نیست و او بی آن که سنگینی کوله اش را حس کند آن را بر دوش می کشد و هم چنان پیش می رود!

کاروانیان سیصد قدم آن طرف تر و در محدوده ای بسیار نزدیک به حرم وارد هتل می شوند. در تقسیم بندی اتاق ها از خاله و همسرشان جدا می شود و با یک اختلاف دو طبقه ای از ایشان، به اتاقی وارد می شود و هم اتاقی مادر و دختری می شود که او را به جای دختر و نوۀ بیست و دو سالۀ خود می بینند و از محبت خود به او دریغ نمی کنند.

ادامه دارد...

پی نوشت: عکس ها مربوط به یکی از خیابان های روبروی حرم و قبل از ورود به بخش بازرسی است. همان خیابانی که در مجاورت قبرستان وادی السلام واقع شده است.




بازدید : 36 مرتبه | موضوع : چهار تا پنج سالگی من
613
تاريخ : شنبه 15 خرداد 1395 | نویسنده : الهام

دوستان و همراهان همیشگی

به لطف بی پایان پروردگار و پس از گذران یک انتظار طولانی، فردا عازم عراق هستم.

اگر خداوند بپذیرد در کربلای معلا و نجف اشرف نائب الزیاره تک تک شما دوستان و همراهان عزیز خواهم بود.

اگر در این مدت خواسته یا ناخواسته به گونه ای قلم رانده ام که باعث رنجش شما عزیزان شده است، لطفا بر من ببخشایید و در همین لحظه حلالم کنید.




بازدید : 58 مرتبه | موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 108 صفحه بعد